Iran National Front, USA

Home Page

Views | News | Statements | Documents

" Few Remark on Memories of Toudeh Party Activists "
By: Shahrokh Meskoob

نقل از سایت اخبار روز  

Please be patient, the below are graphics and may take a moment to load.
This web page is printable.

ملاحظاتی در باره خاطرات مبارزان حزب توده ايران

شاهرخ مسکوب

 

حزب توده ايران پس از شهريور ١٣٢٠ تا چند سال بزرگترين و فعّالترين حزب سياسى ايران بود و گسترده‏ترين طيف مبارزان چپ رادر بر مى‏گرفت. هنوز نيز برداشت و دريافت اين حزب از ساخت و كاركرد نيروهاى اجتماعى ايران و روند تاريخى آن ايدئولوژى حاكم برچپ گرايان و حتّى پاره‏اى از گروه‏ها و سياستگران مخالفى است كه از همان گفتمان سياسى بهره‏بردارى مى‏كنند و دم از مبارزه طبقاتى واز ميان بردن امتيازهاى كاخ‏نشينان مى‏زنند و شعارشان عدالت اجتماعى، آزادى و رفاه زحمتكشان و مستضعفان و انقلاب و ماننداينهاست.

 

به‏همين سبب، بررسى خاطرات مبارزان توده‏اى نه فقط براى فهم تاريخ سياسى معاصر ايران و شناخت نيروهاى خارجى و داخلى‏يا آگاهى از سرنوشت اين مبارزان و روحيه آنان بلكه براى درك فضاى انديشه سياسى امروز ما نيز كوششى ارزشمند و سزاوار است. امّااز آنجا كه اين نويسنده مورّخ نيست تا بتواند مانند اهل فن زير و بم موضوع را بشناسد و نكته‏هاى تازه‏اى بردانسته‏هاى موجود بيفزايد،ناچار پس از مطالعه اين خاطرات به ذكر ملاحظاتى چند بسنده مى‏كند و در كندو كاو خود از اين پيش‏تر نمى‏رود. بنابراين، نوشته حاضرتأمّلى در اين خاطرات و «جستارى» است درباره آنها و نه پژوهش در تاريخ.

 

از سوى ديگر او كه خود چند سالى درگير فعاليت سياسى بود و پس از آن نيز هميشه تا امروز نگرنده حاشيه نشين امّا علاقه‏مندسرگذشت سياسى وطن و هموطنانش، از هر دست، بوده و هست و سير رويدادها را كمابيش دنبال مى‏كند، شايد به‏عنوان خواننده اين‏خاطرات ملاحظاتى داشته باشد كه به گفتن بيرزد.

 

در ميان اين آثار ملاحظات ما مبتنى است بر مطالعه خاطرات و مصاحبه‏هاى دكتر فريدون كشاورز، دكتر نصرت‏الّله جهانشاه‏لو، انورخامه‏اى، اردشير آوانسيان، ايرج اسكندرى، نورالدين كيانورى، احسان طبرى، بابك اميرخسروى، مهدى خان بابا تهرانى، دكتر ح. نظرى(غازيانى)، م. ا. به‏آذين منوچهر كى‏مرام، مريم فيروز (فرمانفرمائيان)، راضيه ابراهيم‏زاده و سرانجام كتاب گذشته چراغ راه آينده است كه «براى‏يافتن مشى صحيح انقلابى» تأليف شده.

 

اين ملاحظات در اساس به چند نكته زير محدود مى‏شود:

 

- با توجه به دريافت كلّى اين مبارزان از تحول و سير تاريخ، آيا درس گرفتن از تجربه‏هاى گذشته و به كار بستن آموخته‏ها در راه‏هدف‏هاى پيشرو «اجتماعى - سياسى» شدنى است يا نه؟

 

- آيا همين «دريافت»، راه گشائى تاريخى و پيشرفت سياسى را به صورت دنباله روى چشم‏بسته سياسى و پسرفت تاريخى در نمى‏آورد؟

 

- اين «دريافت» داورى و رفتار درباره خود و «جز خود» را تا چه حد يك‏رويه و آسان‏مى‏كند؟

 

- مقايسه فهرست‏وار سنّت زندگينامه‏نويسى در فرهنگ غرب و در نزد ما (كه امرى است‏همگانى‏تر از فقط خاطره‏نويسى مبارزان چپ)؛

 

- و در پايان يادآورى دو نكته ديگر: جاى خالى عواطف و تجربه‏هاى خصوصى در اين‏خاطرات و نبودِ «فرديّت» جديد و بركنارى وجدان فردى در تجربه اجتماعى.

 

 

***

 

فرض گفته و ناگفته اين خاطرات آن است كه سرگذشت پيشينيان مى‏تواند درس عبرتى باشدبراى آيندگان يا آن گونه كه در سرآغاز يكى از اين خاطرات آمده و در حقيقت زبان حال همه‏گويندگان و نويسندگان چپ رو و شايد ديگران نيز به شمار مى‏رود:

 

هر كه نامخت از گذشت روزگار

هيچ ناموزد زهيچ آموزگار

«گذشت روزگار» يا تاريخ سرگذشت افراد و اقوام بهترين آموزگار است كه مى‏توان چون‏آينه‏اى در آن نظر كرد، از زشت و زيبا و نيك و بد گذشته عبرت گرفت و آن را در زندگى امروز به‏كار بست. همچنان كه خاقانى مى‏گفت ايوان مدائن آئينه‏اى است كه اگر دل بدهيم و درست آن رابنگريم، چه پندها كه نمى‏آموزيم.»

 

در دوران‏هاى گذشته گرداننده چرخ تاريخ و سامان دهنده زندگى آدميان را مشيّت بى‏چون وچراى پروردگار مى‏دانستند كه در ذات خود تغيير ناپذير، ابدى و خدشه ناپذير مى‏نمود. از سوى‏ ديگر نقش شعر، ادب، اخلاق و رفتار، هنر و صنعت مانند سازمان و اداره اجتماع، بر زمينه رسم‏و آئينى مقرر صورت‏پذير مى‏شد و در تار و پود سنت به هم مى‏پيوست. و سنت به بازسازى‏خود، به تكرار نو به نو (نه سنگواره و جامد) زنده است. بدين گونه درون سنتى بسته و تكرارشونده، زندگى هر نسل بازتاب كمابيش همانند نسل‏هاى پيشين بود. در اين ايستائى دوگانه«آسمان - زمينى» (مشيّت و سنّت) با اعتقاد به ارزش‏هاى اخلاقى يكسان و همانندى شرايطتاريخى، عبرت گرفتن از تجربياتِ پيشين البته انديشه‏اى بود معقول و پذيرفتنى. گردش روزگاربازتابى از گردش افلاك بود، تجربه تاريخى مانند سير ستارگان يا ثبات دين و اخلاق تغيير ناپذيرمى‏نمود و مى‏شد از گذشته، كه باز روز ديگر فرا مى‏رسيد، پند گرفت. و چون برداشت دينى واخلاقى بود پندى كه گرفته مى‏شد نيز دينى و اخلاقى بود: بى‏وفائى دنيا، رستگارى نيكان و زيان‏تبهكاران! و در سياست و كشوردارى هشدار به پادشاهان، زورمندان و زبردستان كه «خلق همه‏سر به‏سر نهال خدايند - هيچ نه بركن از اين نهال و نه بشكن» و جز اينها كه در اندرزنامه‏هاى‏پيشينيان فراوان آمده است.

 

 

***

 

در روزگار ما با پيشرفت دانشهاى انسانى (كه خود تجربه‏اى تاريخى است)، استنباط پيشين‏از تحول تاريخ ديگر پذيرفته نيست و درس گرفتن از تاريخ سرشت و معناى ديگر يافته است.ولى انديشه تكرار تجربه‏هاى كمابيش همانند و «هم‏سِرشت» تاريخى (در «محتوا» يكسان و در«صورت» شبيه)، و در نتيجه اعتقاد به درس گرفتن از گذشته، براى پيشرفت به سوى آينده، درايدئولوژى‏هاى سياسى معاصر (و حتى بازگشت به گذشته دور - سنت پيامبر، سلف صالح - درايدئولوژى مذهبى) بشدت باقى است.

 

امّا در گفتار ما و تا آنجا كه به مبارزان توده‏اى مربوط مى‏شود مى‏توان از ايدئولوژى‏ماترياليسم تاريخى استالينى (در تاريخ حزب بلشويك - يا كنگره لنينگراد) نام برد كه برطبق آن،على رغم پاره‏اى اختلاف‏هاى «محلّى» تاريخ جهان در اساس از چهار مرحله عمده (كمون اوليه،بردگى، فئوداليسم و بورژوازى) مى‏گذرد تا به ديكتاتورى پرولتاريا، برافتادن طبقات و پايان‏يافتن استثمار انسان از انسان برسد. و در نهايت شعار يا آرزوى بشر دوستانه «از هر كس به اندازه‏استعدادش، به هر كس به اندازه احتياجش» هستى پذيرد.

 

در اين طرح ساده‏انگار نيز، از آنجا كه تحول تاريخ جهان گرده و طرحى «پيش ساخته» وتكرار شونده دارد، هر اجتماعى مى‏تواند از تجربه خود يا اجتماع‏هاى پيشرفته‏تر برخوردار شود،خود را در دو آينه گذشته و آينده بنگرد و نقشه كلى راهش را بيابد. به اين ترتيب خويشكارى‏بسيارى از عامل‏هاى پيچيده و بى‏شمار «تاريخساز» از جمله پديده‏هاى فرهنگى (دين، انديشه ودانش، هنر و ادبيات، آيين‏ها و...) به عنوان «روساخت» دستكم گرفته مى‏شود، همچنين شرايطاقليمى و جغرافيائى، نقش شخصيت و نيروهاى روانى، عاطفى و غريزى، روانشناسى توده(masse)، تصادف و سرانجام كاركرد خودِ انسان به عنوان پديده‏اى پيوسته متغيّر، در سايه‏مى‏ماند و دگرگونى و تحول تاريخ به عامل اقتصادى، به ديالكتيك شرايط توليد، پيشرفت وتكامل ابزار توليد و شيوه روابط توليدى كاهش مى‏يابد. آدمى با شناخت راز تاريخ (قانون جبرتاريخ) مى‏تواند سير ناگزير آن را تندتر كند و به پيش براند. ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم‏تاريخى علم اين قانونى است كه در آخر كار انسان سازنده تاريخ را به صورت ساخته تاريخ درمى‏آورد.

 

***

امّا اگر امروزِ ما غير از ديروزمان باشد و تاريخ اجتماع همچنان كه زمان را پشت سرمى‏گذارد، هر بار در رويدادى تازه با سرشتى متفاوت، چهره ناشناخته ديگرى بيابد، تجربه‏گذشته به چه كار مى‏آيد. نگفته پيداست كه نمى‏خواهم بگويم آموختن و دانستن تاريخ وشناخت تجربه تاريخى بى‏حاصل است و در عمل اجتماعى و سياسى به كارى نمى‏آيد. كاملاًبرعكس، مسافرى كه بى اين كوله‏بار آهنگ سفر كند، چه بسا به منزل مقصود نرسيده، وابماند.امّا وامانده‏تر است اگر گمان كند كه گذشته چون آينه‏اى سر راست راهِ بى‏انحرافِ آينده را مى‏نمايد. زيرا افزون بر آنچه گفته شد، در تاريخ ميان تجربه كننده و پند گيرنده دستكم يك نسل‏فاصله وجود دارد كه در روزگار ما، برخلاف گذشته، سرشار از همه گونه عمل اجتماعى (praxis)تازه است به نحوى كه هر نسل نو رسيده با اجتماع و انسان اجتماعى ديگرى سر و كار دارد كه‏براى نسل پيشين ناشناخته بود. بنابراين آن دو در دو جايگاه تاريخى ناهمانند قرار دارند با دوديدگاه متفاوت. پس هر تجربه‏اى را از دو ديدگاه و دو زاويه مى‏بينند و عجيب نيست اگر دونتيجه متفاوت به دست آورند.

 

بدين گونه هيچ دو تجربه يكسانى وجود ندارد كه يكى آينه‏وار بازتاب مستقيم ديگرى باشدتا حاصل تجربه اول بى‏كم و كاست در دومى به كار گرفته شود. به علت‏هاى ديگر و از جمله به‏همين سبب است كه مى‏گويند هر تأليف تاريخى به نحوى تاريخ زمان مؤلف است. زيرا هرمورخى فرآورده شرايط فرهنگى، اجتماعى، ملى و جهانى زمانى است كه در آن به‏سر مى‏برد.يعنى مشروط و وابسته به تاريخ زمان خود است و گذشته را ناگزير از وراى شيشه زمانى كه درپيش رو دارد، مى‏بيند؛ شيشه‏اى كه از خلال آن نور مى‏شكند و تصوير، مانند وقتى كه در آب‏بيفتد، «شكسته - بسته» و با پرهيبى گول زننده ظاهر مى‏شود. عكسى است از دور و مثل‏عكس‏هاى ماهواره‏اى بايد «درست» خوانده شود تا فريبنده نباشد. بر شمردن تجربه روزها وسال‏هاى سپرى شده به تنهائى - بدون شعور سنجش‏گر و ديد انتقادى - كافى نيست.

 

در اين حال اگر نگرنده اسير پيش‏فرض‏هاى محدود كننده‏اى باشد و نتواند سرگذشت‏اجتماع را چون پديده‏اى زنده و پويا در چهره‏هاى گوناگون، و بيرون از قفس پيشداورى‏هاى‏ايدئولوژيك، ببيند، آنگاه امروز و زمان حال اوست كه پرتو تابش را به گذشته مى‏افكند و آن رابه صورت دلخواه، به صورتى كه در قالب دانسته‏ها و خواسته‏هايش جا بگيرد، در مى‏آورد.

 

نخست از كتاب گذشته چراغ راه آينده است آغاز مى‏كنيم زيرا اين كتاب موفق و پرخواننده‏اوّلين تاريخ مفصّل و انتقادى حزب توده است كه پيشتر از اين خاطرات (بدون نام مؤلف، تاريخ‏و محل انتشار) بارها چاپ و پخش شده و در طى سالها تنها سرچشمه آگاهى بيشتر خوانندگان‏فراوانش از سرنوشت نهضت چپ ايران بوده است. گذشته از پخش گسترده و دراز مدت، اين‏كتاب فقط تأليفى تاريخى نيست، اثرى «آموزشى» نيز هست چون به‏طورى كه در بخش «آغازسخن» گفته شده، مؤلفان آن مى‏خواهند «از چيزهائى سخن به ميان آورند كه همه مى‏دانند وكسى را ياراى گفتن آن نيست.» يا به عبارت ديگر كتابى فراهم كرده‏اند تا اسرار مگو را فاش كنند.مؤلفان مى‏گويند:

 

«... پس از سالهاى تلخ تجربه و آزمايش، نامرادى‏ها و ناكاميابى‏هاى پياپىِ نهضت آزادى‏ايران به قيمت از دست رفتن نسلى از بزرگ‏ترين و شايسته‏ترين فرزندان خلق... داشتن مشى‏صحيح انقلابى... ضرورتى قطعى و حياتى است.» («آغاز سخن»، ص الف) امّا داشتن اين مشى‏صحيح انقلابى بدون نقد و بررسى واقع بينانه و صادقانه شكست‏ها و پيروزى‏هاى گذشته امكان‏پذير نيست و چون اين كار را آنها كه مى‏بايد نكرده‏اند اين وظيفه به عهده مؤلفان افتاده كه «به‏روشن ساختن دوره بسيار پُر اهميتى از تاريخ معاصر ما [كمك كنند] تا اين گذشته چراغ‏راهنمائى براى جويندگان حقيقت و رهروان راه آزادى و دموكراسى و استقلال كشور ما گردد.»(همانجا) ولى نمونه‏اى از همين اثر نشان مى‏دهد كه گذشته انعكاس ميل دل امروز ماست نه‏چراغ راه آينده.

 

تشكيل فرقه دموكرات و «خودمختارى» آذربايجان، به پشتيبانى ارتش سرخ و رياست‏پيشه‏ورى، از مهم‏ترين رويدادهاى تاريخ ايران و نهضت چپ در نخستين سال‏هاى پس از جنگ‏بود. نويسندگان چپ گراى كتاب كه از نخست وزير وقت، قوام‏السلطنه بيزار و هواخواه‏پيشه‏ورى هستند، آن دو گرداننده اصلى سياست داخلى را كه به مخالفت در برابر يكديگر قراردارند اين گونه به خوانندگان مى‏شناسانند:

 

... سيد جعفر پيشه‏ورى كه مؤسس و صدر فرقه دموكرات آذربايجان بود و بعدهانخست‏وزير حكومت ملى آذربايجان شد چه كسى بود؟ وى خود را چنين معرفى مى‏كند:

 

«از نقطه نظر زندگانى خصوصى، سرگذشت من طنطنه و تشعشعى ندارد. در زاويه سادات‏ خلخال در سنه ١٢۷٢ متولد شدم. در اثر حوادث و زد و خوردها در سن ١٢ سالگى با خانواده‏خود به قفقاز مهاجرت كردم و از آن تاريخ در تلاش معاش قدم گذاشتم. در مدرسه‏اى كه تحصيل‏مى‏كردم وارد كار شدم. آنجا مانند يك نفر مستخدم ساده خدمت كردم. پس از خاتمه مدرسه درهمانجا به معلمى پرداختم. پس از انقلاب اكتبر... اقيانوس نهضت اجتماعى مرا هم مانند سايرجوانان معاصر از جاى خود تكان داده به ميدان مبارزه سياسى انداخت... در آزادى ملل روسيه‏عملاً دخالت داشتم. در اين كار بزرگ و پُر افتخار علاوه بر مبارزه آزاديخواهى يك نظر ملى هم‏مرا تحريك مى‏كرد. مى‏دانستم كه نجات و سعادت ملت و ميهن من در پيشرفت رژيمى است كه‏انقلابيون روسيه مى‏خواهند و اگر غير از لواى پُر افتخار لنين، بيرق ديگرى در روسيه در اهتزازباشد استقلال و آزادى ملت ايران هميشه در معرض خطر خواهد بود... نهضت جنگل مرا هم‏مانند همه آزاديخواهان ايرانى جلب نمود... به اتفاق دوستان صميمى خود كه اغلب آنها توى‏حزب توده هم هستند در ده و شهر، در [فرونت‏] زير آتش گلوله توپ پيش مى‏رفتيم، كارمى‏كرديم، نبرد مى‏نموديم، غذاى روحى ما ايمان و عقيده بود... وقتى در رديف آزاديخواهان‏بزرگ بودم و براى اجراى وظيفه سنگين و مسؤوليت‏دار اجتماعى انتخاب مى‏شدم، هرگز خود رابزرگ نمى‏دانستم و در نظر خود، همان آدم ساده و بى‏غرضى بودم كه دستمال در دست گرفته‏شيشه‏هاى مدرسه را پاك مى‏كرد... حال هم كه پنجاه سال از عمرم مى‏گذرد و سى سال از آن را درمبارزه سياسى و در زندان‏ها به‏سر برده‏ام، خود را همان مستخدم زحمتكشى كه در مدرسه‏خدمت مى‏كردم مى‏دانم و براى همان طبقه چيز مى‏نويسم... در جريان نهضت جنگل بنا به‏تصميم مليون گيلان به تهران آمدم و در آنجا سازمان سياسى و شوراى مركزى اتحاديه كارگران راتشكيل دادم و ارگان آن روزنامه حقيقت را منتشر كردم... تمام سرمقاله‏هاى روزنامه حقيقت به‏استثناء چند مقاله، از قلم من تراوش كرده است. در دوره رضاخان چهار بار مركز ما را به واسطه‏بازداشت و توقيف منحل كردند. ولى ما كه خود را سربازان راه آزادى مى‏دانستيم پست خود راترك نكرده پنجمين مركز را تشكيل داديم، فعاليت مطبوعاتى خود را به اروپا منتقل كرده روزنامه‏و مجلات خود را توانستيم از ديوار چينى كه پليس رضاخان دور ايران كشيده بود به ايران‏برسانيم... بالاخره در ١٣٠۹ بازداشت شديم... هشت سال تمام در قصر به غير از ما زندانى‏سياسى نبود.»

(گذشته چراغ...، صص ٢۵٠ - ٢۴٠)

 

اگر در اينجا قلم را به دست دوست داده‏اند تا خود رنج تهى‏دستى، انساندوستى و مبارزه‏انقلابيش را بيان كند، در عوض درباره قوام‏السلطنه اين وظيفه را مؤلفان خود پذيرفته‏اند تا بهتراز عهده برآيند:

 

احمد قوام نوه ميرزا محمد قوام‏الدوله مؤسس لژ فراماسونرى در خراسان و فرزند ميرزاابراهيم معتمدالسلطنه پيشكار «موروثى» آذربايجان كه در زمان مورگان شوستر، مستشارامريكائى ماليه ايران، جهت ادامه غارت گرى‏هاى خود با جان‏سختى از سر و سامان يافتن امورمالى كشور جلوگيرى مى‏كرد و برادر ميرزا حسن وثوق‏الدوله عامل سر سپرده انگليس و عاقدقرارداد اسارت آور ١۹١۹ ايران و انگليس بود. وى بنا به استدعاى پدرش به دربار ناصرالدينشاه‏راه يافت و لقب دبير حضور گرفت. پس از قتل ناصرالدينشاه امين‏الدوله كه به پيشكارى ايالت‏آذربايجان منصوب شده بود قوام را به سمت منشى با خود به تبريز برد و در تبريز وى مورد«توجه و عنايت» محمدعلى ميرزا وليعهد قرار گرفت. قوام در دوره سلطنت مظفرالدينشاه بنا به‏تقاضاى عين‏الدوله صدراعظم سمت دبير حضورى اين دشمن غدار آزادى و مشروطيت را به‏عهده گرفت. در وصف عين‏الدوله همين بس كه جنبش مشروطه طلبان در بدو امر به صورت‏اعتراض به خودسرى‏ها و بيدادگرى‏هاى او آغاز گرديد و گويا وى از همان زمان به فراماسون‏هاپيوست. بعد از انقلاب مشروطيت قوام نيز مانند عناصر ارتجاعى لباس مشروطه‏خواهى بر تن‏كرد و چندين بار به مقام وزارت و نخست وزيرى دولت مشروطه ايران رسيد و در جريان همين‏فعل و انفعالات وى قطب سياسى خود را تغيير داده به يكى از خدمتگزاران امپرياليسم امريكامبدل شد. پس از كودتاى ١٢۹۹ و خروج سيد ضياءالدين از ايران قوام جانشين او گرديد و رضاخان سردار سپه در كابينه قوام سمت وزارت جنگ را داشت. در آن هنگام قوام با اعطاى‏امتياز نفت شمال ايران به كمپانى استاندارد اويل كمپانى موافقت كرد و قانون مربوط به آن امتيازرا به مجلس برده از تصويب گذراند. ولى به علت اينكه كمپانى مزبور قسمتى از سهام خود را به‏كمپانى انگليسى واگذار نمود، قرارداد مزبور لغو گرديد. علاوه بر اين قوام‏السلطنه عده‏اى ازمستشاران امريكائى را نيز به ايران آورد.»

(گذشته چراغ...، ص ٣٣۴)

 

آن چارچوب تنگ فكرى كه پيش از كنجكاوى و جستجو و سنجش تاريخى، هدف بى‏چون‏و چرايش را در چنته دارد، به جاى بررسى كارنامه دو مرد سياسى در متن تاريخى كه در تدوين‏آن دست داشته‏اند، نخست نتيجه دلخواه را مى‏آورد و آنگاه به بحث مى‏پردازد تا به همان نقطه‏آغاز برسد. و اين نه از روى بدخواهى و سوء نيت بلكه حكمى است كه ايدئولوژى تاريخ نگار برذهن او مى‏راند. زيرا ايدئولوژى ساختار هم بسته و در خود هماهنگ انديشه‏هائى است كه پاسخ‏هر پرسشى را يا از پيش مى‏داند يا مى‏تواند در منظومه هماهنگ خود بيابد. نمونه ديگرى بياورم‏به كوتاهى:

 

دكتر ح - نظرى (غازيانى) از افسرانى بود كه از ارتش ايران گريخت و به فرقه دموكرات‏آذربايجان پيوست و پس از شكست فرقه به آن سوى مرز پناهنده شد و در آنجا آن طور كه خودنوشته خوارى‏ها ديد و رنج‏ها و ستم‏هاى باور نكردنى كشيد و دست آخر پس از فرار كتابى‏نوشت با عنوان گماشتگى‏هاى بدفرجام. وى در اين كتاب با اشاره به انقلاب گيلان در سال‏هاى‏پيشتر و از زبان داداش تقى‏زاده «مردى دنيا ديده و مبارزى شريف» مى‏گويد: «ما نمى‏خواهيم ازگذشته درس بگيريم... و داريم همان خبطها را در مقياس بزرگتر تكرار مى‏كنيم». (گماشتگى‏هاى‏بد فرجام، انتشارات مرد امروز، ١٣۷١، بخش نخست، ص ۷۴)

 

اينك بنگريم به خود نويسنده و درسى كه از تجربه سياسى‏اش گرفت. وى مى‏نويسد «بانگاهى به واپسين روزهاى فرار، ما پى‏برديم كه چه اشتباه بزرگى مرتكب شده‏ايم، اشتباهى كه بابى‏ابتكارى، سر سپردگى به بيگانگان، بزدلى و خيانت به آرمان‏هاى دموكراتيك چندان فاصله‏اى‏نداشت». (ص ١۴۴) «اين فاجعه از درون ما، از وابستگى رهبرى فرقه و «قشون ملى» به بيگانگان‏بروز كرد.»(ص ١۴۵)

 

با توجه به آنچه نويسنده از گفته ديگرى آورده و پشيمانى‏اش از سر سپردگى به بيگانگان وبزدلى و خيانت و غيره و غيره، خواننده مى‏بيند كه بعد از سالها تجربه تلخ هم او در همان كتاب‏آن «اشتباه بزرگ» را «جنبش دموكراتيك در آذربايجان و كردستان»، «خودمختارى و سپردن‏بخشى از كارهاى آذربايجان و كردستان» به مردم آنجا مى‏نامد. (ص ١٢١) انگار نويسنده (باوجود چنان عنوانى براى كتابش) شيفته و دلبسته همان «گماشتگى بد فرجامى» است كه درسالهاى سرگردانى طعم ناگوار آن را از بن دندان چشيده است. در نزد او دست آخر نيروى‏ايدئولوژى از واقعيت بى‏سعادت بيشتر است و در داورى نهائى بر آن پيروز مى‏شود.

 

اظهار نظرهاى سياسى و تحليل‏هاى تعدادى از اين آثار نشانه گويا و بليغ آن ساختار ذهنى‏است كه چنين ديد سطحى و آسانى را بردارنده خود تحميل مى‏كند: اجتماع مجموعه و تركيب‏چند طبقه انگشت شمار دهقان، كارگر، خرده بورژوا، بورژوازى ملى، بورژوازى بزرگ و وابسته(كمپرادور) و گروه روشنفكران است. سياست بازتاب مستقيم اين طبقات، و انسان اجتماعى درنهايت همان انسان مشروط به اين طبقه‏هاست كه براساس موقعيت طبقاتيش شناخته و داورى‏مى‏شود. تاريخ پيشرفت پر پيچ و خم ولى ناگزير و جبرى يك جريان «اجتماعى - اقتصادى» كلى‏است. تفكر و بنا بر آن فهم تاريخ و معمّاى در هم بافته حيات اجتماع نيز بنا بر مبارزه طبقات، درقالب مهيّاى چند كلى بافى و يك «قانونمندى» به اصطلاح ماركسيستى - كه درستى آن بى‏چون‏و چراست - شكل مى‏گيرد و تحويل داده مى‏شود.

 

نمونه كم‏نظيرى بياورم: مى‏دانيم كه امپراطورى عثمانى ششصد سال تمام دوام آورد و قرنهابر سرزمين‏هاى وسيعى فرمان مى‏راند. از شمال درياى سياه و شبه جزيره بالكان تا عدن و حبشه‏و از عراق و مصر گرفته تا ليبى و تونس. به دنبال شكست اين امپراطورى در نخستين جنگ‏ جهانى و نيز پس از نبرد با انگليس و يونان، مصطفى كمال پاشا دولت جمهورى تركيه را در١۹٢٢ بنا كرد، دستگاه خلافت سلطان عثمانى بر مسلمانان (سنّى) را برچيد، دين از دولت جداشد و تركيه با گذشته تاريخى خود بريد. جنبش آتاتورك پى آمد تنش‏ها و درگيرى‏هاى جهانى وداخلى دراز و از جمله نهضت ترك‏هاى جوان بود.

 

از سوى ديگر در ايران (كه انقلاب مشروطه را پشت سر گذاشته بود) عمر سلسله قاجار پايان‏يافت و رضاخان سردار سپه به پادشاهى رسيد و راه و رسم كشوردارى و آئين حكومت - خوب‏يا بد - پس از صدها سال دگرگون شد.

 

حال ببينيم اين دو چرخش تاريخى دورانساز و همزمان در دو كشور همسايه از وراءايدئولوژى نويسنده‏اى كه تفسير لنينى تئورى ماركسيسم را بررسى كرده (م. ا. به آذين، از هردرى - زندگينامه سياسى - اجتماعى، تهران، جامى، چاپ دوم، ١٣۷١، ج اول، ص ۵٠) چگونه‏ديده مى‏شود. او مى‏گويد «مسايل لنينيسم، اثر استالين دروازه‏اى بود كه من از آن به فراخناى‏انديشه ماركسيستى و كاربرد عملى آن راه يافتم» (همان ص ٣۹) و با اشاره به كشتارهاى آسان وقربانيان بسيار استالين مى‏افزايد: «با اين همه استالين را در فضاى نخستين انقلاب بزرگ وپيروزمند رنجبران جهان - انقلابى نورس، در معرض چنگ و دندان تيز درندگان - مى‏پذيرم و به‏پاس آنچه توانسته است به انجام رساند او را مى‏ستايم.» (همان ص ١۴٢)، بارى نتيجه تحليل‏سياسى اين شخص درباره آنچه در ايران و تركيه پيش آمد اين است:

 

چه شد در دو كشور همسايه - تركيه و ايران - در اوضاع سياسى و اجتماعى كم و بيش‏يكسان، دو سردار فيروزمند به پيش صحنه سياست آورده شدند و يكى را فراك رياست جمهورو ديگرى را رخت شاهى پوشاندند؟ اگر اشتباه نكنم، كار به رشد نسبى بورژوازى در اين دو كشوربستگى داشت ولى در هر دو جا هدف يكى بود: تقويت سرمايه‏دارى و سپردن سهم بيشتر وبيشترى از قدرت به سرمايه‏داران. (ص ٢۷)

 

هر دو «آورده شدند» و به هر يك رختى كه مى‏خواستند «پوشاندند». همه تفاوت‏هاى تحول‏دو كشور نيز با يك عبارت مشكل گشا، «رشد نسبى بورژوازى» روشن شد. مى‏ماند هدف«آورندگان» كه آن را هم گفته‏اند. اين زندگينامه «سياسى - اجتماعى» متأسفانه در آستانه انقلاب‏اسلامى پايان مى‏يابد و به سال‏هاى پس از آن نمى‏پردازد و گرنه، گذشته از فايده‏هاى ديگر، شايداز قصائد غرّاى سراينده‏اى كه در تشكر از خود با فروتنى مى‏نويسد: «به‏آذين شمعى شد كه درتاريكى فراگيرنده روزگار سوسو مى‏زد.» (ص ۷٨) نيز برخوردار مى‏شديم!

 

در بيشتر خاطراتى كه نام بردم همين فقر فكرى ناشى از اسارت ايدئولوژيك و پُرمدعائى‏كسى كه در جمع كوران راه را از چاه تميز مى‏دهد و ترفندهاى امپرياليسم را مى‏شناسد ديده‏مى‏شود. اگر در كسانى آئين تازه‏اى جاى ايدئولوژى پيشين را بگيرد باز بى‏مايگى انديشه ويكسونگرى منتها به سوى ديگر، به همان نام و نشان كه بود باقى مى‏ماند. مثلاً دكتر جهانشاه‏لودر خاطراتش (دكتر نصرت‏اللّه جهانشاه‏لوى افشار، سرگذشت ما و بيگانگان، بخش يكم، بدون‏جا، ناشر، تاريخ) مدعى است كه از همان سال‏هاى جوانى اين چيزها همه را مى‏دانست:اسماعيليه، تاريخ ايران، اقتصاد، فلسفه بافى مفصل و بحث در واجب‏الوجود، قانون عليت، جبرو اختيار، شيطان، ديالكتيك هگلى و شگفتى از اين كه اصل‏هاى آن را مولانا بهتر از هگل بيان‏كرده و غيره غيره. احسان طبرى نيز در كژراهه براى تبليغ ايدئولوژى تازه‏اش - شايد هم بنا برپاره‏اى ملاحظات شخصى - تصويرى وارونه از گذشته خود و تاريخ حزب توده و كشور ترسيم‏مى‏كند؛ تصويرى بى‏حقيقت اما با جوش و خروشِ اهلِ ايمان نه آهستگى و ترديد پيروان عقل.

 

در برابر اين نمونه‏هاى پراكنده شايد در پايان يادآورى اين صحنه‏سازى «علمى» به مورد باشدكه در نيمه دوم سال‏هاى ١۹٣٠ به دستور حزب كمونيست، كنگره مورخان شوروى در لنينگرادتشكيل شد. بحث‏هاى كنگره به اين نتيجه قطعى رسيد كه «شيوه توليد آسيائى» در چگونگى وسير تاريخ مشرق زمين نقشى ندارد. در نتيجه بنا بر تصميم كنگره تاريخ سرزمين‏هاى شرقى هم‏مانند مغرب زمين بايد از همان چهار مرحله معلوم ماترياليسم تاريخى بگذرد. در قطعنامه كنگره‏به مورخان شوروى دستور داده شد كه از آن پس آثار خود را نه فقط با توجه به همين دستاورد «علمى» فراهم آورند، بلكه تأليفات پيشين را نيز براساس همين نظريه اصلاح كنند. بر طبق اين‏دستور در آثار مورخانى مانند دياكونوف، پيگولووسكايا، پتروشفسكى و ديگران، تاريخ ايران‏پيش و پس از اسلام ناچار به دوره‏هاى برده‏دارى، سرواژ، فئوداليسم پيشرفته و پسرفته و ماننداينها تقسيم شد.

 

چنين تصويرى از گذشته، «چراغ راه آينده» نيست. اين گذشته موهوم عكس برگردان‏وارونه‏اى است از تصورات زمان حال و نقشى از خيال امروز.

 

***

درباره پيروى سياسى و عملى حزب توده (مانند ديگر حزب‏هاى كمونيست) از شوروى‏مخالفان، و بعدها كسانى از موافقان نيز، بسيار گفته و نوشته‏اند. اين پيروى - كه گاه مانند ماجراى‏نفت شمال و كافتارادزه يا حادثه آذربايجان به صورت اطاعت كوركورانه در مى‏آمد - خود ازوابستگى فكرى و ايدئولوژيك، از نوعى اعتقاد خرافى به نظريه‏اى كه مدعى درستى و دقت‏علمى بود، سرچشمه مى‏گرفت. روش حزب توده و دكتر كيانورى، يكى از فعال‏ترين رهبران آن،در برابر جبهه ملى، دكتر مصدق و همچنين ملى شدن صنعت نفت چيز پوشيده‏اى نيست. او كه‏از آغاز تا انجام روزانه از صبح تا شام در مركز آن گير و دار سياسى بود، در خاطراتش مى‏گويد:«در آن زمان جزواتى از مائوتسه تونگ و ليوشائوچى درباره نقش بورژوازى ملّى در انقلاب‏چاپ شده بود. من آنها را خواندم و به اين نتيجه رسيدم كه قضاوت ما درباره جبهه ملى بكلى‏نادرست است.» (خاطرات نورالدين كيانورى، تهران، مؤسسه تحقيقاتى و انتشاراتى ديدگاه،انتشارات اطلاعات، چاپ اول، ١٣۷١، ص ٢١٨) بايد كسى ديگر در جائى ديگر درباره‏موضوعى مربوط به زمانى ديگر جزوه منتشر كند تا اين رهبر حزب در تهران روش خود راعوض كند! اگر آن جزوه‏هاى كذائى منتشر نمى‏شد؟!

 

هم او از چپ روى حزب توده در ملى شدن صنعت نفت اين گونه انتقاد مى‏كند: «شايد همه‏ما كتاب چپ‏گرائى، بيمارى كودكى كمونيسم لنين را خوانده بوديم ولى در تطبيق آن با واقعيت‏جامعه خودمان و سياست حزب نمى‏توانستيم از آن بهره‏بردارى كنيم.» (ص ٢٨۴) باز اشكال درتطبيق كتابى است از زمانى، در جائى (و بايد گفت حتى موضوعى) ديگر با واقعيت سياسى‏ايران؛ يعنى قدم برداشتن در خاك خود بنا بر نقشه سرزمين ديگران كه در اين حال نقشه راه ازروى پيچ و خم زمين ترسيم نمى‏شود بلكه پست و بلند آن را بايد با نقشه جور در آورد. نتيجه‏اين «نقشه‏كشى» البته از پيش معلوم و دنباله روىِ عملى پى آيند ناگزير اين بردگى عقيدتى است‏كه راه بر آزادى فكر مى‏بندد، شخص را از كنجكاوى و جستجوى حقيقت، از تصميم‏گيرى وپذيرفتن مسؤوليت در پيش آمدها، از كشمكش روانى و ناراحتى وجدان و همه خطرهاى آزادى‏انديشه در امان مى‏دارد و نجات مى‏دهد.

 

ايدئولوژى جز اين «هنر»هاى ديگر هم دارد. ماركسيسم لنينيسم، سوسياليست‏هاى پيش ازماركس را «تخيلى» و خود را «علمى» مى‏داند؛ و چون «علمى» است قانون‏هاى تحول اجتماع،خويشكارى طبقات، جبر تاريخ و چگونگى پيشرفت و رستگارى جامعه را مى‏داند، از مقصد و«منزل»هاى بين راه شناختى «علمى» دارد، كسى كه به آن پيوست در صراط مستقيم است،گمراهى ديگران را بر نمى‏تابد و نسبت به آنها سخت‏گير و ستيزه‏جو و در داورى بى‏پرواست،آسان حكم صادر مى‏كند و تعصّب مى‏ورزد. باز از كيانورى نمونه مى‏آورم، هم براى پايگاهى كه‏در حزب توده داشت و هم براى رفتارش در زندان و آن چيزها كه گذشت.

 

بعد از دستگيرى نخستين سازمان افسرى و فروپاشيدن حزب توده در سال ١٣٣٣ بسيارى ازكادرها و از جمله افسران دستگير شدند. در اين ميان در برابر فشار و شكنجه كسانى وادادند وافتادند و كسانى تا پاى جان و فراتر از آن ايستادند و رفتند. مثل دوست و رفيقم مرتضى كيوان ياهمشاگردى آخرين سال دبيرستانم نوراللّه شفا (درودگر)، يكى از يكى پاكبازتر و در ايمان خود به‏انسان استوارتر. مرتضى سرشار از حقيقت و تجسّم روشن انسانيتى بود كه ما در خيال‏مى‏پرورديم. و اما افسر شهربانى ستوان نوراللّه شفا، من عكس او را با دست و پاى بسته به چوبه‏اعدام و نوارى بر چشم، در آن لحظه سهمگين ديده‏ام كه با دهان باز آرزويش را فرياد مى‏كشيد.بارى در ميان كادرهاى حزب توده از مرد و نامرد همه جور آدمى بود ولى اين آقا در صحبت ازكسى همه را به يك چوب مى‏راند و مى‏گويد فلانى «مانند ديگر كادرهاى حزبى در زندان ضعف‏نشان داد.» (ص ١۷٨). و يا دكتر «يزدى در زندان پس از تسليم به رژيم شاه پسرش حسين يزدى رابه ساواك مربوط ساخت.» (ص ٣۹٢) و درباره دكتر كشاورز مى‏نويسد: «از بس اين مرد فاسدبود زنش زجر كشيد و مرد.» (ص ٣٨٣) و قطب‏زاده و بنى‏صدر را دو مهره سرشناس امپرياليسم‏در كنفدراسيون دانشجويان مى‏داند. در همين كتاب، مصاحبه كننده مى‏پرسد: «دليل شما براى‏اين ادعا درباره قطب‏زاده و بنى‏صدر چيست؟» جواب: «اين نظريه بر پايه تجربه و شم سياسى مابود. ما از روى شيوه مبارزه افراد با حزب توده ايران و اتحاد شوروى و با توجه به شگردهاى‏شناخته شده تبليغى امپرياليسم به اين نتيجه رسيديم. حوادث بعدى هم ثابت كرد كه اين شم‏سياسى در اين باره به ما دروغ نگفته است.» (ص ۴۴٢) جل الخالق!

 

درباره رجلى چون محمدعلى فروغى، اين است داورى: «بسيار آدم پستى بود.» چرا؟ چون به‏پسرش درس مى‏دادم. حتى يك چاى به من ندادند كه هيچ؛ سالى كه ديپلم گرفتم «چون ديگربورسيه تحصيلى به اروپا نمى‏فرستادند، حاج سيدنصراللّه اخوى، قيم من، كه با فروغى رفيق‏جان جانى بود به من گفت كه به فروغى بگويم او ممكن است كارى بكند. آقاى فروغى باوجودى كه اين كار برايش مثل آب خوردن بود. با وجود اين همه زحمت كه من براى بچه‏اش‏كشيده بودم، گفته بود اصلاً به هيچ وجه! بسيار آدم پستى بود.» (ص ۴۶)

 

در اينجا درستى و نادرستى اين داورى‏هاى بى‏پروا موضوع سخن ما نيست. نكته اصلى ووخيم‏تر از آن بى‏پروائى در قضاوت است. اين همه خود را بر حق و ديگران را بر خطا دانستن، نه‏تنها ناشى از عشق به خود و قبول هواداران و بيزارى از همه آنهاى ديگر، كه نشان نوعى اعتقادكور به «صراط مستقيم» خود و بيراهى «گمراهان» نيز هست.

 

مثال‏هائى كه از ميان اظهار نظرها برگزيدم همه از آخرين دبير اول و مسؤول حزب توده بودزيرا قضاوت‏هاى «علمى» او براى بيان مقصود از همه فصيح‏تر و بليغ‏تر است. ديگران تا اين‏اندازه بى‏محابا به هر كس و هر چيز نتاخته و حكم صادر نكرده‏اند و مثلاً درباره خاطرات‏رفقايشان نگفته‏اند: «من خاطرات هيچ يك از اين افراد را قبول ندارم خاطرات خودم و آنچه راخودم مى‏دانم قبول دارم. آنهايى كه در «مهد آزادى» نوشته‏اند براى دفاع از خودشان و متهم كردن‏ديگران به همه چيز بوده است.» (ص ١٠۹)

 

***

از اينجا به نكته‏اى ديگر مى‏رسيم كه نه تنها مربوط به مبارزان چپ بلكه مشكلى همگانى‏است. بيشتر ما مردم، از چپ و راست و از هر دست در دين و دنيا، شايد با شدت و لجاجى كمترولى در نهايت جز خود و مانند خود را نمى‏پذيريم و در نفى مخالفان ترديد به خود راه‏نمى‏دهيم. البته معمولاً وقتى مردم درباره خودشان حرفى مى‏زنند ناگزير آگاه و حتى ناآگاه در كارتوجيه خويش نيز هستند. مى‏گويم ناگزير چون كه آدمى خود را ناچار از دريچه چشم خودش‏مى‏بيند و مى‏گويم ناآگاه زيرا منظورم وقتى نيست كه يكى چون غرض و مرضى دارد به قصدتسويه حساب مى‏خواهد كار كسى را بسازد. بلكه به خلاف نمونه‏هاى بالا، آسان‏گيرى به سودخود (بدون سوء نيت)، و نديدن بعضى از لغزش‏هاى خود (با وجود حسن نيت) را مى‏گويم. اين‏خاصيت آدمى است در هر جا. و كم و بيش آن بستگى به فرهنگ اجتماع، شعور و اخلاق گوينده‏دارد.

 

ولى گمان مى‏كنم كه در مقايسه با پروردگان فرهنگ غرب، ما در صحبت از خودمان ملاحظه‏كارتر و در اثبات خود و نفى غير كوشاتريم. در اين مقايسه منظورم فقط بررسى كارنامه زندگى وكاويدن نفسانيات خصوصى است نه زمينه‏هاى ديگر. ما انتقاد از خود و به عبارت ديگر اعتراف‏به گناه را بلد نيستيم. اين نابلدى علت‏هاى بسيار و گوناگون دارد. جستجو و كاوش در روحيّات وتجربه‏هاى درونى و نهادن فرد در رابطه‏اى پيچيده و در هم تنيده با افراد ديگر كه خويشكارى‏رمان، زندگينامه و خاطره‏نويسى است، به ميزان پيشرفت فرهنگى و تاريخى، به شرايطاجتماعى و به سنت بستگى دارد و به ويژگى‏هاى شخصى جوينده؛ به اينكه چه كسى با چه‏توانائى در كجا و با چه پشتوانه تاريخى دست به كار مى‏شود.

 

در اينجا توجه ما معطوف به سنت فرهنگى جوينده (يا نويسنده) است كه در چگونگى كاراو البته بى‏اثر نيست، سنتى كه ريشه در اعتقادهاى دينى دارد و اثر آن در برخورد با واقعيت‏دنيائى آشكار مى‏شود؛ اين واقعيت را چگونه در مى‏يابيم و از آن به چه حقيقتى مى‏رسيم؟حقيقتى كه حاصل دريافتِ اخلاقى و آرمانى ماست از واقعيت.

 

بارى در سنجيدن و محك زدن حقيقت خود، فقط به يك نكته، به سنّت دينى فرهنگ غرب‏و مقايسه‏اى كوتاه با سنّت خودمان اشاره‏اى گذرا مى‏كنم و مى‏گذرم. چون صحبت از دين است‏به جاى اصطلاح‏هائى چون نقد، بررسى، ديد انتقادى، سنجش عقلانى و جز اينها، عبارت«اعتراف به گناه» را به كار مى‏برم.

 

در سنّت دينى مسيحيان گناه از ازل در كنه وجود آدمى سرشته شده است. مؤمن كاتوليك بااعتراف به گناه روح خود را از آلودگى مى‏شويد. از آنجا كه گناه در آدمى ريشه‏اى است كه هر بارمى‏تواند در دل و دست جوانه بزند، اعتراف، به اميد پرهيز از آن، نيز امرى پيوسته و هميشگى‏است كه هر بار مى‏تواند تكرار گردد. درست به خلاف توبه در نزد ما كه اگر با قصد شكستن وتكرار توأم باشد باطل است. در اعتقاد مؤمن مسلمان توبه جدائى كامل، بريدن از ظلمت گناه،نفس امّاره، شيطان و پيوستن به نور ايمان، به حق است. اعتراف مؤمن مسيحى (كاتوليك) تنهاگامى در راه رستگارى، پرتوى از نور است نه بيشتر زيرا ناتوانى - ضعف بشرى - امر ذاتى و دردين پذيرفته شده است تمثيل آن زن گناهكار در انجيل يوحنا از نظرگاه اين گفتار بسيار بامعناست.

 

اما عيسى به كوه زيتون رفت* و بامدادان باز به هيكل آمد و چون قوم نزد او آمدندنشسته ايشان را تعليم مى‏داد* كه ناگاه كاتبان و فريسيان زنى را كه در زنا گرفته شده بودپيش او آوردند و او را در ميان برپا داشته* بدو گفتند اى استاد اين زن در عين عمل زناگرفته شد* موسى در تورات به ما حكم كرده است كه چنين زنان سنگسار شوند امّا توچه مى‏گوئى* و اين را از روى امتحان بدو گفتند تا ادّعائى بر او پيدا كنند امّا عيسى سربزير افكنده به انگشت خود بر روى زمين بنوشت* و چون در سؤال كردن الحاح‏مى‏نمودند راست شده بديشان گفت هر كه از شما گناه ندارد اوّل بر او سنگ اندازد* وباز سر بزير افكنده بر زمين بنوشت* پس چون شنيدند از ضمير خود ملزم شده ازمشايخ شروع كرده تا به آخر يك يك بيرون رفتند و عيسى تنها باقى ماند با آن زن كه درميان ايستاده بود* پس عيسى چون راست شد و غير از زن كسى را نديد. بدو گفت اى‏زن آن مدّعيان تو كجا شدند آيا هيچ كس بر تو فتوى نداد* گفت هيچ كس اى آقا، عيسى‏گفت من هم بر تو فتوى نمى‏دهم برو ديگر گناه مكن* (انجيل يوحنّا باب هشتم)

 

اگر هيچ كس نيست كه مرتكب گناهى نشده باشد پس من نيز جرأت مى‏كنم به گناه خودم‏بينديشم زخم‏هاى روحم را بشكافم و حرفش را بزنم و اگر بهره‏اى از گناه در من باشد بهتر است‏در ضمير خود فروتن باشم و پيش از داورى در حق ديگران «نگهى به خويشتن كنم كه همه گناه‏دارم.»

 

وقتى عيسى مسيح بر صليب بى‏تاب از شكنجه، تنهائى و تحقير، نوميدانه شكوه مى‏كند كه«خدايا، چرا رهايم كردى» («متى»، ١۵ .٢۷) «پسر» و فرستاده خدا بيچارگى و درد انسان بودن رادر بن جسم و جان حس مى‏كند تا چه رسد به زنى بى‏پناه و بينوا! نمونه‏هاى ديگرى از اين دست‏در عهد جديد كم نيست، مانند بازگشت پسر ولخرج («لوقا»، باب ١۵) يا سه بار انكار پياپى‏مسيح از بيم جان، آن هم از جانب حوارى و همراهى چون پولس رسول، و آنگاه پشيمانى و زارزار گريستن («لوقا»، باب ٢٢، «يوحنّا» باب ١٨). مسيح بيهوده به حواريان نمى‏گفت: «دعا كنيد تادر امتحان نيفتيد.» («لوقا»، باب ٢٢)

 

اينها همه حكم راندن درباره ديگرى را دشوار و سخن گفتن از خطا، گناه يا ضعف خود راممكن مى‏سازد. كسى كه در چنين سنتى پرورش يافته باشد وقتى بخواهد كارنامه زندگيش را دربرابر چشم خود يا ديگرى بگسترد با دشوارى روانى كمترى دست به گريبان است. زيرا روحيه‏اى‏كه اين كتاب ايجاد مى‏كند به خودى خود مانع پذيرش لغزش‏ها و موجب محكوم كردن خطاهاى‏انسانى نيست مگر آنكه شرايط «سياسى - اجتماعى» همانطور كه بارها ديده شده است(جنگ‏هاى صليبى - انكيزيسيون و غيره) مؤمنان را به گناهى خود و گناهكارى مخالفان معتقدكند و آنها را به تعصب، آزار و شكنجه و سوختن و كُشتن ديگران وا دارد.

 

امّا از ديدگاه اين بحث مهم‏تر آن است كه كتاب مقژدس مسيحيان خود كارنامه زندگى قدسى‏مسيح است بنا به خاطرات چهار تن از حواريون، شرح حقيقت (= آرمان واقعيت) يگانه‏اى است‏در چهار روايت كمابيش متفاوت و با وجود تفاوت، هر چهار معتبر، آن هم حقيقتى آسمانى وقدسى نه بشرى و اين جهانى. وقتى حقيقتى الهى در چهار وجه پذيرفته شود، جاى چند وچون، ترديد و جستجو در حقيقت زمينى ما باز مى‏ماند. به‏ويژه آن كه جوينده نه خود بى‏گناه‏است و نه، در داورى نسبت به ديگران، آزاد.

 

***

شعر فارسى (خيام، عطار، حافظ...) و عرفان ايرانى با حيرت در كار آفرينش و نشناختن رازجهان، با ترديد در درستى حقيقت خود و همسايگى كفر و ايمان و كشمكش دردناك درونى، باانديشه‏هائى در اين ساحت وجود، همدم و همراز است و در نتيجه در حق ديگرانى جز خودبى‏گذشت و انتقامجو نيست امّا در سنّت دينى، دست بالا و داور نهائى پندار و كردارمان شريعت‏و امر و نهى آن است نه آسانگيرى شاعرانه يا گذشت اهل طريقت.

 

***

بارى در فرهنگ مسيحى راه نگارش زندگينامه و خاطرات با ايمان و بى‏ايمان (اعترافات‏آگوستين قديس و ژان ژاك روسو و بى‏شماران ديگر)، هموارتر بوده و هست. امّا سنّت ما جز اين‏است. كتابمان وحى الهى و حقيقت آن به همان صورت يگانه و ترديد ناپذير است كه نازل شده.جز چند تن معصوم كسى از گناه برى نيست. بشر جايز الخطا و بخشودنى است امّا در حدّ گناهان‏صغيره نه كبيره كه احكامش روشن است

 

بنابراين روياروى جهان و خود، حقيقت ما يك چهره بيشتر ندارد، چهره‏اى مختوم، يگانه ونفوذناپذير نه ممكن و محتمل، روايت يا حالتى جز آن خلاف يا ضد حقيقت است. ثبات اين‏حقيقت فقط وقتى پاى تقيّه و دروغ مصلحت‏آميز به ميان بيايد رنگ عوض مى‏كند. از ترس جان(كه بعدها عملاً ترس از مال، مقام و ملاحظات ديگر به آن افزوده شد) مى‏توان مذهب خود را،كه حقيقت قدسى و آسمانى مرد با ايمان است، پنهان داشت و حقيقت ديگرى به خود وابست.مصلحت و دروغ مصلحت‏آميز يك «اصل» اخلاقى ما بوده و هست و مى‏دانيم كه مصلحت به‏موقعيت و شرايط بستگى دارد و اين دو متغيّر، آن تابع («اصل اخلاقى») را به دنبال خودمى‏كشند و تغييرش مى‏دهند. و «اصل» تغييرپذير، به ويژه در اخلاق، ساخت و انسجام نظرى(theorique) آن را در هم مى‏ريزد.

 

از همه اين مقدمات مى‏خواهم نتيجه بگيرم كه گذشته از عقب مانگى «تاريخى - فرهنگى»،كه جز چند نمونه انگشت شمار، تا چند دهه پيش موجب نشناختن و بى‏توجهى ما به نگارش‏زندگينامه يا خاطرات سياسى به شيوه نوين بود، سنت فرهنگى ما نيز با كاوش در حالات روانى‏و بررسى جسورانه نفسانيات و روابط، كه شرط ناگزير نگارش هر زندگينامه است، بيگانه بود وراه اين جستجوى سنجشگر و بى‏مجامله را مى‏بست و نمى‏گذاشت با خودمان و ديگران بى‏رودر بايستى باشيم. البته سنت آينه يك سويه‏اى است كه رو به گذشته دارد و تنها يكى ازچهره‏هاى پديده‏اى فرهنگى و اندكى از بسيار را مى‏تواند نشان بدهد نه بيشتر.

 

***

در خاطرات و زندگينامه سياسى مبارزان چپ ايران مى‏توان از جهات ديگر هم تأمل كرد ونكته‏هاى تازه دريافت. مثلاً هيچ يك از نويسندگان (يا گويندگان) در طول سرگذشت خوداشاره‏اى به كشاكش‏هاى نفسانى و آزمون‏هاى درونيشان نمى‏كنند. هيچ سخنى از عواطف‏شخصى، از عشق و عشق ورزيدن، زير و بم رابطه با نزديكان، ترس و ترديدهاى پنهان، دودلى،نوميدى يا پشيمانى از مبارزه گفته نمى‏شود. نمى‏گويند آنچه را كه در ميدان سياست يا حزب‏روى داده در خلوت دل خود چگونه «زيسته»اند. كسى به آستانه اين حريم نزديك نمى‏شود.شايد گفته شود كه موضوع اين خاطرات زندگى اجتماعى است نه خصوصى. ولى چگونه‏ممكن است در گذر سال‏هاى دراز عواطف قلبى و حال‏هاى نفسانى هيچ يك از مبارزان در كارسياسى و درگيرى اجتماعيشان هيچ اثرى نكرده بوده باشد. اين پنهان كارى، خلوت زندگى‏عاطفى خود را در «اندرونى» خانه پنهان داشتن و فقط دريچه‏اى از «بيرونى» را به روى ناظران بازكردن، نيز به گمان من از ويژگى‏هاى سرگذشت تاريخى بيم‏زده و ناايمن ما و از ديدگاه‏روانشناسى اجتماعى، شايان مطالعه و بررسى است.

 

نكته ديگر آن كه در اين خاطرات بيشتر با «من» جمعى سر و كار داريم با «يكى» توأم با«همه». حزب توده مانند دستگاه سازمند (ارگانيسم) زنده‏اى بود كه زندگيش خوب يا بد دربحث‏ها، اتخاذ روش‏ها و چرخش‏ها و تصميم‏هاى سياسى و خلاصه در فعاليتش متبلور مى‏شد.خاطره‏نويسان هميشه در «تن» اين دستگاه و يكى از اندام‏هاى آن هستند. شخصيت آنها گروهى ودر هم بسته است شخص آنها در رابطه‏اى - مثبت يا منفى - با گروه (درون دستگاه) و از راه و به‏ميانجى آن تحقق مى‏يابد نه به عنوان فردى پيوسته به جمع و در عين پيوستگى، آگاه به جدائى‏خود به عبارت ديگر در اين خاطرات هنوز از فرديّت (individualitإ)، از آن هستى يگانه‏اى كه دردوران جديد به سبب آگاهى به تماميت وجودى (existential) و حقوقيش خود را در برابرنهادهاى اجتماعى مى‏بيند، با همه و بر كنار از همه است و مى‏كوشد تا خود را به منزله چيزى ازچيزها از بيرون بنگرد و با ميزان و ملاك عقل سنجشگر ارزيابى كند، از چنين فردى نشانى ديده‏نمى‏شود. مثل دهقانى كه همه دريافتش از طبيعت وابسته و محدود به خاك و آب و بذر ومحصولى باشد كه بدست مى‏آيد و با نگاهى دوخته به آسمانى و پايى چسبيده به زمين، بيرون‏از كاركرد تجربى خود استنباطى از «منظره طبيعت» در مكان و زمان نداشته باشد، همانند او، درشخص، اجتماع و تاريخمان غوطه‏وريم.

 

در اين خاطرات بينش تاريخى و اجتماعى ما «روستايى»، فصلى و توأم با گسست‏هاى‏دوره‏اى است، نه مداوم و گشوده به روى نگاهى آشنا به چشم‏اندازِ دورنما. از فرقه‏هاى مذهبى‏سلسله‏ها و مسلك‏هاى گوناگون با سازمان مسجد و مدرسه و خانقاه و خلاصه از يك نوع زندگى‏مشترك با هاله‏اى از هم مسلكان، آسان به شيوه‏اى ديگر از گذران همگانى (حزبى) با هاله‏حمايت همرزمان - از فضاى حياتى مشتركى به فضاى حياتى مشترك ديگر - منتقل شديم، رفتاراجتماعيمان «حيدرى - نعمتى» است، درِ دلمان به روى همدستان باز و به روى اغيار بسته است‏و فقط درون «حصار» خودمان ايمنى را احساس مى‏كنيم. تنش‏ها، كشمكش‏ها، كنش و واكنش وخلاصه حيات عاطفى و فكرى شخص، «درون گروهى» است. حتى وقتى يكى در برابر و به ضدگروه (حزب) «موضع» مى‏گيرد خود را جدا از آن نمى‏سنجد. به عنوان مثال اگر خاطره‏نويسى‏اشتباه يا انتقادى از خود را به زبان آورد، معمولاً خطاى گوينده به منزله عضو حزب و به اين‏اعتبار و در بستر روندى كلّى روى مى‏دهد، امرى است ناشى از جريانى عمومى. در نتيجه خطاى‏فرد به صورت پديده‏اى فردى و وجدانى در نمى‏آيد. مفهوم جديد وجدان كه ناظر و نگهبان‏باطنىِ راست و دروغ آدمى است هنوز در تجربه اجتماعىِ ما نقشى ندارد تا شخص در ضمن‏انتقاد از «خودِ» حزبى، هم زمان چون فَردى جدا از عامل‏هاى خارجى (حزب، شرايط اجتماعى‏و...) خود را ارزيابى كند.

در نوشته‏هاى نسلى ديگر و در دورانى بعدتر - با تجربه اجتماعى وخيم‏تر - مثلاً در حقيقت‏ساده، نوشته، «رها» (دفتر دوم، هانوفر، ١٣۷٣) نخستين نشانه‏هاى سرگشتگى دردناك اين‏وجدان استوار به خود و شوربختِ فردى پديدار مى‏شود كه داورى درباره آنها زود و گفت و گو ازآنها موضوع جستار ما نيست.

 

مى‏دانيم كه خاطره يا زندگينامه‏نويسى به شيوه تازه به دنبال همگانى شدن سياست، به ويژه‏در چند دهه اخير گسترشى يافت كه بايد آن را به فال نيك گرفت زيرا نشان توجه بيشتر به امراجتماعى و دل نگرانى دست اندركاران براى انتقال تجربه‏هاى خود (نيك و بد، با غرض وبى‏غرض) به ديگران و شايد آيندگان است.

 

حتى اگر اين توجه براى توجيه خود نيز باشد (كه اكثراً هست) باز نشان رويداد خوشايند وبى‏سابقه‏اى است زيرا در دوره‏هاى گذشته كه سياست ورزيدن كار خواص بود، سياستگران ما،حتى آنها كه در بند «وجاهت ملى» بودند، نيازى چندان به نوشتن و گفتن و توضيح خود به مردم‏نمى‏ديدند. ولى امروز اگرچه على‏رغم هياهوى بسيار، كار و بار سياست همچنان در دست‏خسيس «معدود خوشبختان» باقى مانده ولى درد زندگى اجتماعى و جستجوى نوميدانه درمان‏سياسى همه را فرا گرفته و مى‏خواهند بدانند چه كرده‏اند، چه بايد بكنند و چگونه و از كجا به‏حال و روز امروزشان دچار شده‏اند.

 

***

خاطره‏نويسان توده‏اى با جهان‏بينى ويژه خود و ديدى كه از تاريخ دارند نمى‏توانند اين‏آگاهى را به خواننده بدهند. بيشتر آنها تا آخر تخته‏بند نظام فكرى خودند. در نتيجه حتى وقتى كه‏بخواهند از سوسياليسم شوروى يا حزب توده انتقاد كنند، ايرادشان اين است كه ماركسيسم -لنينيسم را بد اجرا كردند يعنى بلشويك يا توده‏اى خوبى نبودند. اما با وجود آنچه در آغاز گفته‏شد خواننده هوشمند از «شرح اين هجران و اين سوزجگر» اگر نتواند «راه» را بشناسد، دستكم‏شايد بتواند «چاه» را ببيند و ياد بگيرد چه‏ها نبايد كرد.

 

حتى براى رسيدن به اين نتيجه «منفى» (كه خود دستاورد بزرگى است) اضافه بر زمينه‏هائى‏كه جسته گريخته نشانه‏اى از آنها به دست داديم، جاى بررسى‏هاى گسترده تاريخى، فرهنگى،جامعه‏شناختى و بويژه اخلاقى در قلمروهاى زير خالى است:

 

ساز و كار (مكانيسم) بيرونى و درونى سازمان حزب، از سوئى در رابطه با حزب كمونيست‏شوروى و حزب‏هاى «برادر»، و از سوى ديگر در رابطه رهبران با يكديگر، با توده حزبى و باسازمان وابسته (شوراى متحده كارگران، تشكيلات زنان، سازمان دانشجويان و كنفدراسيون،جمعيت هواداران صلح و... روزنامه‏ها و مجله‏هاى وابسته و غيره)

 

- تأثير حزب توده در تاريخ معاصر ايران.

 

- روحيه و نفسانيات رهبران، اداره كنندگان و توده حزبى كه خود داستان گفتنى ديگرى است‏و تا كنون ناگفته مانده؛ شايد به سبب آنكه در برابر پديده‏هاى «برون ذهنى» (objectif) آن را، كه‏امرى «درون ذهنى» (subjectif) است، داراى ارزش دست دوم و اعتبار ناچيزى پنداشته‏اند. و حال‏آنكه بسيارى از ويژگى‏هاى روانى و اخلاقى ما چون ريشه پايدار در سنّتى سخت جان و كهن‏دارند، نشانى در رفتار اجتماعى و كُنش سياسى به جاى مى‏گذارند كه به آسانى محو شدنى‏نيست.

 

- جايگاه اخلاق در اين سياست: چگونه مؤمنانِ به اخلاق، در گردونه تشكيلات و سياستى‏بى‏اخلاق، هم در عمل به ضد خود تبديل مى‏شوند و هم صادقانه خود را هم‏چنان پاى بند به‏اخلاق مى‏پندارند. توجيه «اخلاقىِ» اين بى‏اخلاقى عملى چگونه است؟

 

(تا آنجا كه مى‏دانم گويا تنها خليل ملكى سياست پيشه انديشنده و شجاع، از همان سال‏١٣٢٨ و در گرما گرم كارزار سياسى آن روزها، در سلسله مقاله‏هاى «برخورد عقايد و آراء» و درحد گنجايش روزنامه‏اى روزانه، شاهد، به برخى از اين مسائل پرداخته است.)

 

همانطور كه مى‏توان ديد در اين جستار جائى براى چنين پژوهشى نيست. ولى شايد بتوانم‏بگويم در مطالعه اين خاطرات چه كوششى به كار برده‏ام تا آنها را به قدر توانائى و انصاف خودبدون پيشداورى و «درست» بخوانم. اساساً به عنوان دوستدار تاريخ (كه مانند تاريخ‏نگارمشروط به شرائط زمان خويش است)، وقتى متنى تاريخى بويژه درباره دوران معاصر را به‏دست مى‏گيرم، مى‏دانم مانند هر خواننده فعّال كه تاريخ را در ذهن بار مى‏سازد و مى‏آزمايد،جانبدار هستم نه بى‏طرف. اين جانبدارى و طرف‏گيرى حاصل آموخته‏ها و نياموخته‏ها،تجربه‏هاى نفسانى و زيستن در دورانى است كه زيسته‏ام. توجه به اين حقيقت مى‏تواند كمكى‏باشد به فهم واقعيت و تا حدّ مقدور مرا از پيشداورى و صدور حكم‏هاى نسنجيده برهاند،ديدگاهى كمابيش آزاد در برابرم بگسترد و از تصورات دلخواه و دلپذير راهى به سوى عقل‏سنجشگر مزاحم بنمايد، نگاهى تا حد امكان فارغ از دوستى و دشمنى و به اصطلاح «بى‏طرف».

 

در پيمودن باريكه ميان «طرفدارى و بى‏طرفى» بيم لغزيدن و در سراشيب پيشداورى‏هاى‏دلخواه افتادن بسيار است. نمى‏دانم چگونه و از روى چه نقشه‏اى مى‏توان «بى‏آسيب» چندان‏كلاف اين تناقض را گشود و از پيچ و خم آن به در آمد. ولى اين را مى‏دانم كه خواه ناخواه به هيچ‏حال جدائى و «آسودگى» از تاريخ برايمان ميسر نيست. زيرا گرچه ما همه پرورده زمان حال امافرزندان گذشته خود نيز هستم و در سراسر عمر بار آن را به دوش مى‏كشيم. براى آن كه خودمان‏را بشناسيم ناچار بايد از اين گذشته خبر داشته باشيم. هر ذهن انديشنده و كنجكاو به قدر همت‏خود دست و پائى مى‏زند تا در شط جارى زمان كه صورت واقعيت گذشته را هم مى‏شكند و هم‏جا به جا مى‏كند، «تصوير» فرهنگى و اجتماعى خود را بازيابد.

 

***

در بيشتر خاطراتى كه نام بردم پشيمانى و پريشانى، سرگردانى دردناك در شهرهاى پرت‏افتاده آسياى مركزى و جاهاى دورتر، در بدرى، ترس، فشار مادى و نوميدى، سرنوشت مشترك‏گريختگان از ايران و پناهندگان به شوروى و دموكراسى‏هاى توده‏اى سابق بود. در اين خاطرات‏روزگار غم‏انگيز فرزندان نسلى را مى‏بينيم كه بيشتر آنان با دلى شوريده و سرى سودائى، به اميدبهروزى انسان، «نان و كار و فرهنگ براى همه» با عمر و جان خود خطرها كردند، ولى سرانجام‏به سبب «خطاى ديد» و دورى از سرزمين و مردم خود و بركندگى از واقعيت‏هاى آن - چون‏درختى خشكيده - تبديل به سياست بازانى بيكاره شدند، در حزبى كه از بيرون اسير امر و نهى«كا. گ. ب» و آلت دست دسيسه بازِ ساواك بود، و در درون گرفتار دسته‏بندى، ساخت و پاخت ونقشه‏كشى مسؤولان و گردانندگان به ضد يكديگر.

 

بارى، اگر بتوان گفت، با «كالبدشناسى» تن و روان حزب توده بهتر مى‏توان دريافت كه در چه‏محيط و در اثر چه شرايطى كار به شكست سازمان، آوارگى، درماندگى يا مرگ مبارزان كشيد.چگونه به نام هدفى «انسانى»، ندانسته و دانسته، هر وسيله ضد انسانى را به كار گرفتيم و چراخدمت بدل به خيانت شد. فرزندان فداكار حزبى كه مى‏خواستند «فلك را سقف بشكافند و طرح‏نو دراندازند» خود بازيچه و بيچاره سرنوشت شعبده باز شدند. آرَشى كه مى‏خواست تيرى ازجان خود رها كند تا مرزهاى آزادى انسان فراتر رود، يا مانند سهراب جوانمرگ و يا مانندسياوش در غربت اسيرِ افراسياب ديوسيرت شد يا خود از ناتوانى رستم را در چاه شغاد افكند.اين چه عاقبتى است؟ اين چه سرنوشت شومى است كه ايرانِ ما دارد؟

 

***

دوستدار آزادى و عدالت بدون هدف و آرمان (ايدِآل) سياسى نمى‏تواند به سر بَرَد، امّا تاواقعيت را نشناسيم (آن چنان كه تا كنون نشناخته‏ايم) و در پيچ و خم كوره راهها و سنگلاخ‏هاى‏آن نپيچيم، در هر قدم كه برداريم افق آرمانى و روشن دور چند قدم از ما دورتر مى‏شود. بازگوئى‏و بازنويسى تجربه‏هاى اين مبارزان، گذشته از باز نمودن گوشه‏هائى از تاريخ معاصر، شايد بتواندبه ما كمك كند تا واقعيت سياسى زشتى را كه در آن دست و پا مى‏زنيم از آرمان‏هاى شريفى كه‏در آرزو داريم، بازشناسيم و يكى را به جاى ديگرى نگيريم.

 

 

بازگشت به صفحه اول

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright  Iran National Front USA, all rights reserved.