|
ملاحظاتی
در باره
خاطرات
مبارزان
حزب توده
ايران
شاهرخ
مسکوب
حزب
توده ايران
پس از
شهريور
١٣٢٠ تا چند
سال
بزرگترين و
فعّالترين
حزب سياسى
ايران بود و
گستردهترين
طيف
مبارزان چپ
رادر بر مىگرفت.
هنوز نيز
برداشت و
دريافت اين
حزب از ساخت
و كاركرد
نيروهاى
اجتماعى
ايران و
روند
تاريخى آن
ايدئولوژى
حاكم برچپ
گرايان و
حتّى پارهاى
از گروهها
و
سياستگران
مخالفى است
كه از همان
گفتمان
سياسى بهرهبردارى
مىكنند و
دم از
مبارزه
طبقاتى واز
ميان بردن
امتيازهاى
كاخنشينان
مىزنند و
شعارشان
عدالت
اجتماعى،
آزادى و
رفاه
زحمتكشان و
مستضعفان و
انقلاب و
ماننداينهاست.
بههمين
سبب، بررسى
خاطرات
مبارزان
تودهاى نه
فقط براى
فهم تاريخ
سياسى
معاصر
ايران و
شناخت
نيروهاى
خارجى و
داخلىيا
آگاهى از
سرنوشت اين
مبارزان و
روحيه آنان
بلكه براى
درك فضاى
انديشه
سياسى
امروز ما
نيز كوششى
ارزشمند و
سزاوار است.
امّااز
آنجا كه اين
نويسنده
مورّخ نيست
تا بتواند
مانند اهل
فن زير و بم
موضوع را
بشناسد و
نكتههاى
تازهاى
بردانستههاى
موجود
بيفزايد،ناچار
پس از
مطالعه اين
خاطرات به
ذكر
ملاحظاتى
چند بسنده
مىكند و در
كندو كاو
خود از اين
پيشتر نمىرود.
بنابراين،
نوشته
حاضرتأمّلى
در اين
خاطرات و «جستارى»
است درباره
آنها و نه
پژوهش در
تاريخ.
از
سوى ديگر او
كه خود چند
سالى درگير
فعاليت
سياسى بود و
پس از آن نيز
هميشه تا
امروز
نگرنده
حاشيه نشين
امّا علاقهمندسرگذشت
سياسى وطن و
هموطنانش،
از هر دست،
بوده و هست و
سير
رويدادها
را كمابيش
دنبال مىكند،
شايد بهعنوان
خواننده
اينخاطرات
ملاحظاتى
داشته باشد
كه به گفتن
بيرزد.
در
ميان اين
آثار
ملاحظات ما
مبتنى است
بر مطالعه
خاطرات و
مصاحبههاى
دكتر
فريدون
كشاورز،
دكتر نصرتالّله
جهانشاهلو،
انورخامهاى،
اردشير
آوانسيان،
ايرج
اسكندرى،
نورالدين
كيانورى،
احسان طبرى،
بابك
اميرخسروى،
مهدى خان
بابا
تهرانى،
دكتر ح. نظرى(غازيانى)،
م. ا. بهآذين
منوچهر كىمرام،
مريم فيروز (فرمانفرمائيان)،
راضيه
ابراهيمزاده
و سرانجام
كتاب گذشته
چراغ راه
آينده است
كه «براىيافتن
مشى صحيح
انقلابى»
تأليف شده.
اين
ملاحظات در
اساس به چند
نكته زير
محدود مىشود:
-
با توجه به
دريافت
كلّى اين
مبارزان از
تحول و سير
تاريخ، آيا
درس گرفتن
از تجربههاى
گذشته و به
كار بستن
آموختهها
در راههدفهاى
پيشرو «اجتماعى
- سياسى»
شدنى است يا
نه؟
-
آيا همين «دريافت»،
راه گشائى
تاريخى و
پيشرفت
سياسى را به
صورت
دنباله روى
چشمبسته
سياسى و
پسرفت
تاريخى در
نمىآورد؟
-
اين «دريافت»
داورى و
رفتار
درباره خود
و «جز خود» را
تا چه حد يكرويه
و آسانمىكند؟
-
مقايسه
فهرستوار
سنّت
زندگينامهنويسى
در فرهنگ
غرب و در نزد
ما (كه امرى
استهمگانىتر
از فقط
خاطرهنويسى
مبارزان چپ)؛
-
و در پايان
يادآورى دو
نكته ديگر:
جاى خالى
عواطف و
تجربههاى
خصوصى در
اينخاطرات
و نبودِ «فرديّت»
جديد و
بركنارى
وجدان فردى
در تجربه
اجتماعى.
***
فرض
گفته و
ناگفته اين
خاطرات آن
است كه
سرگذشت
پيشينيان
مىتواند
درس عبرتى
باشدبراى
آيندگان يا
آن گونه كه
در سرآغاز
يكى از اين
خاطرات
آمده و در
حقيقت زبان
حال همهگويندگان
و
نويسندگان
چپ رو و شايد
ديگران نيز
به شمار مىرود:
هر
كه نامخت از
گذشت
روزگار
هيچ
ناموزد
زهيچ
آموزگار
«گذشت
روزگار» يا
تاريخ
سرگذشت
افراد و
اقوام
بهترين
آموزگار
است كه مىتوان
چونآينهاى
در آن نظر
كرد، از زشت
و زيبا و نيك
و بد گذشته
عبرت گرفت و
آن را در
زندگى
امروز بهكار
بست. همچنان
كه خاقانى
مىگفت
ايوان
مدائن
آئينهاى
است كه اگر
دل بدهيم و
درست آن
رابنگريم،
چه پندها كه
نمىآموزيم.»
در
دورانهاى
گذشته
گرداننده
چرخ تاريخ و
سامان
دهنده
زندگى
آدميان را
مشيّت بىچون
وچراى
پروردگار
مىدانستند
كه در ذات
خود تغيير
ناپذير،
ابدى و خدشه
ناپذير مىنمود.
از سوى
ديگر نقش
شعر، ادب،
اخلاق و
رفتار، هنر
و صنعت
مانند
سازمان و
اداره
اجتماع، بر
زمينه رسمو
آئينى مقرر
صورتپذير
مىشد و در
تار و پود
سنت به هم مىپيوست.
و سنت به
بازسازىخود،
به تكرار نو
به نو (نه
سنگواره و
جامد) زنده
است. بدين
گونه درون
سنتى بسته و
تكرارشونده،
زندگى هر
نسل بازتاب
كمابيش
همانند نسلهاى
پيشين بود.
در اين
ايستائى
دوگانه«آسمان
- زمينى» (مشيّت
و سنّت) با
اعتقاد به
ارزشهاى
اخلاقى
يكسان و
همانندى
شرايطتاريخى،
عبرت گرفتن
از تجربياتِ
پيشين
البته
انديشهاى
بود معقول و
پذيرفتنى.
گردش
روزگاربازتابى
از گردش
افلاك بود،
تجربه
تاريخى
مانند سير
ستارگان يا
ثبات دين و
اخلاق
تغيير
ناپذيرمىنمود
و مىشد از
گذشته، كه
باز روز
ديگر فرا مىرسيد،
پند گرفت. و
چون برداشت
دينى
واخلاقى
بود پندى كه
گرفته مىشد
نيز دينى و
اخلاقى بود:
بىوفائى
دنيا،
رستگارى
نيكان و
زيانتبهكاران!
و در سياست و
كشوردارى
هشدار به
پادشاهان،
زورمندان و
زبردستان
كه «خلق همهسر
بهسر نهال
خدايند - هيچ
نه بركن از
اين نهال و
نه بشكن» و
جز اينها كه
در
اندرزنامههاىپيشينيان
فراوان
آمده است.
***
در
روزگار ما
با پيشرفت
دانشهاى
انسانى (كه
خود تجربهاى
تاريخى است)،
استنباط
پيشيناز
تحول تاريخ
ديگر
پذيرفته
نيست و درس
گرفتن از
تاريخ سرشت
و معناى
ديگر يافته
است.ولى
انديشه
تكرار
تجربههاى
كمابيش
همانند و «همسِرشت»
تاريخى (در «محتوا»
يكسان و در«صورت»
شبيه)، و در
نتيجه
اعتقاد به
درس گرفتن
از گذشته،
براى
پيشرفت به
سوى آينده،
درايدئولوژىهاى
سياسى
معاصر (و حتى
بازگشت به
گذشته دور -
سنت پيامبر،
سلف صالح -
درايدئولوژى
مذهبى) بشدت
باقى است.
امّا
در گفتار ما
و تا آنجا كه
به مبارزان
تودهاى
مربوط مىشود
مىتوان از
ايدئولوژىماترياليسم
تاريخى
استالينى (در
تاريخ حزب
بلشويك - يا
كنگره
لنينگراد)
نام برد كه
برطبق
آن،على رغم
پارهاى
اختلافهاى
«محلّى»
تاريخ جهان
در اساس از
چهار مرحله
عمده (كمون
اوليه،بردگى،
فئوداليسم
و بورژوازى)
مىگذرد تا
به
ديكتاتورى
پرولتاريا،
برافتادن
طبقات و
پايانيافتن
استثمار
انسان از
انسان برسد.
و در نهايت
شعار يا
آرزوى بشر
دوستانه «از
هر كس به
اندازهاستعدادش،
به هر كس به
اندازه
احتياجش»
هستى پذيرد.
در
اين طرح
سادهانگار
نيز، از
آنجا كه
تحول تاريخ
جهان گرده و
طرحى «پيش
ساخته»
وتكرار
شونده دارد،
هر اجتماعى
مىتواند
از تجربه
خود يا
اجتماعهاى
پيشرفتهتر
برخوردار
شود،خود را
در دو آينه
گذشته و
آينده
بنگرد و
نقشه كلى
راهش را
بيابد. به
اين ترتيب
خويشكارىبسيارى
از عاملهاى
پيچيده و بىشمار
«تاريخساز»
از جمله
پديدههاى
فرهنگى (دين،
انديشه
ودانش، هنر
و ادبيات،
آيينها و...)
به عنوان «روساخت»
دستكم
گرفته مىشود،
همچنين
شرايطاقليمى
و
جغرافيائى،
نقش شخصيت و
نيروهاى
روانى،
عاطفى و
غريزى،
روانشناسى
توده(masse)،
تصادف و
سرانجام
كاركرد خودِ
انسان به
عنوان
پديدهاى
پيوسته
متغيّر، در
سايهمىماند
و دگرگونى و
تحول تاريخ
به عامل
اقتصادى،
به
ديالكتيك
شرايط
توليد،
پيشرفت
وتكامل
ابزار
توليد و
شيوه روابط
توليدى
كاهش مىيابد.
آدمى با
شناخت راز
تاريخ (قانون
جبرتاريخ)
مىتواند
سير ناگزير
آن را تندتر
كند و به پيش
براند.
ماترياليسم
ديالكتيك و
ماترياليسمتاريخى
علم اين
قانونى است
كه در آخر
كار انسان
سازنده
تاريخ را به
صورت ساخته
تاريخ درمىآورد.
***
امّا
اگر امروزِ
ما غير از
ديروزمان
باشد و
تاريخ
اجتماع
همچنان كه
زمان را پشت
سرمىگذارد،
هر بار در
رويدادى
تازه با
سرشتى
متفاوت،
چهره
ناشناخته
ديگرى
بيابد،
تجربهگذشته
به چه كار مىآيد.
نگفته
پيداست كه
نمىخواهم
بگويم
آموختن و
دانستن
تاريخ
وشناخت
تجربه
تاريخى بىحاصل
است و در عمل
اجتماعى و
سياسى به
كارى نمىآيد.
كاملاًبرعكس،
مسافرى كه
بى اين كولهبار
آهنگ سفر
كند، چه بسا
به منزل
مقصود
نرسيده،
وابماند.امّا
واماندهتر
است اگر
گمان كند كه
گذشته چون
آينهاى سر
راست راهِ
بىانحرافِ
آينده را مىنمايد.
زيرا افزون
بر آنچه
گفته شد، در
تاريخ ميان
تجربه
كننده و پند
گيرنده
دستكم يك
نسلفاصله
وجود دارد
كه در
روزگار ما،
برخلاف
گذشته،
سرشار از
همه گونه
عمل
اجتماعى (praxis)تازه
است به نحوى
كه هر نسل نو
رسيده با
اجتماع و
انسان
اجتماعى
ديگرى سر و
كار دارد كهبراى
نسل پيشين
ناشناخته
بود.
بنابراين
آن دو در دو
جايگاه
تاريخى
ناهمانند
قرار دارند
با
دوديدگاه
متفاوت. پس
هر تجربهاى
را از دو
ديدگاه و دو
زاويه مىبينند
و عجيب نيست
اگر
دونتيجه
متفاوت به
دست آورند.
بدين
گونه هيچ دو
تجربه
يكسانى
وجود ندارد
كه يكى آينهوار
بازتاب
مستقيم
ديگرى
باشدتا
حاصل تجربه
اول بىكم و
كاست در
دومى به كار
گرفته شود.
به علتهاى
ديگر و از
جمله بههمين
سبب است كه
مىگويند
هر تأليف
تاريخى به
نحوى تاريخ
زمان مؤلف
است. زيرا
هرمورخى
فرآورده
شرايط
فرهنگى،
اجتماعى،
ملى و جهانى
زمانى است
كه در آن بهسر
مىبرد.يعنى
مشروط و
وابسته به
تاريخ زمان
خود است و
گذشته را
ناگزير از
وراى شيشه
زمانى كه
درپيش رو
دارد، مىبيند؛
شيشهاى كه
از خلال آن
نور مىشكند
و تصوير،
مانند وقتى
كه در آببيفتد،
«شكسته -
بسته» و با
پرهيبى گول
زننده ظاهر
مىشود.
عكسى است از
دور و مثلعكسهاى
ماهوارهاى
بايد «درست»
خوانده شود
تا فريبنده
نباشد. بر
شمردن
تجربه
روزها وسالهاى
سپرى شده به
تنهائى -
بدون شعور
سنجشگر و
ديد
انتقادى -
كافى نيست.
در
اين حال اگر
نگرنده
اسير پيشفرضهاى
محدود
كنندهاى
باشد و
نتواند
سرگذشتاجتماع
را چون
پديدهاى
زنده و پويا
در چهرههاى
گوناگون، و
بيرون از
قفس
پيشداورىهاىايدئولوژيك،
ببيند،
آنگاه
امروز و
زمان حال
اوست كه
پرتو تابش
را به گذشته
مىافكند و
آن رابه
صورت
دلخواه، به
صورتى كه در
قالب
دانستهها
و خواستههايش
جا بگيرد،
در مىآورد.
نخست
از كتاب
گذشته چراغ
راه آينده
است آغاز مىكنيم
زيرا اين
كتاب موفق و
پرخوانندهاوّلين
تاريخ
مفصّل و
انتقادى
حزب توده
است كه
پيشتر از
اين خاطرات (بدون
نام مؤلف،
تاريخو
محل انتشار)
بارها چاپ و
پخش شده و در
طى سالها
تنها
سرچشمه
آگاهى
بيشتر
خوانندگانفراوانش
از سرنوشت
نهضت چپ
ايران بوده
است. گذشته
از پخش
گسترده و
دراز مدت،
اينكتاب
فقط تأليفى
تاريخى
نيست، اثرى
«آموزشى»
نيز هست چون
بهطورى كه
در بخش «آغازسخن»
گفته شده،
مؤلفان آن
مىخواهند «از
چيزهائى
سخن به ميان
آورند كه
همه مىدانند
وكسى را
ياراى گفتن
آن نيست.» يا
به عبارت
ديگر كتابى
فراهم كردهاند
تا اسرار
مگو را فاش
كنند.مؤلفان
مىگويند:
«...
پس از
سالهاى تلخ
تجربه و
آزمايش،
نامرادىها
و
ناكاميابىهاى
پياپىِ
نهضت آزادىايران
به قيمت از
دست رفتن
نسلى از
بزرگترين
و شايستهترين
فرزندان
خلق... داشتن
مشىصحيح
انقلابى...
ضرورتى
قطعى و
حياتى است.» («آغاز
سخن»، ص الف)
امّا داشتن
اين مشىصحيح
انقلابى
بدون نقد و
بررسى واقع
بينانه و
صادقانه
شكستها و
پيروزىهاى
گذشته
امكانپذير
نيست و چون
اين كار را
آنها كه مىبايد
نكردهاند
اين وظيفه
به عهده
مؤلفان
افتاده كه «بهروشن
ساختن دوره
بسيار پُر
اهميتى از
تاريخ
معاصر ما [كمك
كنند] تا اين
گذشته چراغراهنمائى
براى
جويندگان
حقيقت و
رهروان راه
آزادى و
دموكراسى و
استقلال
كشور ما
گردد.»(همانجا)
ولى نمونهاى
از همين اثر
نشان مىدهد
كه گذشته
انعكاس ميل
دل امروز
ماست نهچراغ
راه آينده.
تشكيل
فرقه
دموكرات و «خودمختارى»
آذربايجان،
به
پشتيبانى
ارتش سرخ و
رياستپيشهورى،
از مهمترين
رويدادهاى
تاريخ
ايران و
نهضت چپ در
نخستين سالهاى
پس از جنگبود.
نويسندگان
چپ گراى
كتاب كه از
نخست وزير
وقت، قوامالسلطنه
بيزار و
هواخواهپيشهورى
هستند، آن
دو
گرداننده
اصلى سياست
داخلى را كه
به مخالفت
در برابر
يكديگر
قراردارند
اين گونه به
خوانندگان
مىشناسانند:
...
سيد جعفر
پيشهورى
كه مؤسس و
صدر فرقه
دموكرات
آذربايجان
بود و
بعدهانخستوزير
حكومت ملى
آذربايجان
شد چه كسى
بود؟ وى خود
را چنين
معرفى مىكند:
«از
نقطه نظر
زندگانى
خصوصى،
سرگذشت من
طنطنه و
تشعشعى
ندارد. در
زاويه
سادات
خلخال در
سنه ١٢۷٢
متولد شدم.
در اثر
حوادث و زد و
خوردها در
سن ١٢ سالگى
با خانوادهخود
به قفقاز
مهاجرت
كردم و از آن
تاريخ در
تلاش معاش
قدم گذاشتم.
در مدرسهاى
كه تحصيلمىكردم
وارد كار
شدم. آنجا
مانند يك
نفر مستخدم
ساده خدمت
كردم. پس از
خاتمه
مدرسه
درهمانجا
به معلمى
پرداختم. پس
از انقلاب
اكتبر...
اقيانوس
نهضت
اجتماعى
مرا هم
مانند
سايرجوانان
معاصر از
جاى خود
تكان داده
به ميدان
مبارزه
سياسى
انداخت... در
آزادى ملل
روسيهعملاً
دخالت
داشتم. در
اين كار
بزرگ و پُر
افتخار
علاوه بر
مبارزه
آزاديخواهى
يك نظر ملى
هممرا
تحريك مىكرد.
مىدانستم
كه نجات و
سعادت ملت و
ميهن من در
پيشرفت
رژيمى است
كهانقلابيون
روسيه مىخواهند
و اگر غير از
لواى پُر
افتخار
لنين، بيرق
ديگرى در
روسيه در
اهتزازباشد
استقلال و
آزادى ملت
ايران
هميشه در
معرض خطر
خواهد بود...
نهضت جنگل
مرا هممانند
همه
آزاديخواهان
ايرانى جلب
نمود... به
اتفاق
دوستان
صميمى خود
كه اغلب
آنها توىحزب
توده هم
هستند در ده
و شهر، در [فرونت]
زير آتش
گلوله توپ
پيش مىرفتيم،
كارمىكرديم،
نبرد مىنموديم،
غذاى روحى
ما ايمان و
عقيده بود...
وقتى در
رديف
آزاديخواهانبزرگ
بودم و براى
اجراى
وظيفه
سنگين و
مسؤوليتدار
اجتماعى
انتخاب مىشدم،
هرگز خود
رابزرگ نمىدانستم
و در نظر خود،
همان آدم
ساده و بىغرضى
بودم كه
دستمال در
دست گرفتهشيشههاى
مدرسه را
پاك مىكرد...
حال هم كه
پنجاه سال
از عمرم مىگذرد
و سى سال از
آن را
درمبارزه
سياسى و در
زندانها
بهسر بردهام،
خود را همان
مستخدم
زحمتكشى كه
در مدرسهخدمت
مىكردم مىدانم
و براى همان
طبقه چيز مىنويسم...
در جريان
نهضت جنگل
بنا بهتصميم
مليون
گيلان به
تهران آمدم
و در آنجا
سازمان
سياسى و
شوراى
مركزى
اتحاديه
كارگران
راتشكيل
دادم و
ارگان آن
روزنامه
حقيقت را
منتشر كردم...
تمام
سرمقالههاى
روزنامه
حقيقت بهاستثناء
چند مقاله،
از قلم من
تراوش كرده
است. در دوره
رضاخان
چهار بار
مركز ما را
به واسطهبازداشت
و توقيف
منحل كردند.
ولى ما كه
خود را
سربازان
راه آزادى
مىدانستيم
پست خود
راترك
نكرده
پنجمين
مركز را
تشكيل
داديم،
فعاليت
مطبوعاتى
خود را به
اروپا
منتقل كرده
روزنامهو
مجلات خود
را
توانستيم
از ديوار
چينى كه
پليس
رضاخان دور
ايران
كشيده بود
به ايرانبرسانيم...
بالاخره در
١٣٠۹
بازداشت
شديم... هشت
سال تمام در
قصر به غير
از ما
زندانىسياسى
نبود.»
(گذشته
چراغ...، صص
٢۵٠ - ٢۴٠)
اگر
در اينجا
قلم را به
دست دوست
دادهاند
تا خود رنج
تهىدستى،
انساندوستى
و مبارزهانقلابيش
را بيان كند،
در عوض
درباره
قوامالسلطنه
اين وظيفه
را مؤلفان
خود
پذيرفتهاند
تا بهتراز
عهده
برآيند:
احمد
قوام نوه
ميرزا محمد
قوامالدوله
مؤسس لژ
فراماسونرى
در خراسان و
فرزند
ميرزاابراهيم
معتمدالسلطنه
پيشكار «موروثى»
آذربايجان
كه در زمان
مورگان
شوستر،
مستشارامريكائى
ماليه
ايران، جهت
ادامه غارت
گرىهاى
خود با جانسختى
از سر و
سامان
يافتن
امورمالى
كشور
جلوگيرى مىكرد
و برادر
ميرزا حسن
وثوقالدوله
عامل سر
سپرده
انگليس و
عاقدقرارداد
اسارت آور
١۹١۹ ايران
و انگليس
بود. وى بنا
به استدعاى
پدرش به
دربار
ناصرالدينشاهراه
يافت و لقب
دبير حضور
گرفت. پس از
قتل
ناصرالدينشاه
امينالدوله
كه به
پيشكارى
ايالتآذربايجان
منصوب شده
بود قوام را
به سمت منشى
با خود به
تبريز برد و
در تبريز وى
مورد«توجه و
عنايت»
محمدعلى
ميرزا
وليعهد
قرار گرفت.
قوام در
دوره سلطنت
مظفرالدينشاه
بنا بهتقاضاى
عينالدوله
صدراعظم
سمت دبير
حضورى اين
دشمن غدار
آزادى و
مشروطيت را
بهعهده
گرفت. در وصف
عينالدوله
همين بس كه
جنبش
مشروطه
طلبان در
بدو امر به
صورتاعتراض
به خودسرىها
و بيدادگرىهاى
او آغاز
گرديد و
گويا وى از
همان زمان
به
فراماسونهاپيوست.
بعد از
انقلاب
مشروطيت
قوام نيز
مانند
عناصر
ارتجاعى
لباس
مشروطهخواهى
بر تنكرد و
چندين بار
به مقام
وزارت و
نخست وزيرى
دولت
مشروطه
ايران رسيد
و در جريان
همينفعل و
انفعالات
وى قطب
سياسى خود
را تغيير
داده به يكى
از
خدمتگزاران
امپرياليسم
امريكامبدل
شد. پس از
كودتاى
١٢۹۹ و خروج
سيد
ضياءالدين
از ايران
قوام
جانشين او
گرديد و
رضاخان
سردار سپه
در كابينه
قوام سمت
وزارت جنگ
را داشت. در
آن هنگام
قوام با
اعطاىامتياز
نفت شمال
ايران به
كمپانى
استاندارد
اويل
كمپانى
موافقت كرد
و قانون
مربوط به آن
امتيازرا
به مجلس
برده از
تصويب
گذراند. ولى
به علت
اينكه
كمپانى
مزبور
قسمتى از
سهام خود را
بهكمپانى
انگليسى
واگذار
نمود،
قرارداد
مزبور لغو
گرديد.
علاوه بر
اين قوامالسلطنه
عدهاى
ازمستشاران
امريكائى
را نيز به
ايران آورد.»
(گذشته
چراغ...، ص
٣٣۴)
آن
چارچوب تنگ
فكرى كه پيش
از كنجكاوى
و جستجو و
سنجش
تاريخى،
هدف بىچونو
چرايش را در
چنته دارد،
به جاى
بررسى
كارنامه دو
مرد سياسى
در متن
تاريخى كه
در تدوينآن
دست داشتهاند،
نخست نتيجه
دلخواه را
مىآورد و
آنگاه به
بحث مىپردازد
تا به همان
نقطهآغاز
برسد. و اين
نه از روى
بدخواهى و
سوء نيت
بلكه حكمى
است كه
ايدئولوژى
تاريخ نگار
برذهن او مىراند.
زيرا
ايدئولوژى
ساختار هم
بسته و در
خود هماهنگ
انديشههائى
است كه پاسخهر
پرسشى را يا
از پيش مىداند
يا مىتواند
در منظومه
هماهنگ خود
بيابد.
نمونه
ديگرى
بياورمبه
كوتاهى:
دكتر
ح - نظرى (غازيانى)
از افسرانى
بود كه از
ارتش ايران
گريخت و به
فرقه
دموكراتآذربايجان
پيوست و پس
از شكست
فرقه به آن
سوى مرز
پناهنده شد
و در آنجا آن
طور كه
خودنوشته
خوارىها
ديد و رنجها
و ستمهاى
باور
نكردنى
كشيد و دست
آخر پس از
فرار كتابىنوشت
با عنوان
گماشتگىهاى
بدفرجام. وى
در اين كتاب
با اشاره به
انقلاب
گيلان در
سالهاىپيشتر
و از زبان
داداش تقىزاده
«مردى دنيا
ديده و
مبارزى
شريف» مىگويد:
«ما نمىخواهيم
ازگذشته
درس بگيريم...
و داريم
همان خبطها
را در مقياس
بزرگتر
تكرار مىكنيم».
(گماشتگىهاىبد
فرجام،
انتشارات
مرد امروز،
١٣۷١، بخش
نخست، ص ۷۴)
اينك
بنگريم به
خود
نويسنده و
درسى كه از
تجربه
سياسىاش
گرفت. وى مىنويسد
«بانگاهى به
واپسين
روزهاى
فرار، ما پىبرديم
كه چه
اشتباه
بزرگى
مرتكب شدهايم،
اشتباهى كه
بابىابتكارى،
سر سپردگى
به
بيگانگان،
بزدلى و
خيانت به
آرمانهاى
دموكراتيك
چندان
فاصلهاىنداشت».
(ص ١۴۴) «اين
فاجعه از
درون ما، از
وابستگى
رهبرى فرقه
و «قشون ملى»
به
بيگانگانبروز
كرد.»(ص ١۴۵)
با
توجه به
آنچه
نويسنده از
گفته ديگرى
آورده و
پشيمانىاش
از سر
سپردگى به
بيگانگان
وبزدلى و
خيانت و
غيره و غيره،
خواننده مىبيند
كه بعد از
سالها
تجربه تلخ
هم او در
همان كتابآن
«اشتباه
بزرگ» را «جنبش
دموكراتيك
در
آذربايجان
و كردستان»،
«خودمختارى
و سپردنبخشى
از كارهاى
آذربايجان
و كردستان»
به مردم
آنجا مىنامد.
(ص ١٢١)
انگار
نويسنده (باوجود
چنان
عنوانى
براى كتابش)
شيفته و
دلبسته
همان «گماشتگى
بد فرجامى»
است كه
درسالهاى
سرگردانى
طعم ناگوار
آن را از بن
دندان
چشيده است.
در نزد او
دست آخر
نيروىايدئولوژى
از واقعيت
بىسعادت
بيشتر است و
در داورى
نهائى بر آن
پيروز مىشود.
اظهار
نظرهاى
سياسى و
تحليلهاى
تعدادى از
اين آثار
نشانه گويا
و بليغ آن
ساختار
ذهنىاست
كه چنين ديد
سطحى و
آسانى را
بردارنده
خود تحميل
مىكند:
اجتماع
مجموعه و
تركيبچند
طبقه انگشت
شمار دهقان،
كارگر،
خرده
بورژوا،
بورژوازى
ملى،
بورژوازى
بزرگ و
وابسته(كمپرادور)
و گروه
روشنفكران
است. سياست
بازتاب
مستقيم اين
طبقات، و
انسان
اجتماعى
درنهايت
همان انسان
مشروط به
اين طبقههاست
كه براساس
موقعيت
طبقاتيش
شناخته و
داورىمىشود.
تاريخ
پيشرفت پر
پيچ و خم ولى
ناگزير و
جبرى يك
جريان «اجتماعى
- اقتصادى»
كلىاست.
تفكر و بنا
بر آن فهم
تاريخ و
معمّاى در
هم بافته
حيات
اجتماع نيز
بنا بر
مبارزه
طبقات،
درقالب
مهيّاى چند
كلى بافى و
يك «قانونمندى»
به اصطلاح
ماركسيستى -
كه درستى آن
بىچونو
چراست - شكل
مىگيرد و
تحويل داده
مىشود.
نمونه
كمنظيرى
بياورم: مىدانيم
كه
امپراطورى
عثمانى
ششصد سال
تمام دوام
آورد و
قرنهابر
سرزمينهاى
وسيعى
فرمان مىراند.
از شمال
درياى سياه
و شبه جزيره
بالكان تا
عدن و حبشهو
از عراق و
مصر گرفته
تا ليبى و
تونس. به
دنبال شكست
اين
امپراطورى
در نخستين
جنگ جهانى
و نيز پس از
نبرد با
انگليس و
يونان،
مصطفى كمال
پاشا دولت
جمهورى
تركيه را در١۹٢٢
بنا كرد،
دستگاه
خلافت
سلطان
عثمانى بر
مسلمانان (سنّى)
را برچيد،
دين از دولت
جداشد و
تركيه با
گذشته
تاريخى خود
بريد. جنبش
آتاتورك پى
آمد تنشها
و درگيرىهاى
جهانى
وداخلى
دراز و از
جمله نهضت
تركهاى
جوان بود.
از
سوى ديگر در
ايران (كه
انقلاب
مشروطه را
پشت سر
گذاشته بود)
عمر سلسله
قاجار
پايانيافت
و رضاخان
سردار سپه
به پادشاهى
رسيد و راه و
رسم
كشوردارى و
آئين حكومت -
خوبيا بد -
پس از صدها
سال دگرگون
شد.
حال
ببينيم اين
دو چرخش
تاريخى
دورانساز و
همزمان در
دو كشور
همسايه از
وراءايدئولوژى
نويسندهاى
كه تفسير
لنينى
تئورى
ماركسيسم
را بررسى
كرده (م. ا. به
آذين، از
هردرى -
زندگينامه
سياسى -
اجتماعى،
تهران،
جامى، چاپ
دوم، ١٣۷١،
ج اول، ص ۵٠)
چگونهديده
مىشود. او
مىگويد «مسايل
لنينيسم،
اثر
استالين
دروازهاى
بود كه من از
آن به
فراخناىانديشه
ماركسيستى
و كاربرد
عملى آن راه
يافتم» (همان
ص ٣۹) و با
اشاره به
كشتارهاى
آسان
وقربانيان
بسيار
استالين مىافزايد:
«با اين همه
استالين را
در فضاى
نخستين
انقلاب
بزرگ
وپيروزمند
رنجبران
جهان -
انقلابى
نورس، در
معرض چنگ و
دندان تيز
درندگان - مىپذيرم
و بهپاس
آنچه
توانسته
است به
انجام
رساند او را
مىستايم.» (همان
ص ١۴٢)، بارى
نتيجه
تحليلسياسى
اين شخص
درباره
آنچه در
ايران و
تركيه پيش
آمد اين است:
چه
شد در دو
كشور
همسايه -
تركيه و
ايران - در
اوضاع
سياسى و
اجتماعى كم
و بيشيكسان،
دو سردار
فيروزمند
به پيش صحنه
سياست
آورده شدند
و يكى را
فراك رياست
جمهورو
ديگرى را
رخت شاهى
پوشاندند؟
اگر اشتباه
نكنم، كار
به رشد نسبى
بورژوازى
در اين دو
كشوربستگى
داشت ولى در
هر دو جا هدف
يكى بود:
تقويت
سرمايهدارى
و سپردن سهم
بيشتر
وبيشترى از
قدرت به
سرمايهداران.
(ص ٢۷)
هر
دو «آورده
شدند» و به
هر يك رختى
كه مىخواستند
«پوشاندند».
همه تفاوتهاى
تحولدو
كشور نيز با
يك عبارت
مشكل گشا، «رشد
نسبى
بورژوازى»
روشن شد. مىماند
هدف«آورندگان»
كه آن را هم
گفتهاند.
اين
زندگينامه «سياسى
- اجتماعى»
متأسفانه
در آستانه
انقلاباسلامى
پايان مىيابد
و به سالهاى
پس از آن نمىپردازد
و گرنه،
گذشته از
فايدههاى
ديگر،
شايداز
قصائد
غرّاى
سرايندهاى
كه در تشكر
از خود با
فروتنى مىنويسد:
«بهآذين
شمعى شد كه
درتاريكى
فراگيرنده
روزگار
سوسو مىزد.»
(ص ۷٨) نيز
برخوردار
مىشديم!
در
بيشتر
خاطراتى كه
نام بردم
همين فقر
فكرى ناشى
از اسارت
ايدئولوژيك
و
پُرمدعائىكسى
كه در جمع
كوران راه
را از چاه
تميز مىدهد
و ترفندهاى
امپرياليسم
را مىشناسد
ديدهمىشود.
اگر در
كسانى آئين
تازهاى
جاى
ايدئولوژى
پيشين را
بگيرد باز
بىمايگى
انديشه
ويكسونگرى
منتها به
سوى ديگر،
به همان نام
و نشان كه
بود باقى مىماند.
مثلاً دكتر
جهانشاهلودر
خاطراتش (دكتر
نصرتاللّه
جهانشاهلوى
افشار،
سرگذشت ما و
بيگانگان،
بخش يكم،
بدونجا،
ناشر،
تاريخ) مدعى
است كه از
همان سالهاى
جوانى اين
چيزها همه
را مىدانست:اسماعيليه،
تاريخ
ايران،
اقتصاد،
فلسفه بافى
مفصل و بحث
در واجبالوجود،
قانون عليت،
جبرو
اختيار،
شيطان،
ديالكتيك
هگلى و
شگفتى از
اين كه اصلهاى
آن را
مولانا
بهتر از هگل
بيانكرده
و غيره غيره.
احسان طبرى
نيز در
كژراهه
براى تبليغ
ايدئولوژى
تازهاش -
شايد هم بنا
برپارهاى
ملاحظات
شخصى -
تصويرى
وارونه از
گذشته خود و
تاريخ حزب
توده و كشور
ترسيممىكند؛
تصويرى بىحقيقت
اما با جوش و
خروشِ اهلِ
ايمان نه
آهستگى و
ترديد
پيروان عقل.
در
برابر اين
نمونههاى
پراكنده
شايد در
پايان
يادآورى
اين صحنهسازى
«علمى» به
مورد
باشدكه در
نيمه دوم
سالهاى
١۹٣٠ به
دستور حزب
كمونيست،
كنگره
مورخان
شوروى در
لنينگرادتشكيل
شد. بحثهاى
كنگره به
اين نتيجه
قطعى رسيد
كه «شيوه
توليد
آسيائى» در
چگونگى
وسير تاريخ
مشرق زمين
نقشى ندارد.
در نتيجه
بنا بر
تصميم
كنگره
تاريخ
سرزمينهاى
شرقى هممانند
مغرب زمين
بايد از
همان چهار
مرحله
معلوم
ماترياليسم
تاريخى
بگذرد. در
قطعنامه
كنگرهبه
مورخان
شوروى
دستور داده
شد كه از آن
پس آثار خود
را نه فقط با
توجه به
همين
دستاورد «علمى»
فراهم
آورند،
بلكه
تأليفات
پيشين را
نيز براساس
همين نظريه
اصلاح كنند.
بر طبق ايندستور
در آثار
مورخانى
مانند
دياكونوف،
پيگولووسكايا،
پتروشفسكى
و ديگران،
تاريخ
ايرانپيش
و پس از
اسلام
ناچار به
دورههاى
بردهدارى،
سرواژ،
فئوداليسم
پيشرفته و
پسرفته و
ماننداينها
تقسيم شد.
چنين
تصويرى از
گذشته، «چراغ
راه آينده»
نيست. اين
گذشته
موهوم عكس
برگردانوارونهاى
است از
تصورات
زمان حال و
نقشى از
خيال امروز.
***
درباره
پيروى
سياسى و
عملى حزب
توده (مانند
ديگر حزبهاى
كمونيست) از
شوروىمخالفان،
و بعدها
كسانى از
موافقان
نيز، بسيار
گفته و
نوشتهاند.
اين پيروى -
كه گاه
مانند
ماجراىنفت
شمال و
كافتارادزه
يا حادثه
آذربايجان
به صورت
اطاعت
كوركورانه
در مىآمد -
خود
ازوابستگى
فكرى و
ايدئولوژيك،
از نوعى
اعتقاد
خرافى به
نظريهاى
كه مدعى
درستى و دقتعلمى
بود،
سرچشمه مىگرفت.
روش حزب
توده و دكتر
كيانورى،
يكى از فعالترين
رهبران
آن،در
برابر جبهه
ملى، دكتر
مصدق و
همچنين ملى
شدن صنعت
نفت چيز
پوشيدهاى
نيست. او كهاز
آغاز تا
انجام
روزانه از
صبح تا شام
در مركز آن
گير و دار
سياسى بود،
در خاطراتش
مىگويد:«در
آن زمان
جزواتى از
مائوتسه
تونگ و
ليوشائوچى
درباره نقش
بورژوازى
ملّى در
انقلابچاپ
شده بود. من
آنها را
خواندم و به
اين نتيجه
رسيدم كه
قضاوت ما
درباره
جبهه ملى
بكلىنادرست
است.» (خاطرات
نورالدين
كيانورى،
تهران،
مؤسسه
تحقيقاتى و
انتشاراتى
ديدگاه،انتشارات
اطلاعات،
چاپ اول،
١٣۷١، ص ٢١٨)
بايد كسى
ديگر در
جائى ديگر
دربارهموضوعى
مربوط به
زمانى ديگر
جزوه منتشر
كند تا اين
رهبر حزب در
تهران روش
خود راعوض
كند! اگر آن
جزوههاى
كذائى
منتشر نمىشد؟!
هم
او از چپ روى
حزب توده در
ملى شدن
صنعت نفت
اين گونه
انتقاد مىكند:
«شايد همهما
كتاب چپگرائى،
بيمارى
كودكى
كمونيسم
لنين را
خوانده
بوديم ولى
در تطبيق آن
با واقعيتجامعه
خودمان و
سياست حزب
نمىتوانستيم
از آن بهرهبردارى
كنيم.» (ص ٢٨۴)
باز اشكال
درتطبيق
كتابى است
از زمانى،
در جائى (و
بايد گفت
حتى موضوعى)
ديگر با
واقعيت
سياسىايران؛
يعنى قدم
برداشتن در
خاك خود بنا
بر نقشه
سرزمين
ديگران كه
در اين حال
نقشه راه
ازروى پيچ و
خم زمين
ترسيم نمىشود
بلكه پست و
بلند آن را
بايد با
نقشه جور در
آورد. نتيجهاين
«نقشهكشى»
البته از
پيش معلوم و
دنباله روىِ
عملى پى
آيند
ناگزير اين
بردگى
عقيدتى استكه
راه بر
آزادى فكر
مىبندد،
شخص را از
كنجكاوى و
جستجوى
حقيقت، از
تصميمگيرى
وپذيرفتن
مسؤوليت در
پيش آمدها،
از كشمكش
روانى و
ناراحتى
وجدان و همه
خطرهاى
آزادىانديشه
در امان مىدارد
و نجات مىدهد.
ايدئولوژى
جز اين «هنر»هاى
ديگر هم
دارد.
ماركسيسم
لنينيسم،
سوسياليستهاى
پيش
ازماركس را
«تخيلى» و
خود را «علمى»
مىداند؛ و
چون «علمى»
است قانونهاى
تحول
اجتماع،خويشكارى
طبقات، جبر
تاريخ و
چگونگى
پيشرفت و
رستگارى
جامعه را مىداند،
از مقصد و«منزل»هاى
بين راه
شناختى «علمى»
دارد، كسى
كه به آن
پيوست در
صراط
مستقيم
است،گمراهى
ديگران را
بر نمىتابد
و نسبت به
آنها سختگير
و ستيزهجو
و در داورى
بىپرواست،آسان
حكم صادر مىكند
و تعصّب مىورزد.
باز از
كيانورى
نمونه مىآورم،
هم براى
پايگاهى كهدر
حزب توده
داشت و هم
براى
رفتارش در
زندان و آن
چيزها كه
گذشت.
بعد
از دستگيرى
نخستين
سازمان
افسرى و
فروپاشيدن
حزب توده در
سال ١٣٣٣
بسيارى
ازكادرها و
از جمله
افسران
دستگير
شدند. در اين
ميان در
برابر فشار
و شكنجه
كسانى
وادادند
وافتادند و
كسانى تا
پاى جان و
فراتر از آن
ايستادند و
رفتند. مثل
دوست و
رفيقم
مرتضى
كيوان
ياهمشاگردى
آخرين سال
دبيرستانم
نوراللّه
شفا (درودگر)،
يكى از يكى
پاكبازتر و
در ايمان
خود بهانسان
استوارتر.
مرتضى
سرشار از
حقيقت و
تجسّم روشن
انسانيتى
بود كه ما در
خيالمىپرورديم.
و اما افسر
شهربانى
ستوان
نوراللّه
شفا، من عكس
او را با دست
و پاى بسته
به چوبهاعدام
و نوارى بر
چشم، در آن
لحظه
سهمگين
ديدهام كه
با دهان باز
آرزويش را
فرياد مىكشيد.بارى
در ميان
كادرهاى
حزب توده از
مرد و نامرد
همه جور
آدمى بود
ولى اين آقا
در صحبت
ازكسى همه
را به يك چوب
مىراند و
مىگويد
فلانى «مانند
ديگر
كادرهاى
حزبى در
زندان ضعفنشان
داد.» (ص ١۷٨). و
يا دكتر «يزدى
در زندان پس
از تسليم به
رژيم شاه
پسرش حسين
يزدى رابه
ساواك
مربوط ساخت.»
(ص ٣۹٢) و
درباره
دكتر
كشاورز مىنويسد:
«از بس اين
مرد
فاسدبود
زنش زجر
كشيد و مرد.» (ص
٣٨٣) و قطبزاده
و بنىصدر
را دو مهره
سرشناس
امپرياليسمدر
كنفدراسيون
دانشجويان
مىداند. در
همين كتاب،
مصاحبه
كننده مىپرسد:
«دليل شما
براىاين
ادعا
درباره قطبزاده
و بنىصدر
چيست؟» جواب:
«اين نظريه
بر پايه
تجربه و شم
سياسى
مابود. ما از
روى شيوه
مبارزه
افراد با
حزب توده
ايران و
اتحاد
شوروى و با
توجه به
شگردهاىشناخته
شده تبليغى
امپرياليسم
به اين
نتيجه
رسيديم.
حوادث بعدى
هم ثابت كرد
كه اين شمسياسى
در اين باره
به ما دروغ
نگفته است.» (ص
۴۴٢) جل
الخالق!
درباره
رجلى چون
محمدعلى
فروغى، اين
است داورى: «بسيار
آدم پستى
بود.» چرا؟
چون بهپسرش
درس مىدادم.
حتى يك چاى
به من
ندادند كه
هيچ؛ سالى
كه ديپلم
گرفتم «چون
ديگربورسيه
تحصيلى به
اروپا نمىفرستادند،
حاج
سيدنصراللّه
اخوى، قيم
من، كه با
فروغى رفيقجان
جانى بود به
من گفت كه به
فروغى
بگويم او
ممكن است
كارى بكند.
آقاى فروغى
باوجودى كه
اين كار
برايش مثل
آب خوردن
بود. با وجود
اين همه
زحمت كه من
براى بچهاشكشيده
بودم، گفته
بود اصلاً
به هيچ وجه!
بسيار آدم
پستى بود.» (ص
۴۶)
در
اينجا
درستى و
نادرستى
اين داورىهاى
بىپروا
موضوع سخن
ما نيست.
نكته اصلى
ووخيمتر
از آن بىپروائى
در قضاوت
است. اين همه
خود را بر حق
و ديگران را
بر خطا
دانستن، نهتنها
ناشى از عشق
به خود و
قبول
هواداران و
بيزارى از
همه آنهاى
ديگر، كه
نشان نوعى
اعتقادكور
به «صراط
مستقيم» خود
و بيراهى «گمراهان»
نيز هست.
مثالهائى
كه از ميان
اظهار
نظرها
برگزيدم
همه از
آخرين دبير
اول و مسؤول
حزب توده
بودزيرا
قضاوتهاى «علمى»
او براى
بيان مقصود
از همه فصيحتر
و بليغتر
است. ديگران
تا ايناندازه
بىمحابا
به هر كس و
هر چيز
نتاخته و
حكم صادر
نكردهاند
و مثلاً
درباره
خاطراترفقايشان
نگفتهاند:
«من خاطرات
هيچ يك از
اين افراد
را قبول
ندارم
خاطرات
خودم و آنچه
راخودم مىدانم
قبول دارم.
آنهايى كه
در «مهد
آزادى»
نوشتهاند
براى دفاع
از خودشان و
متهم كردنديگران
به همه چيز
بوده است.» (ص
١٠۹)
***
از
اينجا به
نكتهاى
ديگر مىرسيم
كه نه تنها
مربوط به
مبارزان چپ
بلكه مشكلى
همگانىاست.
بيشتر ما
مردم، از چپ
و راست و از
هر دست در
دين و دنيا،
شايد با شدت
و لجاجى
كمترولى در
نهايت جز
خود و مانند
خود را نمىپذيريم
و در نفى
مخالفان
ترديد به
خود راهنمىدهيم.
البته
معمولاً
وقتى مردم
درباره
خودشان
حرفى مىزنند
ناگزير
آگاه و حتى
ناآگاه در
كارتوجيه
خويش نيز
هستند. مىگويم
ناگزير چون
كه آدمى خود
را ناچار از
دريچه چشم
خودشمىبيند
و مىگويم
ناآگاه
زيرا
منظورم
وقتى نيست
كه يكى چون
غرض و مرضى
دارد به
قصدتسويه
حساب مىخواهد
كار كسى را
بسازد. بلكه
به خلاف
نمونههاى
بالا، آسانگيرى
به سودخود (بدون
سوء نيت)، و
نديدن بعضى
از لغزشهاى
خود (با وجود
حسن نيت) را
مىگويم.
اينخاصيت
آدمى است در
هر جا. و كم و
بيش آن
بستگى به
فرهنگ
اجتماع،
شعور و
اخلاق
گويندهدارد.
ولى
گمان مىكنم
كه در
مقايسه با
پروردگان
فرهنگ غرب،
ما در صحبت
از خودمان
ملاحظهكارتر
و در اثبات
خود و نفى
غير
كوشاتريم.
در اين
مقايسه
منظورم فقط
بررسى
كارنامه
زندگى
وكاويدن
نفسانيات
خصوصى است
نه زمينههاى
ديگر. ما
انتقاد از
خود و به
عبارت ديگر
اعترافبه
گناه را بلد
نيستيم. اين
نابلدى علتهاى
بسيار و
گوناگون
دارد. جستجو
و كاوش در
روحيّات
وتجربههاى
درونى و
نهادن فرد
در رابطهاى
پيچيده و در
هم تنيده با
افراد ديگر
كه
خويشكارىرمان،
زندگينامه
و خاطرهنويسى
است، به
ميزان
پيشرفت
فرهنگى و
تاريخى، به
شرايطاجتماعى
و به سنت
بستگى دارد
و به ويژگىهاى
شخصى
جوينده؛ به
اينكه چه
كسى با چهتوانائى
در كجا و با
چه پشتوانه
تاريخى دست
به كار مىشود.
در
اينجا توجه
ما معطوف به
سنت فرهنگى
جوينده (يا
نويسنده)
است كه در
چگونگى
كاراو
البته بىاثر
نيست، سنتى
كه ريشه در
اعتقادهاى
دينى دارد و
اثر آن در
برخورد با
واقعيتدنيائى
آشكار مىشود؛
اين واقعيت
را چگونه در
مىيابيم و
از آن به چه
حقيقتى مىرسيم؟حقيقتى
كه حاصل
دريافتِ
اخلاقى و
آرمانى
ماست از
واقعيت.
بارى
در سنجيدن و
محك زدن
حقيقت خود،
فقط به يك
نكته، به
سنّت دينى
فرهنگ غربو
مقايسهاى
كوتاه با
سنّت
خودمان
اشارهاى
گذرا مىكنم
و مىگذرم.
چون صحبت از
دين استبه
جاى اصطلاحهائى
چون نقد،
بررسى، ديد
انتقادى،
سنجش
عقلانى و جز
اينها،
عبارت«اعتراف
به گناه» را
به كار مىبرم.
در
سنّت دينى
مسيحيان
گناه از ازل
در كنه وجود
آدمى سرشته
شده است.
مؤمن
كاتوليك
بااعتراف
به گناه روح
خود را از
آلودگى مىشويد.
از آنجا كه
گناه در
آدمى ريشهاى
است كه هر
بارمىتواند
در دل و دست
جوانه بزند،
اعتراف، به
اميد پرهيز
از آن، نيز
امرى
پيوسته و
هميشگىاست
كه هر بار مىتواند
تكرار گردد.
درست به
خلاف توبه
در نزد ما كه
اگر با قصد
شكستن
وتكرار
توأم باشد
باطل است. در
اعتقاد
مؤمن
مسلمان
توبه جدائى
كامل،
بريدن از
ظلمت
گناه،نفس
امّاره،
شيطان و
پيوستن به
نور ايمان،
به حق است.
اعتراف
مؤمن مسيحى (كاتوليك)
تنهاگامى
در راه
رستگارى،
پرتوى از
نور است نه
بيشتر زيرا
ناتوانى -
ضعف بشرى -
امر ذاتى و
دردين
پذيرفته
شده است
تمثيل آن زن
گناهكار در
انجيل
يوحنا از
نظرگاه اين
گفتار
بسيار
بامعناست.
اما
عيسى به كوه
زيتون رفت* و
بامدادان
باز به هيكل
آمد و چون
قوم نزد او
آمدندنشسته
ايشان را
تعليم مىداد*
كه ناگاه
كاتبان و
فريسيان
زنى را كه در
زنا گرفته
شده بودپيش
او آوردند و
او را در
ميان برپا
داشته* بدو
گفتند اى
استاد اين
زن در عين
عمل
زناگرفته
شد* موسى در
تورات به ما
حكم كرده
است كه چنين
زنان
سنگسار
شوند امّا
توچه مىگوئى*
و اين را از
روى امتحان
بدو گفتند
تا ادّعائى
بر او پيدا
كنند امّا
عيسى
سربزير
افكنده به
انگشت خود
بر روى زمين
بنوشت* و چون
در سؤال
كردن الحاحمىنمودند
راست شده
بديشان گفت
هر كه از شما
گناه ندارد
اوّل بر او
سنگ اندازد*
وباز سر
بزير
افكنده بر
زمين بنوشت*
پس چون
شنيدند از
ضمير خود
ملزم شده
ازمشايخ
شروع كرده
تا به آخر يك
يك بيرون
رفتند و
عيسى تنها
باقى ماند
با آن زن كه
درميان
ايستاده
بود* پس عيسى
چون راست شد
و غير از زن
كسى را نديد.
بدو گفت اىزن
آن مدّعيان
تو كجا شدند
آيا هيچ كس
بر تو فتوى
نداد* گفت
هيچ كس اى
آقا، عيسىگفت
من هم بر تو
فتوى نمىدهم
برو ديگر
گناه مكن* (انجيل
يوحنّا باب
هشتم)
اگر
هيچ كس نيست
كه مرتكب
گناهى نشده
باشد پس من
نيز جرأت مىكنم
به گناه
خودمبينديشم
زخمهاى
روحم را
بشكافم و
حرفش را
بزنم و اگر
بهرهاى از
گناه در من
باشد بهتر
استدر
ضمير خود
فروتن باشم
و پيش از
داورى در حق
ديگران «نگهى
به خويشتن
كنم كه همه
گناهدارم.»
وقتى
عيسى مسيح
بر صليب بىتاب
از شكنجه،
تنهائى و
تحقير،
نوميدانه
شكوه مىكند
كه«خدايا،
چرا رهايم
كردى» («متى»،
١۵ .٢۷) «پسر» و
فرستاده
خدا
بيچارگى و
درد انسان
بودن رادر
بن جسم و جان
حس مىكند
تا چه رسد به
زنى بىپناه
و بينوا!
نمونههاى
ديگرى از
اين دستدر
عهد جديد كم
نيست،
مانند
بازگشت پسر
ولخرج («لوقا»،
باب ١۵) يا
سه بار
انكار
پياپىمسيح
از بيم جان،
آن هم از
جانب حوارى
و همراهى
چون پولس
رسول، و
آنگاه
پشيمانى و
زارزار
گريستن («لوقا»،
باب ٢٢، «يوحنّا»
باب ١٨).
مسيح
بيهوده به
حواريان
نمىگفت: «دعا
كنيد تادر
امتحان
نيفتيد.» («لوقا»،
باب ٢٢)
اينها
همه حكم
راندن
درباره
ديگرى را
دشوار و سخن
گفتن از خطا،
گناه يا ضعف
خود راممكن
مىسازد.
كسى كه در
چنين سنتى
پرورش
يافته باشد
وقتى
بخواهد
كارنامه
زندگيش را
دربرابر
چشم خود يا
ديگرى
بگسترد با
دشوارى
روانى
كمترى دست
به گريبان
است. زيرا
روحيهاىكه
اين كتاب
ايجاد مىكند
به خودى خود
مانع پذيرش
لغزشها و
موجب محكوم
كردن
خطاهاىانسانى
نيست مگر
آنكه شرايط
«سياسى -
اجتماعى»
همانطور كه
بارها ديده
شده است(جنگهاى
صليبى -
انكيزيسيون
و غيره)
مؤمنان را
به گناهى
خود و
گناهكارى
مخالفان
معتقدكند و
آنها را به
تعصب، آزار
و شكنجه و
سوختن و
كُشتن
ديگران وا
دارد.
امّا
از ديدگاه
اين بحث مهمتر
آن است كه
كتاب مقژدس
مسيحيان
خود
كارنامه
زندگى قدسىمسيح
است بنا به
خاطرات
چهار تن از
حواريون،
شرح حقيقت (=
آرمان
واقعيت)
يگانهاى
استدر
چهار روايت
كمابيش
متفاوت و با
وجود تفاوت،
هر چهار
معتبر، آن
هم حقيقتى
آسمانى
وقدسى نه
بشرى و اين
جهانى. وقتى
حقيقتى
الهى در
چهار وجه
پذيرفته
شود، جاى
چند وچون،
ترديد و
جستجو در
حقيقت
زمينى ما
باز مىماند.
بهويژه آن
كه جوينده
نه خود بىگناهاست
و نه، در
داورى نسبت
به ديگران،
آزاد.
***
شعر
فارسى (خيام،
عطار، حافظ...)
و عرفان
ايرانى با
حيرت در كار
آفرينش و
نشناختن
رازجهان،
با ترديد در
درستى
حقيقت خود و
همسايگى
كفر و ايمان
و كشمكش
دردناك
درونى،
باانديشههائى
در اين ساحت
وجود، همدم
و همراز است
و در نتيجه
در حق
ديگرانى جز
خودبىگذشت
و انتقامجو
نيست امّا
در سنّت
دينى، دست
بالا و داور
نهائى
پندار و
كردارمان
شريعتو
امر و نهى آن
است نه
آسانگيرى
شاعرانه يا
گذشت اهل
طريقت.
***
بارى
در فرهنگ
مسيحى راه
نگارش
زندگينامه
و خاطرات با
ايمان و بىايمان
(اعترافاتآگوستين
قديس و ژان
ژاك روسو و
بىشماران
ديگر)،
هموارتر
بوده و هست.
امّا سنّت
ما جز ايناست.
كتابمان
وحى الهى و
حقيقت آن به
همان صورت
يگانه و
ترديد
ناپذير است
كه نازل شده.جز
چند تن
معصوم كسى
از گناه برى
نيست. بشر
جايز الخطا
و بخشودنى
است امّا در
حدّ گناهانصغيره
نه كبيره كه
احكامش
روشن است
بنابراين
روياروى
جهان و خود،
حقيقت ما يك
چهره بيشتر
ندارد،
چهرهاى
مختوم،
يگانه
ونفوذناپذير
نه ممكن و
محتمل،
روايت يا
حالتى جز آن
خلاف يا ضد
حقيقت است.
ثبات اينحقيقت
فقط وقتى
پاى تقيّه و
دروغ مصلحتآميز
به ميان
بيايد رنگ
عوض مىكند.
از ترس جان(كه
بعدها عملاً
ترس از مال،
مقام و
ملاحظات
ديگر به آن
افزوده شد)
مىتوان
مذهب خود
را،كه
حقيقت قدسى
و آسمانى
مرد با
ايمان است،
پنهان داشت
و حقيقت
ديگرى به
خود وابست.مصلحت
و دروغ
مصلحتآميز
يك «اصل»
اخلاقى ما
بوده و هست و
مىدانيم
كه مصلحت بهموقعيت
و شرايط
بستگى دارد
و اين دو
متغيّر، آن
تابع («اصل
اخلاقى») را
به دنبال
خودمىكشند
و تغييرش مىدهند.
و «اصل»
تغييرپذير،
به ويژه در
اخلاق،
ساخت و
انسجام
نظرى(theorique)
آن را در هم
مىريزد.
از
همه اين
مقدمات مىخواهم
نتيجه
بگيرم كه
گذشته از
عقب مانگى «تاريخى
- فرهنگى»،كه
جز چند
نمونه
انگشت شمار،
تا چند دهه
پيش موجب
نشناختن و
بىتوجهى
ما به نگارشزندگينامه
يا خاطرات
سياسى به
شيوه نوين
بود، سنت
فرهنگى ما
نيز با كاوش
در حالات
روانىو
بررسى
جسورانه
نفسانيات و
روابط، كه
شرط ناگزير
نگارش هر
زندگينامه
است،
بيگانه بود
وراه اين
جستجوى
سنجشگر و بىمجامله
را مىبست و
نمىگذاشت
با خودمان و
ديگران بىرودر
بايستى
باشيم.
البته سنت
آينه يك
سويهاى
است كه رو به
گذشته دارد
و تنها يكى
ازچهرههاى
پديدهاى
فرهنگى و
اندكى از
بسيار را مىتواند
نشان بدهد
نه بيشتر.
***
در
خاطرات و
زندگينامه
سياسى
مبارزان چپ
ايران مىتوان
از جهات
ديگر هم
تأمل كرد
ونكتههاى
تازه
دريافت.
مثلاً هيچ
يك از
نويسندگان (يا
گويندگان)
در طول
سرگذشت
خوداشارهاى
به كشاكشهاى
نفسانى و
آزمونهاى
درونيشان
نمىكنند.
هيچ سخنى از
عواطفشخصى،
از عشق و عشق
ورزيدن،
زير و بم
رابطه با
نزديكان،
ترس و
ترديدهاى
پنهان،
دودلى،نوميدى
يا پشيمانى
از مبارزه
گفته نمىشود.
نمىگويند
آنچه را كه
در ميدان
سياست يا
حزبروى
داده در
خلوت دل خود
چگونه «زيسته»اند.
كسى به
آستانه اين
حريم نزديك
نمىشود.شايد
گفته شود كه
موضوع اين
خاطرات
زندگى
اجتماعى
است نه
خصوصى. ولى
چگونهممكن
است در گذر
سالهاى
دراز عواطف
قلبى و حالهاى
نفسانى هيچ
يك از
مبارزان در
كارسياسى و
درگيرى
اجتماعيشان
هيچ اثرى
نكرده بوده
باشد. اين
پنهان كارى،
خلوت زندگىعاطفى
خود را در «اندرونى»
خانه پنهان
داشتن و فقط
دريچهاى
از «بيرونى»
را به روى
ناظران
بازكردن،
نيز به گمان
من از ويژگىهاى
سرگذشت
تاريخى بيمزده
و ناايمن ما
و از ديدگاهروانشناسى
اجتماعى،
شايان
مطالعه و
بررسى است.
نكته
ديگر آن كه
در اين
خاطرات
بيشتر با «من»
جمعى سر و
كار داريم
با «يكى»
توأم با«همه».
حزب توده
مانند
دستگاه
سازمند (ارگانيسم)
زندهاى
بود كه
زندگيش خوب
يا بد دربحثها،
اتخاذ روشها
و چرخشها و
تصميمهاى
سياسى و
خلاصه در
فعاليتش
متبلور مىشد.خاطرهنويسان
هميشه در «تن»
اين دستگاه
و يكى از
اندامهاى
آن هستند.
شخصيت آنها
گروهى ودر
هم بسته است
شخص آنها در
رابطهاى -
مثبت يا
منفى - با
گروه (درون
دستگاه) و از
راه و بهميانجى
آن تحقق مىيابد
نه به عنوان
فردى
پيوسته به
جمع و در عين
پيوستگى،
آگاه به
جدائىخود
به عبارت
ديگر در اين
خاطرات
هنوز از
فرديّت (individualitإ)،
از آن هستى
يگانهاى
كه دردوران
جديد به سبب
آگاهى به
تماميت
وجودى (existential)
و حقوقيش
خود را در
برابرنهادهاى
اجتماعى مىبيند،
با همه و بر
كنار از همه
است و مىكوشد
تا خود را به
منزله چيزى
ازچيزها از
بيرون
بنگرد و با
ميزان و
ملاك عقل
سنجشگر
ارزيابى
كند، از
چنين فردى
نشانى ديدهنمىشود.
مثل دهقانى
كه همه
دريافتش از
طبيعت
وابسته و
محدود به
خاك و آب و
بذر
ومحصولى
باشد كه
بدست مىآيد
و با نگاهى
دوخته به
آسمانى و
پايى
چسبيده به
زمين،
بيروناز
كاركرد
تجربى خود
استنباطى
از «منظره
طبيعت» در
مكان و زمان
نداشته
باشد،
همانند او،
درشخص،
اجتماع و
تاريخمان
غوطهوريم.
در
اين خاطرات
بينش
تاريخى و
اجتماعى ما
«روستايى»،
فصلى و توأم
با گسستهاىدورهاى
است، نه
مداوم و
گشوده به
روى نگاهى
آشنا به چشماندازِ
دورنما. از
فرقههاى
مذهبىسلسلهها
و مسلكهاى
گوناگون با
سازمان
مسجد و
مدرسه و
خانقاه و
خلاصه از يك
نوع زندگىمشترك
با هالهاى
از هم
مسلكان،
آسان به
شيوهاى
ديگر از
گذران
همگانى (حزبى)
با هالهحمايت
همرزمان - از
فضاى حياتى
مشتركى به
فضاى حياتى
مشترك ديگر -
منتقل شديم،
رفتاراجتماعيمان
«حيدرى -
نعمتى» است،
درِ دلمان
به روى
همدستان
باز و به روى
اغيار بسته
استو فقط
درون «حصار»
خودمان
ايمنى را
احساس مىكنيم.
تنشها،
كشمكشها،
كنش و واكنش
وخلاصه
حيات عاطفى
و فكرى شخص،
«درون گروهى»
است. حتى
وقتى يكى در
برابر و به
ضدگروه (حزب)
«موضع» مىگيرد
خود را جدا
از آن نمىسنجد.
به عنوان
مثال اگر
خاطرهنويسىاشتباه
يا انتقادى
از خود را به
زبان آورد،
معمولاً
خطاى
گوينده به
منزله عضو
حزب و به ايناعتبار
و در بستر
روندى كلّى
روى مىدهد،
امرى است
ناشى از
جريانى
عمومى. در
نتيجه خطاىفرد
به صورت
پديدهاى
فردى و
وجدانى در
نمىآيد.
مفهوم جديد
وجدان كه
ناظر و
نگهبانباطنىِ
راست و دروغ
آدمى است
هنوز در
تجربه
اجتماعىِ
ما نقشى
ندارد تا
شخص در ضمنانتقاد
از «خودِ»
حزبى، هم
زمان چون
فَردى جدا
از عاملهاى
خارجى (حزب،
شرايط
اجتماعىو...)
خود را
ارزيابى
كند.
در
نوشتههاى
نسلى ديگر و
در دورانى
بعدتر - با
تجربه
اجتماعى
وخيمتر -
مثلاً در
حقيقتساده،
نوشته، «رها»
(دفتر دوم،
هانوفر،
١٣۷٣)
نخستين
نشانههاى
سرگشتگى
دردناك اينوجدان
استوار به
خود و
شوربختِ
فردى
پديدار مىشود
كه داورى
درباره
آنها زود و
گفت و گو
ازآنها
موضوع
جستار ما
نيست.
مىدانيم
كه خاطره يا
زندگينامهنويسى
به شيوه
تازه به
دنبال
همگانى شدن
سياست، به
ويژهدر
چند دهه
اخير
گسترشى
يافت كه
بايد آن را
به فال نيك
گرفت زيرا
نشان توجه
بيشتر به
امراجتماعى
و دل نگرانى
دست
اندركاران
براى
انتقال
تجربههاى
خود (نيك و
بد، با غرض
وبىغرض) به
ديگران و
شايد
آيندگان
است.
حتى
اگر اين
توجه براى
توجيه خود
نيز باشد (كه
اكثراً هست)
باز نشان
رويداد
خوشايند
وبىسابقهاى
است زيرا در
دورههاى
گذشته كه
سياست
ورزيدن كار
خواص بود،
سياستگران
ما،حتى
آنها كه در
بند «وجاهت
ملى» بودند،
نيازى
چندان به
نوشتن و
گفتن و
توضيح خود
به مردمنمىديدند.
ولى امروز
اگرچه علىرغم
هياهوى
بسيار، كار
و بار سياست
همچنان در
دستخسيس «معدود
خوشبختان»
باقى مانده
ولى درد
زندگى
اجتماعى و
جستجوى
نوميدانه
درمانسياسى
همه را فرا
گرفته و مىخواهند
بدانند چه
كردهاند،
چه بايد
بكنند و
چگونه و از
كجا بهحال
و روز
امروزشان
دچار شدهاند.
***
خاطرهنويسان
تودهاى با
جهانبينى
ويژه خود و
ديدى كه از
تاريخ
دارند نمىتوانند
اينآگاهى
را به
خواننده
بدهند.
بيشتر آنها
تا آخر تختهبند
نظام فكرى
خودند. در
نتيجه حتى
وقتى كهبخواهند
از
سوسياليسم
شوروى يا
حزب توده
انتقاد
كنند،
ايرادشان
اين است كه
ماركسيسم -لنينيسم
را بد اجرا
كردند يعنى
بلشويك يا
تودهاى
خوبى
نبودند. اما
با وجود
آنچه در
آغاز گفتهشد
خواننده
هوشمند از «شرح
اين هجران و
اين سوزجگر»
اگر نتواند
«راه» را
بشناسد،
دستكمشايد
بتواند «چاه»
را ببيند و
ياد بگيرد
چهها
نبايد كرد.
حتى
براى رسيدن
به اين
نتيجه «منفى»
(كه خود
دستاورد
بزرگى است)
اضافه بر
زمينههائىكه
جسته
گريخته
نشانهاى
از آنها به
دست داديم،
جاى بررسىهاى
گسترده
تاريخى،
فرهنگى،جامعهشناختى
و بويژه
اخلاقى در
قلمروهاى
زير خالى
است:
ساز
و كار (مكانيسم)
بيرونى و
درونى
سازمان حزب،
از سوئى در
رابطه با
حزب
كمونيستشوروى
و حزبهاى «برادر»،
و از سوى
ديگر در
رابطه
رهبران با
يكديگر، با
توده حزبى و
باسازمان
وابسته (شوراى
متحده
كارگران،
تشكيلات
زنان،
سازمان
دانشجويان
و
كنفدراسيون،جمعيت
هواداران
صلح و...
روزنامهها
و مجلههاى
وابسته و
غيره)
-
تأثير حزب
توده در
تاريخ
معاصر
ايران.
-
روحيه و
نفسانيات
رهبران،
اداره
كنندگان و
توده حزبى
كه خود
داستان
گفتنى
ديگرى استو
تا كنون
ناگفته
مانده؛
شايد به سبب
آنكه در
برابر
پديدههاى «برون
ذهنى» (objectif)
آن را، كهامرى
«درون ذهنى» (subjectif)
است، داراى
ارزش دست
دوم و
اعتبار
ناچيزى
پنداشتهاند.
و حالآنكه
بسيارى از
ويژگىهاى
روانى و
اخلاقى ما
چون ريشه
پايدار در
سنّتى سخت
جان و كهندارند،
نشانى در
رفتار
اجتماعى و
كُنش سياسى
به جاى مىگذارند
كه به آسانى
محو شدنىنيست.
-
جايگاه
اخلاق در
اين سياست:
چگونه
مؤمنانِ به
اخلاق، در
گردونه
تشكيلات و
سياستىبىاخلاق،
هم در عمل به
ضد خود
تبديل مىشوند
و هم
صادقانه
خود را همچنان
پاى بند بهاخلاق
مىپندارند.
توجيه «اخلاقىِ»
اين بىاخلاقى
عملى چگونه
است؟
(تا
آنجا كه مىدانم
گويا تنها
خليل ملكى
سياست پيشه
انديشنده و
شجاع، از
همان سال١٣٢٨
و در گرما
گرم كارزار
سياسى آن
روزها، در
سلسله
مقالههاى «برخورد
عقايد و
آراء» و
درحد
گنجايش
روزنامهاى
روزانه،
شاهد، به
برخى از اين
مسائل
پرداخته
است.)
همانطور
كه مىتوان
ديد در اين
جستار جائى
براى چنين
پژوهشى
نيست. ولى
شايد
بتوانمبگويم
در مطالعه
اين خاطرات
چه كوششى به
كار بردهام
تا آنها را
به قدر
توانائى و
انصاف
خودبدون
پيشداورى و
«درست»
بخوانم.
اساساً به
عنوان
دوستدار
تاريخ (كه
مانند
تاريخنگارمشروط
به شرائط
زمان خويش
است)، وقتى
متنى
تاريخى
بويژه
درباره
دوران
معاصر را بهدست
مىگيرم،
مىدانم
مانند هر
خواننده
فعّال كه
تاريخ را در
ذهن بار مىسازد
و مىآزمايد،جانبدار
هستم نه بىطرف.
اين
جانبدارى و
طرفگيرى
حاصل
آموختهها
و نياموختهها،تجربههاى
نفسانى و
زيستن در
دورانى است
كه زيستهام.
توجه به اين
حقيقت مىتواند
كمكىباشد
به فهم
واقعيت و تا
حدّ مقدور
مرا از
پيشداورى و
صدور حكمهاى
نسنجيده
برهاند،ديدگاهى
كمابيش
آزاد در
برابرم
بگسترد و از
تصورات
دلخواه و
دلپذير
راهى به سوى
عقلسنجشگر
مزاحم
بنمايد،
نگاهى تا حد
امكان فارغ
از دوستى و
دشمنى و به
اصطلاح «بىطرف».
در
پيمودن
باريكه
ميان «طرفدارى
و بىطرفى»
بيم لغزيدن
و در سراشيب
پيشداورىهاىدلخواه
افتادن
بسيار است.
نمىدانم
چگونه و از
روى چه نقشهاى
مىتوان «بىآسيب»
چندانكلاف
اين تناقض
را گشود و از
پيچ و خم آن
به در آمد.
ولى اين را
مىدانم كه
خواه
ناخواه به
هيچحال
جدائى و «آسودگى»
از تاريخ
برايمان
ميسر نيست.
زيرا گرچه
ما همه
پرورده
زمان حال
امافرزندان
گذشته خود
نيز هستم و
در سراسر
عمر بار آن
را به دوش مىكشيم.
براى آن كه
خودمانرا
بشناسيم
ناچار بايد
از اين
گذشته خبر
داشته
باشيم. هر
ذهن
انديشنده و
كنجكاو به
قدر همتخود
دست و پائى
مىزند تا
در شط جارى
زمان كه
صورت
واقعيت
گذشته را هم
مىشكند و
همجا به جا
مىكند، «تصوير»
فرهنگى و
اجتماعى
خود را
بازيابد.
***
در
بيشتر
خاطراتى كه
نام بردم
پشيمانى و
پريشانى،
سرگردانى
دردناك در
شهرهاى پرتافتاده
آسياى
مركزى و
جاهاى
دورتر، در
بدرى، ترس،
فشار مادى و
نوميدى،
سرنوشت
مشتركگريختگان
از ايران و
پناهندگان
به شوروى و
دموكراسىهاى
تودهاى
سابق بود. در
اين خاطراتروزگار
غمانگيز
فرزندان
نسلى را مىبينيم
كه بيشتر
آنان با دلى
شوريده و
سرى سودائى،
به
اميدبهروزى
انسان، «نان
و كار و
فرهنگ براى
همه» با عمر
و جان خود
خطرها
كردند، ولى
سرانجامبه
سبب «خطاى
ديد» و دورى
از سرزمين و
مردم خود و
بركندگى از
واقعيتهاى
آن - چوندرختى
خشكيده -
تبديل به
سياست
بازانى
بيكاره
شدند، در
حزبى كه از
بيرون اسير
امر و نهى«كا.
گ. ب» و آلت
دست دسيسه
بازِ ساواك
بود، و در
درون
گرفتار
دستهبندى،
ساخت و پاخت
ونقشهكشى
مسؤولان و
گردانندگان
به ضد
يكديگر.
بارى،
اگر بتوان
گفت، با «كالبدشناسى»
تن و روان
حزب توده
بهتر مىتوان
دريافت كه
در چهمحيط
و در اثر چه
شرايطى كار
به شكست
سازمان،
آوارگى،
درماندگى
يا مرگ
مبارزان
كشيد.چگونه
به نام هدفى
«انسانى»،
ندانسته و
دانسته، هر
وسيله ضد
انسانى را
به كار
گرفتيم و
چراخدمت
بدل به
خيانت شد.
فرزندان
فداكار
حزبى كه مىخواستند
«فلك را سقف
بشكافند و
طرحنو
دراندازند»
خود بازيچه
و بيچاره
سرنوشت
شعبده باز
شدند. آرَشى
كه مىخواست
تيرى ازجان
خود رها كند
تا مرزهاى
آزادى
انسان
فراتر رود،
يا مانند
سهراب
جوانمرگ و
يا
مانندسياوش
در غربت
اسيرِ
افراسياب
ديوسيرت شد
يا خود از
ناتوانى
رستم را در
چاه شغاد
افكند.اين
چه عاقبتى
است؟ اين چه
سرنوشت
شومى است كه
ايرانِ ما
دارد؟
***
دوستدار
آزادى و
عدالت بدون
هدف و آرمان
(ايدِآل)
سياسى نمىتواند
به سر بَرَد،
امّا
تاواقعيت
را نشناسيم (آن
چنان كه تا
كنون
نشناختهايم)
و در پيچ و
خم كوره
راهها و
سنگلاخهاىآن
نپيچيم، در
هر قدم كه
برداريم
افق آرمانى
و روشن دور
چند قدم از
ما دورتر مىشود.
بازگوئىو
بازنويسى
تجربههاى
اين
مبارزان،
گذشته از
باز نمودن
گوشههائى
از تاريخ
معاصر،
شايد
بتواندبه
ما كمك كند
تا واقعيت
سياسى زشتى
را كه در آن
دست و پا مىزنيم
از آرمانهاى
شريفى كهدر
آرزو داريم،
بازشناسيم
و يكى را به
جاى ديگرى
نگيريم.
|