Iran National Front, USA

Home Page

Views | News | Statements | Documents

Books: " Passing Thorough the Pahlavi Time "
By: Dr. Monir Taha
July 6, 2005

Please be patient, the below are graphics and may take a moment to load.
This web page is printable.

دكتر منير طه

عُبور از عهــدِپهلوي *

در گير و دارِ دو فرهنگ ، جلد اول

جنبشِ ملي و دولتِ مردم ، جلد دوم

درغربت ، جلد سوم

مشاهدات و خاطرات پرفسور ابوالمجد حجتي

    مي‌خواهم كه دادِ اين تاريخ به تمامي بدهم .

و من كه اين تاريخ پيش گرفته ام ، التزام اينقدر

بكرده ام تا آنچه مي‌نويسم يا از معاينة من است

يا از سماع درست از مردي ثقه .

                                   ابوالفضل بيهقي

    پيش از پرداختن به كتاب عبور از عهدِ پهلوي ، بخش‌كوتاهي از مقدمة ديداري با اهلِ قلم ، به قلم ظريف و زيباي دكتر غلامحسين يوسفي در جلد اول را سرآغاز اين گفتار مي‌كنم زيرا كه گزارشگرِ حقيقت « بيهقي‌» به قول دكتر يوسفي و مشاهده‌گرِ حقيقت « حجتي» به قرارِ اين نقد ، در دو سنة كاملاً متفاوت به وقت پختگي و كهنسالي و به هنگامِ ‌تابندگي انديشه و روشنايي ضمير ، بي‌ ‌آنكه قرار ملاقاتي داشته باشند ، با يكديگر روبرو مي‌شوند با مشاهده‌‌اي متفاوت و مكاشفه‌‌اي متشابه.

   دكتر يوسفي مي‌نويسد: « هر وقت كتاب گرانقدر تاريخ بيهقي را مي‌خوانم و در نوشته هاي اين مورخ بزرگ و نويسندة توانا و ژرف انديش غور و تأمل مي‌كنم ، بي اختيار دو چهرة محتشم و محبوب در كنار يكديگر در نظرم جلوه گر مي‌شود: يكي قيافة مهربان و پر شفقت استاد فقيدم شادروان بهار كه روزي با آهنگي دلپذير و شدّ و مدّي خاص درخانة خود قطعاتي از اين كتاب را براي حاضران مي‌خواند. از صراحت گفتار و لطف بيان بيهقي بي‌اختيار به شور و هيجان مي‌آمد و پي در پي با اعجابي تحسين‌آميز به ‌نويسنده درود مي‌فرستاد و مطالعة كتاب را به همگان ‌سفارش ‌مي‌فرمود. زيرا او كه خود عمري براي استقرارحق و عدالت قلم زده و رنج برده بود قدر اهل قلم و نويسندگان حق‌گزار را نيك مي‌دانست.» ص 1 ، ديداري با اهل قلم ، جلد اول.

   « چهرة ديگري كه در ذهنم نقش مي‌بندد تصويري‌است كه از بيهقي در ضمير خود دارم: مردي سالخورده و جهان ديده را مي‌بينم‌كه اگرچه گذشت سال‌هاي دراز برموي و روي او گرد پيري افشانده ، چشمان روشن وي از انديشة تابنده و زنده و بلند پروازش‌حكايت مي‌كند. پيداست از آن ‌گونه پيران ‌است كه آنچه جوانان در آينه ‌توانند ديد آنان در خشت خام مي‌خوانند. مردي‌است پخته ، خردمند ، فكور ، كتاب خوانده ، قريب هشتاد و پنج سال درجهان زيسته ، از ديه حارث آباد بيهق ‌برخاسته و پس از تحصيل كمالات بسيار ، ..... در همة ادوار در مركز ثقل حكومت و در جذر و مد هاي سياسي مملكت زيسته و به قول خود غالباً « در ميان كار» و ناظر تحولات و اتفاقات بي‌شمار بوده است.» ص4 همان مجلد.  

   دكتر يوسفي وقتي تاريخ بيهقي را از نظرگاه هاي گوناگون مورد مطالعه قرار مي‌دهد ، يك صفت عمده در فراهم آمدن كتاب را سرآمد مي‌گيرد و آن « حقيقت پژوهي نويسنده و علاقه و ايمان او به‌راستي واهتمام به نگارش حقيقت‌» است. همان مجلد ص7‌. كه همين ‌حقيقت ‌پژوهي و علاقه و ايمان به راستي ‌و اهتمام به نگارشِ حقيقت پس از قرن ها بار ديگر دركار سترگ ابوالمجد حجتي چهره گشايي مي‌كند و بار ديگر نه تنها راه و روش حكومت ها و ديگرمراحل زندگي به شكل و شمايلي نه عين هم كه شبيه هم تكرار مي‌شود. كه مشاهده‌گري تيز هوش در همان راه چراغ بر مي‌افروزد‌كه ‌گزارشگر سخت كوش آن را به نور صداقت و حقيقت پيموده است.

   پرفسور حجتي علاوه بر ليسانس از دانشكدة حقوق دانشگاه تهران ، داراي درجة دكتري از امريكا است. سي سال به تحقيق و تدريس جامعه شناسي در دانشگاه هاي اين كشور پرداخته است با كسب امتياز ها ، عنوان استاد ممتاز و مديريت بخش جامعه شناسي. امروز باز نشسته است و در فراغت از تحقيق و مطالعه به نيروي حافظة اعجاب انگيزش مشاهدات و خاطرات خود را دركتاب عبور از عهد پهلوي در سه مجلد گردآورده است. در نو جواني روزنامة دست نوشتة خود را در بروجرد به ديوار شهركوبيده و در وقت ادامة تحصيل در تهران كتاب « دفاع از حقوق زن» را منتشر كرده ، به نوشتن مقاله هاي سياسي پرداخته ، به عنوان مخبر در جلسات مجلس شوراي ملي حضور دارد و مشاهده گر سياست بازان مملكت است.

   استاد جامعه شناس ، كتاب را با پيش گفتاري جامع و كوتاه در زمينة تخصص خود كه مي‌توان‌ گفت فشردة يك دوره درس دانشگاهي در چند صفحه است ، آغاز مي‌كندكه ارائة بخش‌كوتاهي از اين پيش گفتار كه حكم تحقيق و تتبع در زمينة خود را دارد سودمند مي‌نمايد. مي‌نويسد: « رفتار انسان ناشي ‌از تجربه هاي گذشتة اوست. تجربه هاي فرهنگي و اجتماعي افراد و گروههاي انساني به هم مربوط و پيوسته اند و هرتجربة تازة انفرادي و يا گروهي ‌و اجتماعي با آنچه از پيش اندوخته شده و به‌ وجود آمده است تنيده و آميخته مي‌گردد و در نتيجه پديدة تازة « ويژه‌يي» را سبب ‌مي‌شود. چنين پديده‌يي ، هم مخلوطي از گذشته و حال است ، و هم اين كه با هر چه قبلاً وجود داشته متفاوت است . چون تجربه هاي اجتماعي در دوران زندگي فرد و گروه جريان دارد ، نوع و كم و كاست و چگونگي آن مستمراً در تغيير است و در عين حال هرگز متوقف نمي‌گردد و پايان نمي‌يابد . عاملي‌كه اينگونه ويژگي را در انسان موجب مي‌شود و به او امكان اندوختن تجربه را مي‌دهد . غيبت غريزة ثابت (instinct ( در انسان است. ..... نبود چنين « غريزة ثابت رفتاري» در انسان انعطاف در رفتار و منش او را موجب مي‌شود و چنان انعطافي ، خواهي نخواهي ، از افراد به گروه و فرهنگ و جامعة آنان منعكس و منتقل مي‌گردد و به متفاوت بودن آنها نيز منجر مي‌شود. بنا بر اين افراد جوامع و اجتماعات گوناگون كه تجربه هاي مخصوص به خود دارند ، تشكيل دهندة خانواده ، گروه ، فرهنگ و جامعة منحصر به خود مي‌شوند. از اين رو هيچ دو واحدي از آن واحد هاي اجتماعي هيچگاه عيناً شبيه و همانند هم نمي‌شوند و در نتيجه آنها هم منحصر به فرد مي‌گردند! در جوامع انساني همين اصل ، پديدآورندة شخصيت هاي گوناگون است كه در« شرايط‌خاص خود» پرورش‌مي‌يابند و ظهور مي‌كنند.

   چون دگرگوني هاي ذوق ، سليقه ، رفتار و منش اجتماعي افراد معمولاً قابل پيش بيني نيست ، در نتيجه گروه ها و‌‌جوامع انساني نيز داراي انعطاف خاص خود بوده و به نوبة خود عيناً قابل تكرار شدن نخواهند بود . به همين جهت ، برخلاف آنچه گفته مي‌شود ، « تاريخ تكرار مي‌شود»! ممكن است رخدادهايي با گذشته شباهت يابند ولي به طور يقين « تاريخ هرگز عيناً تكرار نمي‌شود»!» ص10 جلد اول.

   « بنابراين ، با توجه به‌ اصل انعطافي رفتار و منش انسان ‌و منحصر به فرد بودن او ، دو دانشمند ، هنرمند ، اديب ، حتا اگر به يك زمان ، مكان وگروه تعلق داشته‌‌باشند ‌، هرگز«عيناً» به يك ميزان وكيفيت مشابه و برابر از محيط متأثرنمي‌شوند و انديشه و تصور و داوريِ همانند ندارند ، و پديده هاي طبيعي ، اجتماعي و فرهنگي را مانند هم نمي‌بينند ، بلكه هر يك داراي وضع ، موقع و شخصيت ويژه‌يي مي‌شود كه در آثارش منعكس مي‌گردد. باري ، آگاهي و اعتقاد به آنچه اشاره شد و توجه به ويژگي هاي مذكور موجب تشويق و دلگرميم در نوشتن اين اثر گرديد و اگر چنين نبود دستم به قلم نمي‌رفت ... و به اين دليل كه ديگران نوشته اند و نيازي بر اين‌كار نيست ، انگيزة آن رشد نكرده ناپديد مي‌گرديد.» ص 11 جلد اول.

   نويسنده متن كارِ افزون بر هزار و پانصد صفحه را باز در يكي دو صفحه چنين خلاصه مي‌كند: « اين پرسش براي مدتي مرا به خود مشغول داشته بود ، كه اين اثر از كجا آغاز شود ، چگونه دنبال گردد و به كجا پايان يابد؟ تا اينكه .... متن آن به ترتيبي‌كه تقديم مي‌شود تنظيم‌گرديد! اين نوشته مربوط به قسمتي از زماني‌است‌كه با دوران پهلوي و تغييرات شديد و سريع اجتماعي و برنامه ريزي‌شدة آن زمان مصادف بوده است. از سوي دولت ارزشهاي‌ فرهنگي و اجتماعي بسياري‌كه با ضمانت اجرايي قانوني نيرومند همراه بود به جامعه و در حقيقت براي تحميل به افراد آن عرضه مي‌شد! بسياري از ‌آنها از زمينه هاي مساعد و ضمانت اجرايي فرهنگي كافي برخوردار نبود و اصرار در تحميل آنها مقاومت هاي اجتماعي پنهان و شايد آشكار را موجب مي‌گشت. گاه گاه به برخورد ها و  رو در رويي ها و باز تاب هاي فعال اجتماعي مردم نيز منجر مي‌گرديد! نيروي كشش آن ارزشهاي عرضه شدة دولتي درجوانان اثر بسيار داشت و در مواردي نيز وابستگي هاي عميق خانوادگي برخي ‌از آن‌جوانان را به دوگانگي ‌در رفتار وا مي‌داشت. آن دوگانگي ‌احساسي و فرهنگي به رقابت ميان نيرو هاي ‌كشش خانواده و جامعه ‌مي‌افزود و به آتش خشم و كينه ميان آن دو دامن مي‌زد. وضع خانواده و جامعه در آنگونه درگيريها و همچنين رفتار افراد در داخل و خارج از خانه ، در آن ميدان رقابت ، موضوع اساسي قسمت زيادي از جلد اول اين اثر است. اين نوشته مربوط به مردم كوچه و بازار ، خانواده ها ، افراد معمولي جامعه و رخدادهاي روزانه و واقعيت هاي گذشتة نه چندان دور است.» ص 11 ، 12 جلد اول.

   نمونة آنچه را كه نويسنده در مقدمه بدان اشاره مي‌كند و در اين اشارة كوتاه بخش بزرگي ازكتاب را مي‌گنجاند ، مي‌توان در متن بخش هاي متفاوت به تفصيل ‌مشاهده كرد و مي‌توان گفت رونماي زر ورق كشيدة آن كشورِ در دست حراميان اسير ، همان ته ‌بناي استبدادِ از پدر به پسر رسيده است‌كه اينچنين ، ملتي را گرفتار مي‌كند. مكتب به مدرسه ، مدرسه به دانشگاه رسيد ولي‌آيا فرزندان بي‌گناه آن آب و خاك از تعليم و تربيت يگانه‌اي برخوردار بودند؟ آيا تغذية رايگان در مدارس‌جنوب‌شهر همان بودكه در شمال‌شهر بود؟ آيا كمك تحصيلي براي دانشجوي تيز هوشِ خانوادة بي‌توان بود؟ آيا تجاوز به حقوق‌بشريت و حقوق ملت ايران و بندگي و بردگي به طمع‌خوردن و بردن و خون ملت را در مشت و زير دندان افشردن ، در درازاي راه آهن سراسري و در دل فروشگاه هاي انباشته با ‌اجناس خارجي و در ساية ساختمان هاي سر به هوا كشيده و در بكِش‌بكُش هاي دانشگاهي فروكش كرد؟ آنكه تاريخ را نوشت درست نوشت؟ آنكه تاريخ را درس داد درست درس داد؟ آنكه تاريخ را نقد كرد درست نقد كرد؟ هرگاه چوب و فلك از مكتب خانه ها و مدارس برچيده شد جايش را چوبة دار و شكنجه گاه هاي زندان ها پر نكرد؟

   « در نظر بوده است كه مانند يك دوربين عكاسي از برخي پديده هاي فرهنگي و گوشه هايي از بناي جامعه و روابط اجتماهي تا آنجا كه در ميدان ديد آن دوربين بوده عكس برداري شود. البته براي چنان دوربيني امكان نداشته است كه از همه جا و همه چيز عكس بردارد. در همان دايرة محدود نيز ممكن است برخي از آن عكس ها روشن تر و تماشايي تر و تعدادي ديگر تيره تر باشد. اما آنچه عرضه مي‌شود بازتاب واقعي نماهايي‌است كه در معرض ديد دوربين قرار گرفته است، البته اين دوربين مانند عينك هم نبوده كه هميشه برچشم باشد و همه چيز را ببيند و خالي از كمبود باشد ، ولي آنچه عرضه شده ، دستكاري نگرديده و فيلم همانگونه ظاهر شده ‌كه از دوربين رسيده است.» ص12 جلد اول.« اين نوشته در سه جلد...

تنظيم گرديده است. و ... مربوط به گذر يك عمر در دوران پهلوي‌است. جلد اول ، در گير و دار دو فرهنگ ، مربوط به زمان روي كار آمدن رضا شاه و رفتن اوست. جلد دوم ، جنبش ملي و دولت مردم ، از به پادشاهي رسيدن محمد‌رضا تا كودتاي بيست و هشتم مرداد 1332و براندازي دولت دكتر محمد مصدق را در بر مي‌گيرد. جلد سوم ، دور از ديار شامل‌خاطرات ‌لبنان و مهاجرت به امريكا و تحصيل و دشواريهاي غربت زدگي‌است.» ص 12 ، 13 ، 14 جلد اول.

   ساده نويسي و « اهتمام در نگارش حقيقت» مشخصة بارز اين اثر است و همان چيزي‌ست كه كتاب را در يگانه بودنش مقام و مكاني جداگانه مي‌بخشد. زيرا كه نويسنده ، اين نوشته ها را نه از كسي شنيده ، نه جايي خوانده و نه يادداشت هاي دوران جواني يا هر وقت ديگر را به ياري مي‌گيرد. اين كتاب به نيروي حافظه پس از سپري شدن تاريخي كه با آن زيسته به تحرير در مي‌آيد و آنچه مي‌نويسد از معاينه و مشاهدة اوست دركودكي و جواني ‌در محيط زندگيش ، يا از سماع درست از مردي‌ثقه. از آنجا كه درستي ‌گفتار با سادگي نوشتار توامان است و دوربين حساس فيلم برداري ( و نه دوربين عكاسي ) در دست فيلمبرداري مهذب و مجرب ، و اصالت تصوير و ثبات رنگ ها هدف اصلي كارگردان فيلمبردار ،  اينست كه گويي خواننده به تماشاي فيلمي مستند نشسته است ، كه در جلد اول نفس به نفس با آن كودك گناه نشناختة بروجردي و در هر سه مجلد با آن جوان وطن پرست ايراني قدم به قدم همراه است و خود در صحنه حضور دارد. تحرك ، جذابيت و روشنايي صحنه هاي طبيعي و حقيقي كتاب مي‌تواند ‌موضوع چندين و چندان ‌فيلمنامه باشد ، واقعي ‌و نه تخيلي. من‌ باخواندن اين كتاب به همراه آن‌كودكِ صافي دل ‌و كنجكاو بروجردي‌ و آن‌جوان ‌دلباختة ايراني بسي خنديده ام و لحظاتي طولاني نيز از خواندن باز ايستاده به آزردگي و غمِ ‌آن دو ، در مراحل بالندگي و رويارويي با استقرار ظلم و ستم و سپس به وقت « بدرود با ديار و ترك آشيان» در پيِ اندوهِ اسارت وطن در دست بيگانه و خودي ‌، سرشكستگي و سر در گريبانيش و « آخرين ديدار و ترك ديار» كه طعم ‌آن را ‌امروز همة ما آوارگان و جا افتادگان چشيده ايم ، كه اين ، همه ، ارتفاع و اوج قلم نويسنده است ، بسي هم گريسته ‌ام.

   پرفسور حجتي رويدادهاي عمر طولاني و سپيد خود را به ديدار عيني بس نمي‌كند كه كمترين و كوچكترين از آن را به ديدة بصيرت يا به قول خودش به مشاهده مي‌گيرد و آن را به ضمير آگاه و پوياي خويشتن مي‌سپرد كه امروز مددكار كار ارزنده و ماندگار استادي‌ست كه مشاهدات خود را به همراه تخصص و علمش‌ كه شناخت جامعه است به ‌كار مي‌گيرد و خواننده را از كم وكيف دوراني‌كه پشت سرگذاشته و به سبب ‌دستگاه تبليغاتيِ حكومتِ وقت حقيقت را نخوانده و نشنيده است ، آگاه مي‌سازد.

   روش ‌نگارش واژه ها دركتاب قضية همان سنگي‌است ‌كه قرنها پيش ‌ديوانه‌اي ‌متجاوز در چاه انداخته است و تا به امروز هزارعاقل گرفتاريِ برون آوردنش را دارند. از اين‌كه بگذريم يادآور سخنان استاد بهمنيار است‌كه مي‌گفت كلمات را همانطور كه تلفظ مي‌شوند بايد نوشت و اين را دكتر ميرآفتابي ، مدير نشرية آفتابيِ سيمرغ به خاطرم آورد . نام استاد زنده ماناد و روانش شاد.

   برگرفته هايي ازكتاب عبور از عهد پهلوي ، جلد اول ، درگير و دار دو فرهنگ:

   خانه و شناسنامه: «علت فرار ‌از پاسبان را نمي‌دانستم ولي رفتار بچه‌ها موجب شده بود كه من هم از پاسبان بترسم و هرگاه آنان فرار مي‌كردند من هم فرار كنم و اگر خودم را دركوچه با پاسباني روبرو مي‌ديدم از ترس خيلي بلند به او سلام ‌مي‌كردم ... و گاهي هم از ترسِ زياد و ناراحتي خيال دو سه بار پشت سرِِهم ‌سلام مي‌كردم ... آن‌گونه حالت ترس و نگراني
‌از پاسبان و نيروهاي امنيتي شايد ‌اولين و مؤثرترين محصول هرگونه حكومت ديكتاتوري‌است ودنياگير است. اجتماعي‌كه دموكراسي ندارد و قانون ترجمان‌ اميال دروني ‌و نظر آزاد اكثريت افراد آن نمي‌باشد و  رفتار دولت قابل پيش‌بيني نيست ، ترس و وحشت عمومي ‌از قوة مجريه و سازمانهاي امنيتي ‌آن ، براي ‌اكثريت مردم ، جايگزين ضوابط متداول روابط‌اجتماعي مي‌شود! و آن‌گونه رفتار در برابر پاسبانها در بروجرد كه حتا به بچه هاي خردسال هم سرايت كرده بود نمونه يي از آن اصل بود.» ص 33 ، 34 .

   ماجراي مكتب: « آميرزا ( پسر‌ ملاي مكتب ) هيچگاه به سراغ برادرم نمي‌رفت و سربه‌سر او نمي‌گذاشت. تا اينكه بعد ها دانستم‌كه آنان در خارج از مكتب با يكديگر دعوا وكتككاري‌كرده و برادرم آميرزا را به زمين زده و سرش را شكسته بود!» ص47. « مي‌ديدم ‌كه برادر پر توان و دليرم در جريان تنبيه شدن است و دلهره سراپاي وجودم را فرا گرفته بود ... او ‌حتا پسر ملا« آميرزا » را كه بيرون از مكتب مزاحم او شده بود ، كتك زده و سرش را شكسته بود! چگونه مي‌توانستم ناظر‌تنبيه او باشم ، گويا برادرم خواست شجاعت نشان بدهد و سه چوب اول را تحمل نمود ولي با چوب چهارم ... درخواست بخشش  كرد. من‌كه سراسيمه به روي پنجه پاهايم نشسته و از ترس خود را خيس كرده بودم ، ... با گريه و فرياد به سوي خانه فرار كردم ،،، سراسيمه و بي‌كفش و خيس در هواي سرد ... و فرياد زدم به داد برسيد ، او را كشت! برادرم را كشت حتا نگفتم كه ملا او را كتك مي‌زند بلكه مي‌گفتم او را كشت! در گويش « وروگردي» (‌بروجردي) براي زدن ، لغت كشتن هم به كار مي‌رود.» ص 48 ، 49. « از جمله كساني كه به خانة ملا مي‌آمدند و غذا مي گرفتند دو نفر پاسبان بود. گويا آنان در واقع از ملا رشوه و حق سكوت مي‌گرفتند كه گزارش باز بودن مكتب او را به كلانتري ندهند!» ص 49.

   ديدن عشاير: « ... مي‌گفتندكه هنگام به دار آويختن پدرشان آنان را براي ‌تماشا به پاي دار برده اند تا ناظر مرگ او با خفت و خواري باشند ، دست بزنند و شادي‌كنند» ص62 .

   در حمام: « آن حمام بزرگترين حمام بروجرد و شايد يكي ‌از بزرگترين حمام هاي ايران بود. اخيراً شنيدم‌ كه آن يادگار فرهنگي‌كم نظير فداي خيابان‌كشي‌شده و نابود و ويران‌گرديده است. مانند باروي باستاني و همچنين بازارجالب وكهن آن و تاق بزرگ و بي‌نظيرچارسوق‌كه گنبد آن شايد بزرگترين و با عظمت ترين گنبد ايران و خاور‌ميانه بود ، و همچنين بازارجالب وكاروانسراي‌كم نظير شهر همگي قرباني تظاهر به تجدد و سوء استفاده ‌و يا سر راه فداي ‌رسيدن به پشت دروازه هاي تمدن بزرگ شده است‌. يكي ‌از ‌‌بلاهاي سهمگين استبداد همين است ‌كه مردم جرأت و ياراي نگهداري‌ و حراست آثار تاريخي و فرهنگي بي مانند و يا كم نظير شهر باستاني خود را ندارند و كمترين علاقه مندي و اظهار نظر و يا اعتراض ، به وسيلة سودجويان به تجاسر و مخالفت با نظام و سركشي گزارش مي‌شود!» ص90 .

   درسي ديگر: « گاه گاه يك وكيل باشي (گروهبان) و يك سرباز از پادگان مي‌آمدند كه رژه و « قدم آهسته» را به شاگردان آموزش دهند و آنان را براي رژه « دفيله» آماده كنند! شاگردان هنگام حركت سرود « برافق خورشيد بخت پهلوي سر زد ، برقي به‌عالم زد ، سركشيد و آسمان تيرة ما ديد ، برقي فزون تر زد...» يا « از پهلوي شد ملك ايران ، سد ره بهتر ز عهد باستان ،،،» ويا « در چارم ارديبهشت ، شد مملكت رشك بهشت ، تا پهلوي تاج كيان بر سر نهشت ...» و امثال اينها را مي‌خواندند. ما سرود ملي نداشتيم ولي مي‌بايست سرود شاهنشاهي را حفظ كرده و بخوانيم.» ص116.

   نبرد خانه و مدرسه: «در‌آن سن و سال بين‌ خانه و مدرسه گيركردن ‌دشواري شگرفي ‌بود و عادت كردن به آن‌وگوشة امني در آن ميدان رقابت و مبارزه پيدا كردن و جان ‌سالم از آن ‌جدال رواني ‌و اجتماعي به در بردن براي من ‌و همسالانم بسيار سخت بود.» ص122.

   خانة آخرت: « به اطراف و نزديك آن زيارتگاه كه رسيديم ديدم‌ كه مردمان از راه رسيده با عجله به دنبال پاره آجر مي‌گرديدند و چند تا از آنها را به روي هم مي گذاشتند و مي‌رفتند! كه دانستم بدان ترتيب براي خود خانه‌يي مي ساختند و به خيال خود وسيلة آمرزش و ورودشان را به بهشت مهيا مي‌كردند! به پسرعمويم گفتم چرا ما چنين خدمتي را از خود دريغ بداريم! چون اسب ها خسته و آرام و سربه زير شده بودند پياده شديم و با چهار پاره ‌آجر رو به قبله خانه هايي براي ‌آخرت خويش ساختيم! پاره آجر به مقدار كافي براي آن جمعيت در دسترس بود. چگونه آن پاره آجر ها به آن محل رسيده بود ندانستم! اگرآجركم مي‌آمد از پاره‌آجر خانه‌هاي‌آخرت ديگران استفاده مي‌شد و اعتراض و اشكالي پيش نمي‌آمد.» ص214 .

   پرورش افكار: « تازه واردان (رهگذران) كه‌آگاه نبودند به تله مي‌افتادند و آنها را به زور وارد شبستان(مسجد) مي‌كردند
تا افكارشان پرورش يابد! .... با آوردن ‌زارعين‌ به جلوي مسجدگروهباني‌كه مسؤل آنجا بود اول‌كلاه نمدي ‌آنان را از سرشان
‌بر مي‌داشت و با چاقو به دو يا چهار قسمت مي‌كرد و به دستشان مي‌داد.» ص248 .

   اردوي اجباري: « ... گفتم ناراحت نباش نام خوبي براي اين جوخه به نظر من آمده است. پرسيد آن اسم چيست گفتم جوخة آزادگان ... خبر به رييس فرهنگ كه رسيده بود خيلي برافروخته شده بود و با ... تهديد ، تنفرِ خود را از آن نام ، نشان داده و قدغن‌كرده بودكه تكرار نشود. من تا اندازه‌يي ترسيدم و جا خوردم! به اسد گفتم كه ‌اگر آزادگان را قبول نكردند آن را جوخة آوارگان مي‌ناميم.» ص305 .

   سوّم شوم: « چند نفر از بستگان و پسرعمو ها براي‌كسب خبر به سراغم آمدند. من‌كه خود را مخبرِجنگي خانگي‌كرده بودم ، آن روز كشورخودم صحنة جنگ و‌حمله و تجاوز شده بودو هيچگونه خبري‌ از آن نداشتم! (خياط دركوزه افتاده بود)» ص367.

«‌ ماتم‌زده و عزادار بوديم‌ ... براي ‌اولين بار بود‌كه افسردگي و درد وطن را در آن ‌دوستان جوان پاك سرشت عزيزم مي‌ديدم برايم بسيار غم آور بود ... تصميم گرفتيم فرداي آن روز به ادارة نظام وظيفه برويم و اگر شد چند نفر از ما داوطلب رفتن به جبهه ‌شويم و اين تصميم ‌كه بي اجازة خانواده ها گرفته مي‌شد بسيار جسورانه و گستاخانه بود! ... رييس ادارة نظام وظيفه سرواني بلند بالا و خيلي جدي و ترشروي ولي پاكدامن و شريف و با نفوذ بود ... ضمن تشويق و تشكر و تحسين از تصميم ميهني و رشادت و همت ما با ناراحتي گفت كار تمام است دولت ايران تسليم شده ... هنوز كسي جرأت نداشت نام رضا شاه را با بي احترامي به زبان آورد او به عنوان نابغه و ناجي ايران و نگهبان تاج و تخت‌ كيان و پاسدار ملك جم و دارا معرفي شده بود.» ص369 ، 371. « ماجراي سوم شهريور يكي از اتفاقات شوم و رسوا و حقارت آميز و سياه تاريخ ايران است كه نه تنها يادآور تجاوز و هجوم و اشغال و غارت و قحطي و جنايات و ستم ديگري در تاريخ ايران است بلكه از روي يك دستگاه بي بنياد ديكتاتوري نيز پرده بر داشت. آن دستگاه از نان جو كشاورزان رنجبر و نان سنگك مردم تهي دست شهري ماليات‌گرفت و اسلحه انباركرد و به ارتش شاهنشاهيِ يكسد و پنجاه هزار نفره مغرور بود اما كاري براي دفاع از كشور و قائد عظيم الشأن آن نكرد و اسلحه و وسايل ‌ارتشي را كه با خون دل مردم فقير ايران خريداري شده بود به قواي مهاجم تقديم كرد.» ص 374.  

   راه آهن سراسري ايران: « راه آهن سراسري ايران درجنگ بين الملل دوم شايد نقشي را كه مورد نظر طراحان اصلي آن بود انجام داد و عنوان پل پيروزي‌گرفت! با اين تفاوت كه هدف عوض شد اگرچه وسيله همان بود! برنامة نخستين چنان بودكه آن راه آهن در شكست روسيه و اضمحلال كمونيسم عنوان پل پيروزي بگيرد ولي به جاي نابودي كمونيسم به شكست آلمان كمك كرد و برخلاف انتظار وسيله‌يي براي پيروزي و به قدرت رسيدن حكومت شوروي وكمونيسم‌گرديد ... هنگام طرح آن در مجلس تنها يك نفرجرأت داشت‌كه آن را مورد بحث و خرده‌گيري قرار دهد و علت اساسي چنين طرحي را آفتابي‌كند! و آن مردهم‌كسي جز دكتر محمد مصدق نبود. » ص380،381  .  

   همشاگردي: « دبير ادبيات‌كه خودش شاعر بود رو به او كرد و گفت شعرديگري يادت نمي‌آيد؟ سالار هم بي درنگ شروع به خواندن « سرود شاهنشاهي» كرد كه‌ همه غرق درخنده شديم به طوري كه ابهت جوّ امتحان به هم خورد ... او داشت‌ سرود شاهنشاهي را پس از نه ماه از استعفاي رضا شاه مي‌خواند آنهم براي دبيري كه تمام ديوانش در مدح رضا شاه بود و پس از رفتن او دركلاسِ درس گفته بود: رضا شاه دهنت بشكند ، مادرت به عزايت بنشيند ، لااقل تفنگي در مي‌كردي ، تق و توقي مي‌نمودي‌كه من اينگونه بيچاره و بي ديوان نشوم.» ص415 . « سالار براي خودش خاني بود... رقابت هاي قومي ‌و شهري و خانه‌ و مدرسه او را به گونه‌يي سرگردان كرده بود كه اگر بتوان گفت از او وجودي سهل و ممتنع ساخته بود .... سالار به هنگام رفتن نگاهي عميق افكند ‌و گفت: مي‌داني كه رضا شاه بسياري از سران عشاير و خان ها را از بين برد. اما او براي من قهرماني شده بود. آنگاه به تعجب پرسيد چرا نجنگيد؟ چرا دفاع نكرد؟ و با صداي استوارتري گفت من كه نمي‌توانستم به طور علني در ميان قوم خود از او تمجيدكنم ولي برخي از افراد قوم من مي‌دانستند كه به او احترام داشتم رضا شاه مرا هم نزد آنان خيط كرد! با حالتي پر از اندوه گفت چرا براي دو سه سال عمر بيشتر در چنين سن و سالي خودش را چنان خوار و زبون كرد؟ چرا انتحار نكرد كه قهرمان باقي بماند! در زبان عشيره‌يي به او نامرد مي‌گويند.» ص416 ، 417.

   ارباب و رعيّت: « شنيده بودم كه در برخي از نقاط ايران ، حتا بروجرد ، ارباب از رعيت ماليات آفتاب مي‌گرفت! يعني اگر رعيت از آفتاب براي تهية كشمش و مويز ، انگور ‌خود را زير آفتاب در روي زمين پهن‌كرده بود و يا گندم پخته و غذاي زمستان را براي خشك شدن در زير آفتاب مي‌نهاد و يا از فضولات چارپايان تاپاله مي‌ساخت و در زير تابش خورشيد خشك مي‌كرد ، براي همة آن كارها مي‌بايستي ماليات ‌آفتاب بدهد.» ص429 .

   بدرود با ديار: « كوشش مي‌كردم از آن بلندي ‌خانة خود را در شهر در ميان‌خانه هايي ‌كه شاهد وقايع بسيار تاريخي‌ بوده اند‌ و با وجود خشتي بودن ‌قرن ها سر پا ‌ايستاده بودند، پيدا كنم و فاصلة آن را از محل كشته شدن خواجه نظام الملك و دروازه هاي شمالي و شرقي شهر حدس بزنم ... هيچ نمي‌دانستم كه خانه هاي قديمي ما تاظر بر هجوم ها و تجاوز ها و كشتار ها و غارت ها بوده است! باري‌ ، در گرماي تابستان در لابلاي ‌آن تپه هاي بلند و تك و تنها و خاموش يكبار ديگر به شهر باستاني و پرشكوه و قلعه و خانه هاي خشت و گلي و قديمي آن نگاه كردم. وداع و ترك شهر برايم مشكل تر شده بود. شهرم شهر ديگري بود ، پر افتخار تر و با سوابق تاريخي بيشتر ، با قربانيان و شهداي بسيار و خاطره هايي بس عميق. براي آخرين بار بود كه آنگونه آن را مي‌ديدم . قطرات اشك گرم روي گونه هايم غلتان بود و با وزش نسيم سرد مي‌شد و آن را احساس مي‌كردم . چه افتخار بزرگي بود كه هم شهري مردمان غيور و سلحشور و جانبازي باشم كه زن و مرد دليرانه از آن باروي گلي دفاع كرده با قرباني و فدا شدن خود مانع شده بودند كه وروگرد به بايگاني راكد تاريخ ملحق شود و به آن امكان دادند كه همچون ستاره تاباني در افق پر رنگ ‌آسمان شفاف تاريخ باستاني و با عظمت ايران بدرخشد.» ص463 .
   ترك آشيان: « بستگان ، همسايه ها ، همبازي ها و هم شاگردان مدرسه برايم ارزش بسيار داشتند. چطور مي‌توانستم آنان را پشت سر رها كنم و بي‌خبر بروم. مي‌دانستم با آشكار كردن سفر و وداع با آنان تمام پل هاي برگشت را خراب‌خواهم كرد... برادر بزرگترم گفت مي‌داني‌ كه موفق نشدنت و برگشتنت براي همة ما شكست بزرگي خواهد بود! در آن روز ها به خاطر ادغام عميق افراد در هدف ها و ارزش هاي اجتماعي و فرهنگي خانواده ، هر فردي قسمتي جدا ناشدني از خانواده بود و جنبة همبستگي و يگانگي داشت و شكست يك عضو از اعضاي آن اثر عميقي بر ديگران مي‌گذاشت ... وضع چنان بودكه   پذيرفته شدن يا رد شدن در امتحان به ‌حيثيت و يا به قول برادرم آبروي‌‌‌ خانوادگي پيوند مي‌خورد. گاه از خود مي‌پرسيدم به ‌غربت ‌رفتن و دوري از عزيزان براي ‌چيست؟ حتا از كاسب ها و گداي سرِكوچه هم وداع كردم مثل اينكه ديگر ‌بر‌نمي‌گشتم. رفتگران شهرداري مشغول آب پاشي روزانه و تميز كردن خيابان ها بودند. به وجود آنان خو گرفته بودم ... چگونه ممكن بود كه از كوچه هاي تاريك كه چشم بسته مي‌توانستم از آنها گذر كنم ... ديگر عبور نكنم ... سگهاي ولگرد و گربه هاي بي‌صاحب محله را نيز مي‌شناختم آنها هم مرا مي‌شناختند... مادرم توانايي روبرو شدن با مرا نداشت ... اشك مي‌ريخت و كوشش مي‌كرد آن را از من و ديگران پنهان‌ كند ولي مي‌دانستم در چه حال است. مانند پرنده‌يي شده بود كه جوجه هايش درمعرض تهاجم پرندگان ديگر و يا درخطر نزديك ‌شدن مار و گربه به ‌آشيانش باشد. بي اراده و با عجله به اطراف مي‌رفت، با سرعت مي‌چرخيد و پنهاني چشمش به من بود. با خود گفتم اينگونه ستمگري به چنين مادر فرشته خويي براي چيست؟ ... بچه هاي محل و همسايه ها مرا دنبال كردند به طوري كه ماجراي به اردو رفتنم در مقابل آن ، حادثة كوچكي شده بود ... بعد ها به فكرم رسيد كه آيا شاگرداني كه در تهران به دنيا مي‌آيند و خانواده هايشان در تهران زندگي مي‌كنند هيچ مي‌دانندكه از اين نظر ازچه امتيازي برخوردارند؟... ضمن عبور از نزديكي هاي زمين ورزش مدرسه ديدم چندجوان مشغول بازي هستند. از دور ساختمان دبيرستان ، خانة سه‌ چهار ساله‌ام نمايان بود. آفتاب از آن سوي اشترانكوه به سكوت دبيرستان تعطيل و تالار خاموش شده مي‌تابيد و در مجاورت آن خودرو هاي ارتش اشغال‌گر بيگانه در حركت بود. يادم  آمد كه سال گذشته آخرين جلسة پرورش افكار در آن تالار برگزار بود ، سخن از قدرت و توانايي و نيروي مقاومت كشور بود. هلهله و شادي و احساسات بود. غرور و شور و التهاب بود. پس چه شد كه يك روزه همه چيز واژگون گشت؟ چه شد كه خاموشي مرگبار و غبار غم بر آن تالار نشست؟
! چه كسي ، چه چيز نگذاشت و فرصت و امكان نداد كه افسران و سربازان رشيد از مرز و بوم ايران و شرافت و غرور ملي مردم دفاع كنند؟! چرا قهرمان و پهلوان پرورش افكارجوانان ، كشتي ‌نگرفته زمين خورد و لنگ ‌انداخت؟! و چرا آنگونه تن به خفت و خواري و زبوني و دريوزگي و دربدري و آوارگي داد؟! ... چرا يك ملت پرافتخار تاريخي يكبار دگر كمرش شكست و سر به زير شد؟! درحالي‌كه پاسخي براي آنها نداشتم ، خانه و ياران و مردم مهربان و خاطره ها و كوي و شهر باستاني و حادثه و توفان ديدة زيبايم وروگرد را به پشت سرگذاشته به سوي افقي مبهم و ساحلي ناپيدا و آينده و سرنوشتي نامعلوم رهسپار شدم.» صفحات بخش پاياني جلد اول.

*: تحرير دوم با گزينش و ويراستاري مجدد. ونكوور ، مي 2005 

تحرير اول با فاصلة زماني در فصلنامة ره آورد آمده است.

معرفي و نقدِ عبور از عهد پهلوي ، جلد دوم و سوم ، با برگرفته هايي از اين دو مجلد ادامه خواهد داشت.                 

 

 

بازگشت به صفحه اول

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright  Iran National Front USA, all rights reserved.