|
دكتر
منير طه
عُبور
از عهــدِ
پهلوي *
در
گير و دارِ
دو فرهنگ ، جلد
اول
جنبشِ
ملي و دولتِ
مردم ، جلد
دوم ( در اين
شماره )
درغربت
، جلد
سوم
مشاهدات
و خاطرات
پرفسور
ابوالمجد
حجتي
ميخواهم
كه دادِ اين
تاريخ به
تمامي بدهم .
و
من كه اين
تاريخ پيش
گرفته ام ،
التزام
اينقدر
بكرده
ام تا آنچه
مينويسم يا
از معاينة من
است
يا
از سماع درست
از مردي ثقه .
ابوالفضل
بيهقي
« گزارشگرِ
حقيقت
« بيهقي»
به قول دكتر
يوسفي و مشاهدهگرِ
حقيقت «
حجتي» به
قرارِ اين
نقد ، در دو
سنة كاملاً
متفاوت به
وقت پختگي و
كهنسالي و به
هنگامِ تابندگي
انديشه و
روشنايي
ضمير ، بي آنكه
قرار
ملاقاتي
داشته باشند
، با يكديگر
روبرو ميشوند
با مشاهدهاي
متفاوت و
مكاشفهاي
متشابه.
دكتر يوسفي
وقتي تاريخ
بيهقي را از
نظرگاه هاي
گوناگون
مورد مطالعه
قرار ميدهد
، يك صفت
عمده در
فراهم آمدن
كتاب را
سرآمد ميگيرد
و آن « حقيقت
پژوهي
نويسنده و
علاقه و
ايمان او بهراستي
واهتمام به
نگارش حقيقت»
است. كه همين
حقيقت پژوهي
و علاقه و
ايمان به
راستي و
اهتمام به
نگارشِ
حقيقت پس از
قرن ها بار
ديگر دركار
سترگ
ابوالمجد
حجتي چهره
گشايي ميكند
و بار ديگر
نه تنها راه
و روش حكومت
ها و
ديگرمراحل
زندگي به شكل
و شمايلي نه
عين هم كه
شبيه هم
تكرار ميشود.
كه مشاهدهگري
تيز هوش در
همان راه
چراغ بر ميافروزدكه
گزارشگر
سخت كوش آن
را به نور
صداقت و
حقيقت
پيموده است.
پرفسور
حجتي
رويدادهاي
عمر طولاني و
سپيد خود را
به ديدار
عيني بس نميكند
كه كمترين و
كوچكترين از
آن را به
ديدة بصيرت
يا به قول
خودش به
مشاهده ميگيرد
و آن را به
ضمير آگاه و
پوياي
خويشتن ميسپرد
كه امروز
مددكار كار
ارزنده و
ماندگار
استاديست
كه مشاهدات
خود را به
همراه تخصص و
علمش كه
شناخت جامعه
است به كار
ميگيرد و
خواننده را
از كم وكيف
دورانيكه
پشت
سرگذاشته و
به سبب دستگاه
تبليغاتيِ
حكومتِ وقت
حقيقت را
نخوانده و
نشنيده است ،
آگاه ميسازد.
نويسنده اين
اثر را به
نيروي حافظه
پس از سپري
شدن تاريخي
كه با آن
زيسته به
تحرير در مي
آورد و انچه
مينويسد از
معاينه و
مشاهدة اوست
در كودكي و
جواني در
محيط زندگيش
، يا از سماع
درست از مردي
ثقه .
پرفسور
حجتي علاوه
بر ليسانس از
دانشكدة
حقوق
دانشگاه
تهران ،
داراي درجة
دكتري از
امريكا است.
سي سال به
تحقيق و
تدريس جامعه
شناسي در
دانشگاه هاي
اين كشور
پرداخته است
با كسب
امتياز ها ،
عنوان استاد
ممتاز و
مديريت بخش
جامعه شناسي.
امروز باز
نشسته است و
در فراغت از
تحقيق و
مطالعه به
نيروي حافظة
اعجاب
انگيزش
مشاهدات و
خاطرات خود
را دركتاب عبور
از عهد پهلوي
در سه مجلد
گردآورده
است. » ( سخني
كوتاه از پيش
گفتارِ
شمارة قبل
براي
خوانندگاني
كه گفتار
پيشين را
نخوانده اند
) .
بر گرفته
هايي از جلد
دوم ،
جنبشِ ملي و
دولتِ مردم:
گمنامِ شهر:
« جنس ها
را آوردم و
نشانش دادم.
كارش را رها
كرد و گفت
بيا برويم.
موي سرش را
جالب زده بود
بعد ها
دانستم كه به
ان ميگفتند
« آلابرس» يا
به اصطلاحي
ديگر «
چاقوكشي».
گفت تقلب به
تو در اين
شهر مثل
توهين و خفت
به من است! ...
گفت حاج آقا
داري وقت تلف
ميكني
سرانجام
پولم را پس
گرفت. در راه
بازگشت از
همشاگرديِ
پيشين
پرسيدم كه
آيا او را ميشناخت؟
گفت نه ،
ريخت من ريخت
چاقوكشياست
سرم را
هممانند
آنان ميزنم
و مثل آنها
صحبت ميكنم
تا خواست
طفره برود به
او قيافه و
علامت خاصي
نشان دادم و
تسليم شد. او
نميدانست
كه من قادر
نيستم حتا به
زنبوري آزار
برسانم. ديدم
عجب روزگاري
شده بود
جواني محجوب
و خجول
شهرستاني كه
از نخستين
سالهاي
جواني به
تهران رفته
بود براي تو
سري نخوردن و
زنده ماندن
ميبايستي
خودش را به
ريخت
چاقوكشان
درآورد به آن
تظاهر كند. ...
گفت من آزارم
به پشه هم
نميرسد و
براي اينكه
زور و تحميل
نبينم و كلاه
سرم نرود ،
به اين ريخت
درآمده ام! » ص
31.
شبانهروزي:
« در مييان
داوطلبين
افراد با
استعدادي كه
پذيرفته
نشدند زيياد
بودند! ضعف
درسي و ... برخي
از پذيرفته
شدگان
آنگونه بود
كه براي كسي
جاي شك و
ترديد باقي
نميگذارد
كه آنها
ويژگي هايي
داشته اند. ...
برايم
پذيرفتني
نبود كه به
آنگونه ، حق
عده يي جوان
با استعداد
پايمال شود.
از نخستين
كارهايي كه
كردم به راه
انداختن
هفته نامه يي
ديواري به
نام «
بادبادك»
بود. روزي از
عدم توجه
دولت به
گرفتاري هاي
مردم مطالب
تندي نوشته
بودم.
سرمقاله
خطاب به نخست
وزير بود و
عنوان آن
چنين بود: «جناب
آقاي سهيلي
تا كي»؟! دبير
ادبييات
پارسيي ما
جناب
صدرالدين
بلاغي بود.
هر روز كه
وارد كلاس ميشد
به «بادبادك»
نظري ميافكند.
آن روز كه آن
سرمقاله را
ديد ، چند خط
آن را خواند
، يكباره
مانند رعد
غريد و با
صدايي بلند و
مرتعش گفت ،
جناب اقاي
سهيلي يعني
چه! بنويس
جاسوس ، ديوث
، خائن ،
نوكر انگليس
، دبنگ ،
قرمساق ،
نالايق ،
احمق و چند
چيز ديگر!!
چنان از
سهيلي
عصباني شده
بود كه هنگام
ان تعارف ها
كف به دهنش
نشسته بود!
من نيز مانند
ديگر
شاگردان
ساكت و موش
شده بودم! » ص 35 .
سالي ديگر: «
پس از جا بجا
شدن در
دانشسرا به
اولين كاري
كه دست زدم
ادامة نوشتن
روزنامه ام «
بادبادك»
بود. در
ساختمان
دانشسرا
محدودييت
هايي بود. ... به
هر مرارتي
بود روزنامه
را نوشتم و
آماده براي
الصاق به
ديوار كردم.
وقتي آن را
به طبقة
پايين ، كه
محل دفتر ها
و كلاس ها
بود بردم ،
با ناظم و
دستيار او رو
به رو شدم. از
او وسيلهيي
خواستم كه تا
« بادبادك» را
در محلي نصب
كنم! ناگاه
ناظم تكان
شگرف باري
خوردو
ابروانش را
از پشت آينك
بالا برد و
با حالتي
سراسر تعجب و
نا باوري
پرسيد چي؟!
ميخواهي
روزنامة دست
نويس به
ديوار
بچسباني؟!
گفتم بله ،
اين روزنامه
را سال گذشته
هم به طور
هفتگي مينوشتم
و ميخواهم
آنرا ادامه
بدهم. خندة
تمسخر آميزيكرد
و گفت مبارك
است!!! اين كار
ها را در
اينجا نميشود
كرد!! رفتار
او مرا به
ياد خاطره
هاي تلخ همان
ناظمي كه در
دورة اول
دبيرستان در
بروجرد
داشتيم
انداخت!! ...
پرسيدم ، مگر
اشكالي دارد؟!
من كلي وقت
صرف ميكنم
كه اين مطالب
را پاكنويس
كنم و با خط
خود بنويسم و
عكس ها را
بكشم! اين
كار را به
خاطر تنوعي
براي
شاگردان
انجام ميدهم.
گفت جاي بحث
نيست! گفتم
هست! ... عنوان
سرمقالة
نخستين
شماره هم
چنين بود: «
آقاي سهيلي
چه كار ميكنيد؟!»
او با حالتي
تنفرآميز و
دزدكي به
روزنامه كه
در دستم بود
نگاهيكرد و
آن عنوان را
ديد! گفت
وارد
معقولات هم
كه ميشوي!! ...
پرسيدم چرا
كه وارد
معقولات
نشوم؟! ... گفت
بايد آقاي
رييس را
ببينم!! ...
منتظر شكايت
او به رييس
شدم ... از دفتر
بيرون آمد ...
گفت برو آقاي
رييس را ببين!
... در زدم وارد
اطاق شدم .... ميداني
كه اينجا
مؤسسه يي
دولتي است و
بودجة آن را
دولت ميدهد
و ما نميتوانيم
از كارهاي
دولت انتقاد
كنيم!! تو هم
كه مي خواهي
به پر و پاي
نخست وزير
بپيچي! نه
امكان دارد
آن را تصويب
كنيم و نه
اجازة نصب آن
را بدهيم. ...
رفتم و آن را
تعديل دادم و
باز مورد
تصويب ناظم
قرار نگرفت!
دو شمارة
ديگر هم
نوشتم و انان
هم با سانسور
و توقيف ناظم
رو به رو شد ،
چون هيچگونه
انتقادي
مجاز نبود ،
مجبور به رها
كردن آن شدم. ...
روزنامه
نگاري من در
دانشسرا به
آن ترتيب
پايان يافت و
« بادبادك» هم
براي هميشه
توقيف و «
موقوف
الانتشار»
شد. ص 49 ، 50 ، 51 .
فروغي و
شاه رفتني: چگونه
ميتوان از
عهد پهلوي
عبور كرد و
اندام درشت
سيياسيي
فروغي را
نديد و به او
توجه نكرد؟
او
نگهدارندة
سر و ته فرشي
بود كه رضا
شاه روي آن
نشست. در تار
و پود آن فرش
اثر انگشت
فروغي به
خوبي ديدنياست.
چرا او ميخواست
آن فرش در
جاي خود
بماند؟ ... آيا
نگراني از
رقبا و
بدخواهان و
پرسش
كنندگان و
حقيقت جويان
و واقع بينان
مزاحم ، او
را وا داشت
كه زيرانداز
رضا شاه را
دست نخورده
نگهدارد و
پسر او را
نيز به روي
ان بنشاند؟ ...
برخي را
عقيده بر اين
است كه گذشته
را بايد رها
كرد و حال و
آينده را
دريافت. مگر
ممكن است
تجربه هاي
شخصي و
خانوادگي و
فرهنگي و
اجتماعي را
از هم جدا
كرد؟ حال ،
حاصل و
يادگار
گذشته است و
آينده بر
پايه هاي حال
و گذشته
استوار است.
تجربه هاي
حال و گذشته
و آينده با
هم آميخته و
تركيب ميشوند
و قابل تجزيه
نيستند.
تجربه هاي
جامعه هم
همين حال را
دارد. شايد
آنها كه به
گذشتة خود
حساسييت
دارند چنين
توصيية غير
عملي و انجام
نشدني را
بكنند ولي
مگر امكان
دارد كه زمان
و حادثة مهمي
را از تجربه
هاي تاريخ
جامعه يي
بريد؟! به هر
حال متن
استعفاي رضا
شاه چنين است:
« نظر به
اينكه همه
قواي خود را
در اين چند
ساله مصروف
امور كشور
كرده و
ناتوان شده
ام حس ميكنم
كه اينك وقت
آن رسيده است
كه يك قوه و
بنيه
جوانتري به
كارهاي كشور
كه مراقبت
دائم لازم
دارد
بپردازد و
اسباب سعادت
و رفاه ملت
را فراهم
آورد. بنا
براين امور
سلطنت را به
وليعهد و
جانشين خو دتفويض
كردم و از
كار كناره
نمودم. از
امروز كه روز
بيست و پنجم
شهريور ماه 1320
است عموم ملت
از كشوري و
لشكري
وليعهد و
جانشين
قانوني مرا
به سلطنت
بشناسيد و
آنچه در
پيروي مصالح
كشور نسبت به
من ميكرديد
نسبت به
ايشان منظور
داريد.
كاخ مرمر ـ
تهران ـ 25
شهريور 1320 ـ
رضا پهلوي»
اين استعفا
نامه را محمد
علي فروغي
نوشته بود...
در اين
استعفا نامه
محمد علي
فروغي دليل
اصليي
استعفا را «
ناتوان شدن
رضا شاه ، به
علت مصروف
كردن همة
قوايش براي
امور كشور در
آن چند ساله»
، ديده است.
بنا بر اين
فروغي از
جانب و به
جاي رضا شاه
حس كرده است
كه « وقت ان
رسيده است كه
يك قوه و
بنية
جوانتري به
كارهاي كشور»
، كه البته «
مراقبت دائم
لازم دارد»
برسد و «
اسباب سعادت
ملت را فراهم
نمايد» ! براي
رسيدن به اين
منظور فروغي
چه فكر كرده
است؟ فكر
كرده است كه
سعادت و رفاه
ملت هنگامي
تأمين ميشود
كه « رضا
شاه سلطنت را
به وليعهد و
جانشين خود
تفويض كند و
از كار كناره
گيري نمايد» !
ضمناً فروغي
ازجانب رضا
شاه نيز
خواسته است
كه از آنروز
، كه روز
بيست و پنجم
شهريور ماه
است ، عموم «
ملت ايران ،
از كشوري و
لشكري
وليعهد و
جانشين «
قانوني» رضا
شاه را به
سلطنت
بشناسند و
آنچه از
پيروي مصالح
كشور به رضا
شاه ميكردند
نسبت به
وليعهد او ،
پسرش ، منظور
دارند» !
با نوشتن
اين استعفا
نامه گويي در
فكر فروغي
چيزي به نام
قانون اساسي
و مشروطييت
خطور نكرده
است! و
جانشين رضا
شاه مانند
پدرش تعهدي
ندارد كه
حقوق قانوني
ملت را
مراعات كند ،
بل كه اين
ملت است كه
بايد«
جانشين
قانونيي»
رضا شاه را
به سلطنت
بشناسد. «
پيروي از
مصالح كشور»
، از نظر
فروغي ، آن
بوده است كه «
آنچه در بارة
رضا شاه ميكردند
بايست به
پسرش منظور
دارند» ، تا
او آن راه را
ادامه دهد!
البته از قول
رضا شاه به «
وليعهد و
جانشين
قانوني»
اشاره ميكند
ولي منشأ و
سرچشمة
مشروعييت و
قانوني بودن
چنان سلطنتي
مطرح نيست!
كدام قانون
به چنان
جانشيني
مشروعيت
داده است؟
فروغي نامي
از آن قانون
نبرده است!
چرا اشاره به
قانون اساسي
و مشروطييت
در آن روز
برايش مطرح
نبوده و بودن
آن ، كه در
عمل وجود
نداشت ، موجب
مشروعييت
ظاهريي «
جانشين
قانوني» بود
، اصلاً به
فكر او خطور
نكرد؟ ....» ص 75 ، 76 ،
77. ( براي
دريافت
بيشتر به بخش
فروغي و شاه
رفتني
مراجعه كنيد
).
بيگانه در
قطار: «
سرگردي
انگليسي
وارد كوپة ما
شد تا ورقه
هاي هوييت
مسافرين را
بازرسي و
نظارت كند.
ورقة مرا هم
گرفت وقتي
عكس مرا ديد
چند ثانيه به
عكس و به من
نگاه كرد ... و
رفت. تصور
كردم او را
جايي ديده
بودم. حدود
ده دقيقه
گذشته بود كه
آن افسر
همراه
گروهباني
انگليسي و
مسلح وارد
كوپة ما شد و
با حالتي
آمرانه و
خشونت بار از
من خواست كه
برخيزم. من
هم كه چاره
يي جز اطاعت
نداشتم چنان
كردم بعد با
اشاره به
چمدان ها
خواست بداند
كه كدام يك
متعلق به من
است. آنرا
پايين كشيدم
و كليد را
درآوردم تا
بازش كنم. با
خشونت به من
رساند كه
لزومي ندارد!
ديدم توجه او
به بيرون از
قطار است.
صبر كرد تا
قطار از يكي
از
ايستگاههاي
فرعي كه در
آن توقف نميكرد
، دور شد
ناگهان ترمز
قطار را كشيد
و آن را در
وسط بيابان
متوقف كرد و
امر به اخراج
من داد ...
گروهبان
انگليسي مرا
از قطار
اخراج و در
بيابان
رهايم كرد ...
تا چشم كار
ميكرد
بيابان و
سنگلاخ بود ...
با جسمي خسته
و روحي
ناراحت و
چمداني
سنگين روي
سنگلاخ ها به
راه افتادم.
چرا چنان
كاري بايد
بكند؟ چه
منظور و هدفي
داشت؟ اورا
كجا ديده
بودم؟ ... آن
باغ نزديك به
شهر و يكي از
باغهاي سبز و
خرم بروجرد
بود. ... با لهجة
خاصي مالك
باغ را مخاطب
قرار داد و
گفت
بفرماييد.
پرسيدم آن
پير مرد كيست
،،،؟ گفت او
مستر ترات
همهكارة
شركت نفت و
خداوند جنوب
است او
تابستانها
اين باغ را
اجاره ميكند.
با ديدن او
بلافاصله
متوجه شدمكه
چند بار او
را ديده ام.
تصوركرده
بودم كه اوعموي
يكي از
افسران جوان
بروجرد است.
نوبت معرفيكردن
من كه رسيد
گفت بله، بله
، ديده ام ،
البته او
نگاه تندي
حواله ام داد!
بعد با حالتي
همراه پرخاش
و اعتراض رو
به من كرد و
گفت: شما
مطالب توهين
آميز دربارة
دولت
اعلاحضرت
پادشاه
بريتانيياي
كبير مينويسي!
... از حمايت
هاي دولت
پادشاهيي
اعلاحضرت
براي
استقلال
ايران بايد قدرشناسي
و سپاسگزاري
شود.... تاب
نياوردم و
گفتم مگر ما
نوكر دولت
بريتانييا
هستيم؟ خيلي
از گرفتاري
هاي ما ناشي
از سيياست
دولت شماست.
با حالتي
تمسخر آميز
گفت ، نه ،
شما نوكر
نيستيد؟! با
وضعي كه او
گفت ، يعني
هستيد! در
اين هنگام
مردي كه لباس
سيياه به تن
داشت چاي و
ميوه آورد.
با ديدن او
خيلي چيز ها
روشن شد. اين
همان مرد
هندي بود كه
با جوانيكه
موي سر و
سبيل قرمز
رنگ و چشماني
آبي رنگ داشت
همراه ترات
صبح برخي از
روز ها به
خيابان
مركزيي شهر
ميآمدند و
جلوي تابلوي
روزنامه ميايستادند
و مرا ميديدند.
آن جوان همان
سرگردي بود
كه مرا از
قطار بيرون
كرد!» ص 169 ، 170 ، 179 ،
180.
رنگارنگي: «
به طوركلي نظام
هايگوناگون
اجتماعيدر
ايجاد
چگونگي وكيفييت
پرورشسرشت
و شخصييت
افرادخود
گنجايشو
استعداد و
تواناييهاي
ويژه و متفاوت
دارند. در
نظام
دمكراسي فرد
تنها از طريق
يك گروه به
جامعه
پيوسته و
وابسته نميشود
بل كه از راه
حلقه هاي
اجتماعي و
فرهنگي
متفاوت به آن
ميپيوندد.
چون نظارتيمستمر
و محدودييتي
قاطع در
رفتار
اجتماعيي
مردم نيست ،
فرد بنا بر
وضع و مكان
اجتماعيي
خاصيكه
دارد ، ميتواند
به دلخواه
خود به وسيلة
حلقه هايي
متفاوت و
مضاعف ،كه
انتخاب ميكند
، به جامعه
بپيوندد.
اينگونه
جوامع فرد را
به چند بعدي
بودن تشويق و
يا وادار ميكنند.
اين بستگي
ها را ضوابط
و معيار هاي
رسمي و غير
رسميي
اجتماعي و
فرهنگي در
جامعه نظارت
و يا
راهنمايي ميكنند.
در اينگونهجوامع
فرد به چند
جنبه داشتن و
از آن طريق
به جامعه
ادغام شدن
تشويق ميشود.
درنتيجه
سستي و نا
پايداريي يك
حلقة
اجتماعي و يا
شكستن و
بريدن حلقه
يي ديگر ،
روابط
اجتماعي و
فرهنگيي فرد
را با جامعة
خود قطع نميكند
، زيرا او از
طريق حلقه ها
و ريشه هاي
ديگر با
جامعه مربوط
است. چون
اينگونه
روابط
متداول ،
مستمر و پا
برجاست و
آماج
دگرگونيهاي
تند و شديد
قرار نميگيرد
، موجب تأمين
آرامش روان
اجتماعيي
افراد ميگردد.
تغييرات
اجتماعي به
وسيلة افراد
جامعه صورت
ميپذيرد و
به همين علت
فرد و
ارزشهاي
فرهنگي و
اجتماعي
هميشه در حال
تغيير هستند.
در چنان
جوامعي كه
افراد از
عضوييت در
گروه هاي
متفاوت به
جامعه پيوند
دارند ،
ناكامي و
ندامت و عدم
رضايت در يك
گروه موجب
يأس و حرمان
و شكست و
انزوا و
بريدگيي كلي
از اجتماع
نميشود و
فرد از طريق
گروه ها و
ارزشهاي
ديگر با
جامعه مربوط
است. چونگروه
ها و ارزشهاي
متداول از
مشروعييت
رسمي و غير
رسمي و ضمانت
اجراياجتماعي
و فرهنگي و
قانوني و
آداب و رسوم
برخوردارند
، نگراني و
ترس و وحشت
از اينكه
كداميك ممكن
است مورد
پسند دولت
باشد و يا
نباشد در كار
نيست . تكليف
موجودييت و
دايرة
فعالييت
آنرا جامعه
به نوعي معين
و تضمين كرده
است. چنان
تضميني حتا
گروه هايي را
كه
ارزشهايشان
با ارزشهاي
اساسي جامعه
در رقابت و
همچشمي باشد
در بر ميگيرد.
اگر انحراف و
اختلاف گروه
ضد جامعه از
دايرة اغماض
بگذرد و به
دشمني و
ضدييت با
ضوابط اصولي
و اخلاقي و
قوانين كليي
جامعه باشد ،
در آن صورت
نيز تكليف
چنان گروه
هايي ،
معمولاً
پيشاپيش ، از
سوي جامعه
تعيين شده و
به تصميم و
قضاوت و
خواست و
سليقة فردي
موكول نميشود.
..........
درجوامع
غيردمكراسي
نظام به فرد
متكي ميشود
و ميل و هوس و
نظر و قدرت و
رضايت خاطر و
مراعات
منافع و
موقعييت و
مصالح وي از
اهمييت
نخستين
برخوردار
است. چون فرد
مانند گروه
اجتماعي و
فرهنگي
پايدار و پا
برجا نيست و
تغيير ميكند
و اغلب
زودگذر تر
است ، سليقه
و اميال و
توقعات
جانشينان كه
متضمن وضعي و
نفوذي و
رهبريي ديگر
است ، دستخوش
تغيير ميشود.
در آن صورت
رضايت خاطر
صاحب نفوذ و
قدرت مهم تر
از پيروي از
اصول
اجتماعي ميگردد.
افراد در
اينگونه
جوامع در راه
انطباق و
خوگرفتن به
تغييرات ،
توانايي و
انعطافي
بيشتر نشان
ميدهند و
فرهنگ جامعه
نيز در پرورش
چنين
استعدادي ،
نقش بازتابي
و اساسي دارد.
توجه و سر
سپردگي به
فرد و رضايت
خاطر
متنفذين و
قدرتمندان ،
جاي پيروي از
مرام و اصول
عقايد و
ارزشهاي
اجتماعي را
ميگيرد. چون
به خاظر
رضايت
دارندة نيرو
و قدرت و
نفوذ متغير ،
افراد نيياز
به امكان و
تغيير جهت
دارند ،
فرهنگ جامعه
نيز چنان
استعداد
خاصي را در
ضمير آنها
پرورش ميدهد.
فرهنگ
جامعة ما در
پرورش چنين
استعدادي
توانايي و
قابلييت و
ظرفييت
بسيار نشان
داده و در
طول ده ها
قرن تاريخ ،
بسياري را
براي روز
مبادا و
تغييرات
ناگهاني
آماده كرده
است! چند
پهلويي و چند
رويي بودن
براي بسياري
اساس تنازع
بقا ، و
ادامة حيات
طبيعي و
اجتماعي شده
است! تغيير
جهت سريع و
طرفدار حاكم
منصوب شدن و
بخصوص مورد
قبول آن قرار
گرفتن ،
مستلزم
استعدادي
ويژه است كه
در جريان
اجتماعي شدن
در منش و
سرشت
اجتماعيي
افرادي ، به
ويژه در رده
هاي بالا به
وديعه
گذاشته ميشود.
شايد جوامع
بسيار
محدودي
باشند كه
براي زماني
دراز يك چنين
استعداد
پيچيده و
حساس و
تصفييه شده
يي را به
افرادش
آموخته
باشند. ......
.... خادواده
هايي مشاهده
شدندكه
افراد آن
دانسته خود
را چند رنگ و
روميكردند!
مثلاً پدر به
دربار ، عمو
يا دايي و يا
برادربزرگ
به دار و
دستة سيد ضيا
يا قوام و يا
دشتي ، برادر
و يا برادران
مييانه به
احزاب و دسته
هاي ملي ،
برادر يا
برادران
جوان تر به
حزب توده و
سازمانهاي
چپ مي
پيوستند! هر
يك از آن
دسته ها به
روي كار ميآمد
، يا آمدند ،
يكي از افراد
خانواده در
آن بود و
مراقب
ديگران مي شد.
.......
به هر حال ،
مييان دو
بعدي و دو
رويي ، و چند
بعدي و چند
رويي ( پُر
رويي ) تفاوت
بسيار است.
دو بعد و چند
بعدي كه در
موازات و
مترادف هم
هستند ، نوعي
امتيياز و
شكوه فرهنگياست.
اما هنگامي
كه به جاي
موازاتي
بودن به
متقاطع شدن و
متضاد
درآيند ، دو
رويي و يا پر
رويي را حاصل
ميشوند.» ص 229 ،
230 ، 231 ، 232 ، 240 ، 242.
در بخش
رنگارنگي
صفحة 238 اشاره
يي هست به
استاد
فروزانفر و
تغيير جهت
دادن او
بعداز
كودتاي بيست
و هشتم مرداد
و خشم و
خروشش به
مظاهر مصفا ،
دانشجوي
دورة دكتري
ادبيات
فارسي بر سر
خواندن
قصيدة «
دادگاه مصدق»
و محروم كردن
او به مدت دو
سال از دو
امتحان
مربوط به
خودش. مأخذ
اين اشاره: (
سعيدي يارِ
خو گرفته با
يارانِ
دانشكدة
ادبيات ،
نوشتة منير
طه ، صفحة 64
مجلة ايران
شناسي سال
هفتم شماره 1 )
است . از اين
قصيدة
ماندگار و
تاريخي كه نه
تنها با
سرنوشت
تاريخي يك
دانشجو ، كه
با سرنوشت
تاريخِ يك
كشور بستگي
دارد ، فقط
بيت مطلع به
صلاح ديدِ
مدير مجله (
نه انتخاب
نويسنده ) در
آن مقاله
منظور شده
است. اينك بي
مورد نميدانم
متنكامل
قصيده را كه
با اين نوشته
نيز
همآهنگي
دارد ، در
اينجا
بياورم. دكتر
مظاهر مصفا ،
امروز ،
استاد باز
نشستة
ادبيات
فارسي همان
دانشكده و
همان
دانشگاه است.
دادگاهِ
مصـدّق
رفتم
به دادگاهِ
مصدق
ديدم
جلال و جاهِ
مصدق
كشتّيِ
دل شكست چو
برخاست
توفانِ
اشك و آهِ
مصدق
بر
پاكي و عقيدت
و نيّت
دو
چشمِ تر ،
گواهِ مصدق
برقِ
نجاتِ مردمِ
مشرق
ميجَست
از نگاهِ
مصدق
كوهي
زِ عزم و راي
، نهان بود
در پيكرِ چو
كاهِ مصدق
پنهان
به هالة غم و
اندوه
ديدم جمالِ
ماهِ مصدق
دنيايي
از اميد ،
نهان داشت
لبخندِ گاه
گاهِ مصدق
آن
ابلهان كه
رحم نكردند
تا بر گُل و
گياهِ مصدق ،
آن
روسپي زنان
كه ربودند
از كفش تا
كلاهِ مصدق ،
ديدم
من اي شگفت
كه بودند
اعضايِ
دادگاهِ
مصدق
تردامني
زبون كه
زماني
ميبود
رو سياهِ
مصدق ،
ديدم
ستاده پيشِ
وي افسوس
سروِ قدِ
دوتاهِ مصدق
فريادِ
دل بخاست كه
ايواي
آخر چه بُد
گناهِ مصدق
گفتم
به جانِ
سِفله ترحّم
اين بود
اشتباهِ
مصدق
هر
راه كاين
ددان
بنمايند
چاه است و ،
راه راهِ
مصدق
فردا زِ
سوي شرق
برآيد
فريادِ
دادخواهِ
مصدق
ايدل
غمين مباش ك
باشد
دستِ خدا
پناهِ مصدق
ايرانيان
غريو برآرند
يا مرگ يا
نجاه مصدق
دولت
مردم: «
بسياري به
مصدق خرده گرفتند
كه جرا با
توطئه گران
مدارا ميكرد
و از او عليه
آنها شدت عمل
ميخواستند.
... او نميتوانست
اهل بگير و
ببند و بزن
باشد. او مرد
قانون بود.
به
اين ترتيب پس
از چند هزار
سال سابقة
تجربة
فرهنگي و
اجتماعي و
بعد هم اداري
نخستين
دولتيكه
مظهر ارادة
ملت ايران
بود ، و
بزرگترين
مرد سيياسيي
تاريخ ايران
در رأسآن
قرار داشت ،
با همكاريشاه
كشور با
بيگانگان بر
انداخته شد و
دورة كوتاه
شور و تلاش و
گير و دار
آزادي به
پايان رسيد و
لكة سياه
هميشگيي
ديگري در
تاريخ ايران
به جاي گذاشت
......
شعورِ
دركِ تفاوت
براي شاه
نبود
كه فرق بين
مصدق و
چاكران بيند
سازمان
همكاري
بهداشت: « ...
بيان تمام
بدبختي ها و
فقر و فلاكت
مردمِ آن
نواحي از
گنجايش اين
قسمت و حتا
اين نوشته
بيرون است و
خودشداستاني
جداگانه
دارد. ... روزي
حدود ظهر
وارد دهكده
يي شدم (
بلوچستان ) و
علاقه مند
بودم از
دبستاني كه
آنجا بود
ديدن كنم .
مدير و معلم
را ديدم اما
شاگردي آنجا
نبود. پرسيدم
شاگردان كجا
هستند؟ گفت «
رفته اند به
چَرا »
! تصور
كردم ميل
شوخي دارد.
با تعجب
پرسيدم چه
فرموديد؟! « گفت رفته
اند علف
بخورند » ! « اينها
تازه خوشبخت
هستند كه در
ده آنها آب و
علف هست و در
خيلي از
جاهاي ديگر
علف هم نيست»!
با دوست
پزشكي كه
همراهم بود
صبر كرديم تا
بچه ها به
دبستان باز
گشتند. به
كلاسي وارد
شديم كه
چهارم
ابتدايي بود.
بچه ها بي
موي سر بودند
و با رنگي
پريده و
چشمانيكم
فروغ با
معصومييت به
ما نگاه ميكردند.
رشد آنها
خيلي كم بود
و چون
نزديكتر
شديم لبان
سبز شدة برخي
از آنها را
ديديم!!
مگر
امكان داشت
چنان چيزي را
نديده
باوركرد؟! من
و دوستم
توانايي راه
رفتن
نداشتيم. ... آن روزها شاه
به شاهان
مخلوع اروپا
كمك مالي ميكرد
و به دانشگاههاي
غني و بي
نيياز
امريكا هديه
هايكلان
مالي ميداد
و دكتري
افتخاري ميخريد!!
بودجةيكسال
آن كمك ها و
مخارج ميتوانست
وضع آموزشيي
آن استان را
از نظر
ساختمان و
معلم و غذا
دگرگون كند.»
ص 441 ، 442.
سه
توطئه: « مصدق
در نوروز سال
تازه به ديدن
شاه نرفت ...
مصدق چگونه
ميتوانست
با رخداد «
نهم اسپند»
براي تبريك
نوروز به
دربار رود؟
كيكاوس براي
التيام زخم
سهراب به
رستم
نوشدارو
نداد ... و رستم
روي از
دربارش
برگرداند.
چگونه
پهلوان پير
ايران كه در
چند جبهه
براي
استقلال و
شرف ايران و
حفظ حقوق
مردم ميجنگيد
، به بارگاه
پادشاهي
برود كه با
همكاريي
اجانب قصد
جانش را كرده
بود؟
پادشاهيكه
در بارگاهش
به جاي آمد و
شد سرداران و
پهلواناني
چون نريمان و
سام و زال و
گيو و گودرز
و فرامرز ،
در « نهم
اسپند»
شعبون بي مخ
، طيب ميدوني
و رمضان يخي
و محمود مسگر
و عشقي
چاقويي و حسن
سينه پهن و
علي شش انگشت
و كبرا گنده
و صغرا غوله
به درگاهش
گرد آمده
بودند تا
سردار پيري
را كه در جنگ
با بيگانه
بود خنجر
بزنند و هلاك
كنند! » ص 489.
سردار
پير ، اسير: «
مصدق به خوبي
ميدانست
كه آن دادگاه
تنها براي كوبيدن
او نيست ، بل
كه بدان
وسيله ميخواستند
رستاخيز ملت
ايران را
منكوب كنند و
به ملل اسير
و استعمار
زدة شرق و
جهان سوم درس
عبرت دهند.
بنا بر اين
او تنها از
خود دفاع نميكرد.
از ملت ايران
و مردم
استعمار زدة
شرق هم دفاع
ميكرد. او
تنها قهرمان
ملت ايران
نبود ، بل كه
قهرمان ملت
هاي رنج
كشيده و بلا
ديدة شرق و
دنياي سوم
بود.» ص 517 .
اميد هاي
دود شده: «
برنامة
كودتا آن
بودكه مصدق
در خانه اش
كشته شود............
مصدق
زنده مانده
بود! تكليف
چيست و بايد
با او چكار
كنند! تصميم
چنان شد كه
به محاكمه اش
بكشند و خرد
و نابود و
تحقير و
مسكين و
زبونش كنند. ...
غافل از
اينكه مصدق
خواهان چنان
امري بود تا
فرياد
اعتراض ملت
مظلوم ايران
را به گوش
جهانيان
برساند ... اگر
كودتاي بيست
و هشتم مرداد
نخستين كلنگ
ويراني را به
كاخ نظام
شاهنشاهي زد
، محاكمة
مصدق پايه ها
و ستون هاي
آن را كج
نمود و به
لرزه در آورد...
» ص 534 . « دكتر
فاطمي
تيرخورده و
چاقو خورده و
بيمار و تب
دار را ... با
زخم زبان به
سوي شهادت
بردند.
معمولاً اول
تير باران و
بعد تير خلاص
را شليك ميكنند.
ولي براي
خوشنوديي
بيشتر شاه و
نشان دادن حد
اكثر چاكري ،
در مورد دكتر
فاطمي كار را
وارونه
كردند! يعني
اول تيمور
بختيار او را
شهيدكرد ،
بعد بدن بي
جانش را تيربارانش
كردند. ...» ص 542 .
شاه
شاهان: « وقتي
مصدق به او
ميگفت من به
پادشاهي تو
سوگند خورده
ام و تمام
عمر به آن
وفادار و
پابندم ، تو
شاه مشروطه و
غير مسؤل
بمان ، بگذار
فشار دولت
هاي بيگانه
روي دوش من و
مجلسي كه
نمايندة
واقعي ملت
باشد وارد
شود نه مقام
سلطنت ، ... شاه
فكر ميكرد
مصدق عليه
اوست ... او به
شنيدن
آنگونه
سخنان عادت
نداشت ... به او
مافوق بشر
گفته بودند ...
شاه به علت
كم دانشي و
سطحي و خرافي
بودن ، زمينة
مساعدي براي
پذيرش
آنگونه غلو
ها داشت. بي
حيايي به
جايي رسيده
بود كه غير
عادي و برتر
بودن او به
جماداتي هم
كه مربوط و
متعلق به «
ذات اقدسهمايوني»
بود سرايت ميكرد
تا آنجا كه
روزنامة
درباري مينوشت
« هواپيماي
ملوكانه با
وقار و شكوه
خاص خود به
زمين نشست»!
يا« پاگون
اعلاحضرتهمايوني
درخشندگي
غيرعادي
شاهانه و
گيرا داشت»! ص 562
. « دريافت
تعظيم و كرنش
و تملق برايش
عادت شده و
ترك عادت
دشوار بود.
پند و اندرز
پدر را خوب
پذيرفته و به
آن عمل ميكرد
، از جمله به
همه مظنون
بود ،،،» « اگر
شاه در فرهنگ
اصيل مردم
ايران به
ميزان كافي
ادغام شده
بود ، چگونه
ممكن بود با
پشتيباني
بيگانه به
روي مردم
ايران شمشير
بكشد و در صف
اردوي
بيگانه رود و
به روي ملت
ايران
تيراندازيكند!
» ص 562 ، 563 . « ريشة
اصليي
فرهنگيي فرد
در جامعه
معمولاً
مييان سنين
دوازده تا
هجده سالگي
ميرويد و
نضج و
نيرومندي و
استواري مييابد...
شاه به علت
كمبود تغذية
فرهنگي ،
آگاهيي
اجتماعيي
كافي نداشت ...
همين فاصلة
اجتماعي
موجب شد كه
اميد هاي
ملتي دود شود
و آرزوهاي
مردم برياد
رود!! » ص 563 ، 564 ، 567 .
مهر
و مرام: « ...
گويا هنگام
آشكار شدن
بستگي
خانوادگيي
او خود به
خود و
ناخودآگاه
بازتابي
نشان داده
بودمكه
موجب
ناراحتيي
مَهرو شده
بود. ...و منميخواهم
داماد آن
خانواده شوم!
چگونه ميتوانستم
چنان چيزي را
بپذيرم و يا
در روبرو شدنبا
آن ساكت باشم؟
... مهرو به
راستي جوان
زني كم نظير
و مي توان
گفت برايم به
هر لحاظ بينظير
و آرماني و
آرزويي بود.
گناه كم بختي
از من بود كه
وجودي
دوگانه شده
بودم و در
ميدانِ جنگِ
درونييم
آنها با هم
درحال نبرد
بودند. نيمي
در جبهة « مهر»
موضع گرفته
بود و نيمي
ديگر در «
جبهة مرام» و
با هم ستيز
داشتند. ...
درست است كه
به ظاهر دارم
براي ادامه
تحصيل به
خارج ميروم
، اما
واقعييت آن
جلاي وطن است.
گرچه با عزم
و ارادة راسخ
مي روم ولي
نميدانم
چقدر طول ميكشد
و كاميابي
هايم چگونه
خواهد بود.
اگر چنين
نبود هرگز
احساس و مهر
و دنيايي را
كه با تو
دارم با
ادامة تحصيل
معاوضه نميكردم!
... با چشماني
پر از اشك
مدتي به هم
خيره شديم ، ...
مثل اينكه
نميخواستيم
دست يكديگر
را رها كنيم.
چه دشوار و
دردناك و غم
آور و شكنجه
بار بود!
نيروي مهر
بسيار و
تواناييي
پايداري كم و
جدا شدن بسي
مشكل. گويي
ريسماني به
دور قلبم
بسته شده بود
كه هر اندازه
دورتر ميشدم
، بيشتر
كشيده ميشد
و دردش افزون
ميگشت.» ص 571 ، 573
، 576 ، 581 .
آخرين
ديدار و ترك
دييار: «
هنگام رفتن
به فرودگاه
فرا رسيد و
آقا رضا
پيدايش شد.
چمداني بزرگ
و سنگين و
كيف دستي و
سنگين داشتم.
باراني
سنگيني به
دوش و پالتويي
سنگين تر از
آن به دست
داشتم. آنچه
را كه داشتم
با خود مي
بردم. ميخواستم
براي آخرين
بار از راهها
و
خيابانهايي
كه در آنها
خاطراتي
داشتم ، به
تنهايي
بگذرم ... از
نزديكي
زندان و محل
اسارت سردار
پير ايران و
رهبر ملي و
پدر استقلال
و آزاديي
ايران محل
محاكمة او
گذشتم. ...
گرفتاري و
اسارت مصدق
با سرنوشت
تاريخ ايران
بستگي داشت.
گرچه او را
به بند و
زندان
كشيدند ، اما
قلب هاي مردم
را چه كردند؟!
... به فرودگاه
نزديك شدم.
در تمام ان
مدت ساكت
بودم و با
خود و مهرو
در انديشه
سخن ميگفتم
و با « آقا رضا»
سخني نگفته
بودم. او هم
گاه گاه مرا
در آينة
بالاي سرش ميديد
و غمگين و
افسرده شده
بود. ... او ميدانست
چرا افسرده
ام و با من
احساس مشترك
داشت. به
فرودگاه
رسيديم او
بايد به سويي
ميرفت و من
به سويي ديگر.
رويش را
بوسيدم و از
او تشكر و
وداع كردم.
باري
ديگر خاطرات
را به پشت سر
گذاشتم.
نخستين بار
شهرم را با
اتوبوس رنگ و
رو رفته و پر
دود و پر سر و
صدا از گاراژ
فولادي ترك
كردم و اين
بار كشورم را
با هواپيماي
چهار موتورة
ملخيي
بلژيكي ترك
ميكردم. بار
نخست با سي و
هشت تومان و
هشت رييال
درجيب ترك
دييار كردم و
اين بار با
نزديك به
هزار و دويست
دلار ، وطن و
ملت و مردم و
جامعه و
فرهنگم را
ترك ميكردم
و به غربت و
به آن سوي
زمين و جهان
ديگر ميرفتم.
اين بار نيز
به سوي
سرنوشت ،
ساحلي دورتر
و ناپيدا تر
و افقي خيلي
دورتر ميرفتم.
با چشمان تر
به سوي آسمان
پرواز كردم و
در خييال
همچنان
برگهاي دفتر
خاطرات را
ورق ميزدم.
براي مدتي
دراز در
دنيايي از
انديشه و
تصور و خييال
مغروق بودم.
ندا رسيد كه
از مرز ايران
گذشتيم.
تكاني خوردم
و حس غريبي و
بي كسي و
بيگانگي
سراسر وجودم
را فرا گرفت.
من نيز يكي
از مهاجرين و
آوارگان شده
بودم!! » ص 607 ، 608 .
در اين اثر
ماندني و
ارزشمند
نكات مردم
شناسي و
جامعه شناسي
فراوان است و
گويا منظور
نويسنده هم
همين بوده
است. خواندن
اين كتاب و
تأمل در اين
نكات براي
آگاهي از
حقايق ، درسي
پُرمايه است.
سخن
سازي پُر دَم
و دود و
زبان بازي
غرض آلود
محققينِ
مورخينِ
مبلغين ، يا
مبلغينِ
مورخينِ
محققين ، كه
ساية ارباب
بر سر گرفته
اند، و تاريخ
را هنوز در
ساية همان
سايه
چاكرانه نقد
ميكنند ، و
در هيبت
مورخين
انتصابي زهر
چشم ميگيرند
، جز اين
نيست كه :
يكجُو از
شعورت كم كن
بعد هرچه ميخواهي
بگو ، هرچه
ميخواهي
بكن.»
گر گوش به
حرف مدعي
بايد داد
صاحب غرضان
سخن فراوان
دارند
سخن
راست تلخ است
و براي
بسياري چون
زهر. ولي
باشد كه سخن
تلخ و سنگين
، گاه ، خفته
اي را بيدار
كند و شايد
كه زنگي هم
به شستن سپيد
گردد.
تحرير دوم:
ونكوور ، جون
2005
*: تحرير
دوم با گزينش
و ويراستاري
مجدد. ونكوور
، مي 2005
تحرير
اول با فاصلة
زماني در
فصلنامة ره
آورد آمده
است.
معرفي
و نقدِ عبور
از عهد پهلوي
، جلد سوم ،
با برگرفته
هايي از اين
مجلد ادامه
خواهد داشت.
|