|
جایگاه
دین در
دموکراسی
های مدرن.
فصل
سوٌم ، بخش
دوٌم.
-
مدارا و
تعٌصب ، حدود
قیاس در یک
مجادله (
فکری )
جان
لاک ، بدون
تفکر ، تعقل
و تفقد ، یا
به اصطلاح
امروزی، بی
حسا ب و بی
کتاب ، به
نظریه ً خود
، یعنی
جدائی دین از
دولت ،
نرسیده بود.
قبل از
انتشار
رساله
مدارای دینی
خود به زبان
لاتین
بنام :L’
Epistola ,
در زمان
اقامت اش در
هلند ،
مقالات
متعددی در
رابطه با
سیاست و دین
نوشته بود. ا
ولین مقا لهً
او ، که
بتاریخ 1667 ،
نوشته شده
است ، این
سئوال را پیش
میکشد:آیا
قدرت قضائی
یک دولت
لائیک
(حکومت غیر
دینی نه
حکومت ضد دین
، که
روحانیون
حکومتی در
ایران برای
مردم فریبی
تبلیغ
میکنند )
حق دخالت در
امور شخصی و
زندگی خصوصی
شهروندان
خود را دارد
یانه ؟
نوشته
های متعددی ،
در بایگانی
شخصی جان لاک
، بجای مانده
است ، که
نشان میدهد ،
این مسئله
مهٌم ، جدائی
دین از دولت
، بخش مهمی
از تفکرات و
اندیشه های
فلسفی لاک را
در
برمیگیرند.دلیل
اینکه مسئله
جدائی دین ،
از دولت ،
مورد توجه
لاک قرار
میگیرد ، این
است ، از
زمانیکه
انشعاب بزرگ
دینی ، با
افکار و
اندیشه ً های
ما رتن لوتر
(1483-1546) در اروپا ،
بنام
پروتستانتیسم
ظاهر شد ، و
مسئله ً ظهور
مذاهب و فرقه
های مختلف
، با
باورهای
دینی
گوناگون ،
پیش آ مد ،
این مسئله
نیز مورد
توجه قرار
گرفت ، که
اگر شخصی ،
یا گروهی که احکام
دینی ما را
قبول ندارند
، ما چه
رفتاری باید
با آنها
داشته باشیم
؟لاک این
سئوالها را
از خود میکرد
:
1-انشعاب
دینی را که
حتی امروز
یکعده آنرا
کفر و الحاد
مینامند ،
آیا میتوان ،آنرا
یک جرم قابل
تنبیه دانست
؟
2-
اگر انشعاب
دینی جرم است
، و باید
مجرم محاکمه
شود ، آیا
این جرم
بوسیله داد
گاههای
دولتی باید
محاکمه
بشوند ، یا
داگاهای
دینی ؟
3-
چه رابطه ای
بین دولت و
مذهب ، یا به
عبارت دیگر
بین دولت و
مذاهب باید
وجود داشته
باشد؟
اینها
سئوالاتی
بودند ، که
طرفداران و
مخالفان
«مدارا» را
در حال نزاع
و مجادله
قرار میدهند
.اینها
سئوالهای
خارداری
هستند، که
طرفداران «
مدارا» را به
مجادله سخت
وا
مامیدارند.وانگهی
، این مجادله
بین فرقه های
مختلف
مسیحیت جاری
است. حتی
متعصبین
میگویند،
این
مخالفتها به
حق است ،
برای اینکه ،
دیگر فرقه ها
را ، متهم به
خروج از دین
مسیح میکنند.مسئله«
مدارا » یا
تعصب ، برای
مسحییان
مخالف مدارا
، شامل ادیان
دیگر ، (یهودیت
– اسلام )
نمیشود، و
جایگاهی
مهمی را در
ادبیات دینی
آن زمان
ندارند.
میدانیم
که در قرون
وسطی ،
دادگاهای
انگیزیسیون،
فقط مسیحیان را
محاکمه
میکردند. چون
کسی که از
ابتدا ،
مسحیت را
بعنوان دین
قبول کرده
است ،و بعدأ
بخواهد آنرا
انتقاد یا
نفی بکند،
برای کلیسا
امر مهم و
مسئله حساسی
محسوب میشود.در
انگلستان ،
این سئوال
خصوصأ بصورت
حادی ظهور
کرده بود. (خوانندگان
ایرانی ، به
این نکته
توجه بکنند ،
که 500 سا ل بعد
از گذشت
دوران قرون
وسطا ، همین
اعمال در
ایران
امروزی ، تحت
حاکمیت
ولایت مطلقه
فقیه ، توسط
دادگاهای
روحانیت ،
اجرا میشوند.
ویک عده
جوانان
ساده لوح را
با تطمیع ،
بنام انصار
حزب الله ،و
پلیس منکرات
، به جان
مردم
میاندازند،
که از کیان «اسلام
» آقایان
دفاع بکنند،
تعجب آور
نیست که جهان
اسلام ، با
این رهبران
مستبد ، ثروت
اندوز ،و
خشکه مقدٌ
سین اش ، از
اندونزی تا
مراکش ، با
جمعیتی یک
ملیارد و
دویست ملیون
نفر جمعیت
، با ثروتهای
بیشمار
طبیعی ، بدون
استثنا ، به
نسبت کشورها
ئیکه توسط
نظامهای
دموکراتیک ،
و لائیک
ادره
میشوند ، در
فقر فرهنگی ،
ما لی و حتی
معنوی در گیر
هستند. وشرف
و حیثیت
مسلمانان ،
هروز درجهان
و حتی در وطن
خودشان ،
مورد تجاوز و
تحقیر
بیگانگان قرار
میگیرند . )
قدرت
سلطنتی
خاندان
تئودور (Tudors)
بزور ، مردم
را مجبور به
قبول و رفورم
دینی ، یعنی
ترک مذهب
کاتولیسیسم
، و قبول
مذهب
انگلیکن
میکرد. (کاریکه
در ایران شاه
اسماعیل
صفوی ، با
زور شمشیر و
قتل مخالفان
دینی خود کرد
،و در ایران
ایکه اکثریت
پیرو مذهب
سنی بودند،
مجبور به
پیروی از
مذهب شیعه
دوازده
امامی کرد.)
همین
عمل قدرت
حکومتی ،
یعنی مداخلهً
دولت در
مسائل دینی
مردم ، باعث
جنگهای
داخلی و
مذهبی در
انگلستان شد.
این جنگها از
1530 تا 1690 طول
کشید.در طول
این یک قرن و
نیم جنگهای
داخلی ، که
باعث قتل و
کشتار ،و
خرابی و
نابودی کشور
شد، بلا خره
متفکرین و
صاحب نظران
را بر آن
داشت، که در
بارهً نوع
حکومت ،
وظایف و
مسئولیت ،و
دایرهً
مداخلات آن
در زندگی
شهروندان ،
بیاندیشند.طرفداران
قدرت مطلقه
سلطنت ، بر
این باور
بودند، که
خروج از دین
، یا اصلاحات
دینی ،
اقتدار
جامعه را
تهدید میکند.جاک
اول ، پادشاه
انگلستان
میگفت : NO BISHOP ,NO KING ،
(
اسقف نباشد ،
شاه نخواهد
بود) ، منظور
پادشاه
انگلستان
اینست ،
بدون دین ،
سلطنت امکان
پذیر نیست.(امروز
هم که
روحانیون
حکومتی در
ایران ، به
کمک
دولارهای
ناشی از
صادرات نفت
،و قدرت
سرنیزه
حکومت
میکنند،
برای
مشروعیت
دادن به
استبداد خود
، دین و مذهب
را تبدیل به
ایده ئولوژی
قدرت حکومتی
خود کرده اند
.این
نوع حقه
بازی ها در
طول تاریخ در
تمام
قدرتهای
استبدادی
رواج داشت )
آزادی
خواهان و دگر
اندیشان
انگلستان
، این
نظریه را پیش
می کشیدند،
که حق اساسی
هر شهروند،
در یک جمهوری
اینست ، که
خدا را بر
مبنای و جدان
دینی خود
عبادت بکند.
از این
برخورد
اندیشه ها ،
دو موضع فکری
در اندیشه
های لاک
پیدا شد،
واین دو
اندیشه لاک
را مجبور
کردند، که
بصورت عمیق و
جدٌی ، نه
تنها حدود و
مرز قدرت
سیاسی را در
حیطه دین
معین و مشخص
بکند،همچنین
، حدود آزادی
نیز باید
معلوم باشد .
لاک بر خلاف
معاصران خود
، از دو بینش
معین و مشخص
، به این
مسئله نگاه
میکرد و این
دو سئوال را
از خود میکرد.
1-حدود
و دخالت
قانونی قدرت
حکومتی ناشی
از آرًای آزد
مردم تا کجا
است ؟
2-حدود
قوانین تا چه
حد است ، که
شهروندان در
اجرای احکام
دینی خود ،
چنان احساسی
نداشته
باشند، که
قوانین دولت ،
مانع آزادی ا
جرای احکام
دینی آنها
میشوند ؟
-
پایه های
تعصب دینی در
انگلستان .
پایه
ها ی تعصب
دینی در طول
قرون وسطی ،
کلیسای بود
( به معنی
نهاد و
سازمان دینی
کاتولیسیسم )
، که بر آن
باور داشت ،
که احکام دین
غیر قابل
تغیر است ،و
نجات آخرت
مئومنان ، جز
در مبانی
مذهب
کاتولیسیسم
، در مذاهب
دیگر وجود
ندارند.به
همین جهت ،
با هر نوع
تکثیر عقیده
و بینش دینی
، سخت مخالفت
میکرد .امٌا
پیدایش پرو
تستانتیسم ،
در قرن 16
میلادی ،و
ظهور
دولتهای
ملٌی ، آزاد
و مستقل از
کلیسا و پاپ
، تمام داده
ها را بهم
زد .از قرن
شانزدهم به
بعد ، یعنی
بعد از
اصلاحات
دینی و ظهور
پروتستانتیسم
، اینبار ،
اتهامات
دینی ، حا لت
دو جانبه
بخود گرفت .
یعنی فقط
رهبران مذهب
کاتولیک ها
نبودند ، که
پرو تستانها
را به ارتداد
و لا مذهبی
متهم
میکردند،
بلکه
پروتستانها
نیز همین
رفتار را با
کاتولیک ها
داشتند.در
حالیکه
ایجاد
حاکمیت ملٌی
، در چهار
چوب یک ملت ،
لازمه اش این
بود ، که
حکومت ، قدرت
قانون گذاری
، قدرت
اجرائی ، و
قدرت قضا ئی
را انحصارأ
در اختار خود
بگیرد. این
زمان دیگر ،
پاپ ها
نیستند ، که
قانون
مینویسند ،
بلکه اینبار
شا هان هستند،
که باید
قانون
بنویسند.
برای چنین
امر، وحدت
دولت و
شهروندان ،
باید در نظر
گرفته شود .برای
تامین و
تضمین وحدت
دولت و ملت ،
قوانین غیر
مذهبی باید
تدوین شوند،
تا نهاد
های دینی
مستقر، در
زندگی خصوصی
شهروندان ،
دخالت
نداشته
باشند. این
تحول و تکامل
در انگلستان
، در قرن
شانزدهم ،
کاملأ آشکار
و مشخص بود.
از
اصلاحات
دینی ، که
هانری هشتم ،
پادشاه
انگلستان (1491-1547 )در
این کشور
بانی آن شد،
مکتب ، ا
راستاین (ERASTIENNE
) پدید آمد .
توماس اراست
،(Thomas
ERASTE 1524-1582 ) ، یک کشیش
پروتستان
سویسی بود .
مکنب
اراستاین
میگوید : کلیسا
باید کاملأ
فاقد
قانونگذاری
و تنبیه و
محاکمه باشد
قوهً قضائیه
و اجرائیه ،
باید در
اختیار دولت
سکولار (غیر
دینی ) باشد. این مکتب
حاکمیت را
انحصارأ
متعلق به شاه
میداند . این
حاکمیت ،
شامل حیات
دنیوی و دینی
رعایا را
شامل میشود .
به همین جهت
نیز در
انگلستان تا
امروز
پادشاه به
عنوان رئیس
کلیسای
انگلیکن
شناخته
میشود .
هانری هشتم ،
دو قدرت دینی
و دنیوی را
بدست گرفت.
او بر این
باوربود ، که
با در دست
داشتن قدرت
دینی و دنیوی
، میتواند،
مانع انشعاب
دینی ،و
جنگهای
مذهبی شود.
هانری هشتم ،
مدت 38 سال ،
یعنی از سال 1509
تا 1547 بر
انگلستان
سلطنت کرد .(برای
آگاهی
خوانند گان
در این عصر
شاه اسماعیل
صفوی بر
ایران حکومت
میکرد )
ادبیات
زمان هانری
هشتم ، از
پادشاه به
عنوان حا کم
مطلق در امور
کلیسا ،و رعا
یا ، دفاع
میکند،و
میگوید :روحانیون
روح را
معالجه
میکنند،
همانطوریکه
اطباء جسم را
معالجه
میکنند.
روحانیون
اطبای روح
هستند.همچنانکه
اطیاء تابع
قوانین
کشورند،
روحانیون
نیز ، بدون
کمترین
امتیازی ، ،
چون اطبا ء،
باید از
قوانین کشور
تابعیت
بکنند.قانون
گذار نیز ،
شخصی جز
شاه کسی
نمیتواند
باشد.برای
درک جوٌ فکری
و فرهنگی
جامعه قرن 16
انگلستان ،
مطالعه این
ادبیات ستا
یشی ، لازم
است . برای
اینکه ، این
ادبیات ، طیف
و مفهوم
قضاوت
انحصاری داد
گاهای مدنی
را ، که حق
قضاوت
اموردینی را
دارند ، نشان
میدهد.طرفداران
و مدٌاحان
شاه ، تبلیغ
میکردند، که
به غیر از
پادشاه ، کسی
حق دخالت ،
در امور دینی
و دنیوی
رعایای
انگلستان را
ندارند.در
واقع شاه که
حاکمیت ،و
تمامیت ارضی
کشور را در
اختیار دارد
، با قطع دخا
لت پاپ در
زندگی دینی
مردم
انگلستان ،
حاکمیت ارضی
را به مفهوم
واقعی آن در
اختیار گرفت
،و دادگاهها
ی موجود در
این حاکمیت
ارضی ، جز
دادگاههای
مدنی و
سکولار (غیر
مذهبی )
نمیتوانند
باشند.به
همین جهت نیز
این سئوال
پیش میآ ید،
اگر کلیسا حق
نظارت و
قضاوت در
اجرای مراسم
مئومنان در
جهت یافتن
راه خیر و
نجات آخرت
آنها را
دارد ، به
عبارت دیگر
حق «La
juridico Poli»
را دارد ، در
چنین صورت ،
باید کلیسا ،
از قدرت
قضائی و
قانونگذاری
یعنی «La
juridico Fori »
مربوط به
امور کلیسا
دست بکشد.
تنها وظیفه
شاه است ، که
قانون تدوین
بکندو حکم
جزا را به
اجراء
بگذارد،و هر فردی
، در هر
مقامی
هم باشد، و
خطائی از او
سر بزند، و
لو اینکه این
خطا، خطای
مذهبی باشد ،
شخص خاطی
روحانی و یا
غیر روحانی
باشد، حکم
شاه باید در
باره ً خاطی
اجرا ء بشود.
در
واقع ،
اندیشهً
حاکمیت ارضی
، که مسئله
مورد بحث است
، به قدرت
و حق قضاوت
دادگاهای
مدنی در
موارد امور
دینی ، معطوف
میشود ، و به
این نتیجه
میرسد ، که
تمام قدرت
قضائی در
حقیقت امر،
منطقأ قدرت
غیر مذهبی
است .از این
منظر ، تعریف
و تمجید از
جدائی دین ،
از دولت ،
مثال این
میماند ، که
دو پیکر
سیاسی مجزا و
مشخص ، هر
کدام روی
افراد جامعه
، حاکمیت
مجزا و مشخص
دارند. لذا ،
در کشوری چون
انگلستان ،
که شاه خود
مسیحی است ،
جدا کردن و
داشتن دو
دادگاه
(مدنی و
دینی ) یک کار
نا معقول است.
همین اشخاص ،
در عین حال
هم عضو
دستگاه
حکومت هستند،
و هم عضو
دستگاه
کلیسا .(
اینجا منظور
پادشاه
انگلستان
است، که هم
رئیس دولت و
هم مسیحی است
)لذا حفظ دو
نوع قضاوت
متفاوت ،
شبیه آن است
، که رعایا
را در عین
حال تحت تا
بعیت دو
رئیس
میگذاریم ،
کاریکه عملأ
غیر ممکن است
،و در نهایت
، باعث از
بین رفتن
مدنیت ،و نظم
و مدیریت
کشور میشود
کلیسا
که مجمعی
متشکل از
مئومنان است
، وظیفه اش ،
موعظه و
هدایت کردن
است ، نه
اینکه با
گرفتن شمشیر
تهدید و
اجبار بر سر
مومنان ،
آنها را
از این طریق
به دین و
معنویت
هدایت بکند .تنها
نهاد حکومتی
است ، که
باید قدرت و
بکاربردن
انحصاری
آنرا داشته
باشد .
اصلاحات
دینی هانری
هشتم ، یک
نقش اساسی در
تاریخ و روند
مسئله «مدارا
» در
انگلستان
داشته است .
چونکه برای
اولین بار ،
این اصلاحات
دینی ،
این اندیشه
را به میان
کشید ، که
کلیسای حضرت
عیسی ، چنین
وظیفه الهی ،
که مومنان را
محاکمه بکند
را ندارد .کلیسا
نمیتواند ،
به پیروان
خود ، برای
باورهای
ایمانی و
آداب و رسوم
عبادی ،
قانون
بنویسد.
همچنین ،
کلیسا
نمیتواند،
در دو زمینه
، یعنی
باورهای
ایمانی و
آداب و رسوم
عبادی
مومنان ایکه
دستورات و
قوانین
کلیسارا
بجای
میاورند،
محاکمه و
مجازات بکند.
عمل قضاوت و
اجرای احکام
در یک سرزمین
معین و مشخص
، - منظور در
یک کشور-وظیفه
داد گاههای
مدنی هستند.
بر
خلاف نظر
عموم ، طرح
پیشنهادی ،
یعنی تابعیت
مطلق کلیسا
از دولت بود
، که برای
اولین بار ،
تمایز عملی
دو پیکر (دولت
–کلیسا) ، که
یکی وظیفهً
قانونگذاری
، قضاوت ،و
اجرای احکام
را دارد ،و
در حالیکه آن
دیگری ،
وظیفه اش فقط
تشویق به راه
خیر و صلاح و
تعلیم و
تربیت ،
محدود شده
بود ، اندیشه
ً جدائی دین
از دولت
ظاهرشد.
برای
اینکه این
تمایز
بیتواند
ظاهر بشود،
میبایستی ،
این اندیشه ً
دو گانگی قوهٌ
قضائیه ، یکی
زیر نظر
کلیسا ، برای
محاکمه خطا
های دینی ، و
آن دیگری ،
زیر نظر داد
گاههای مدنی
، برای
محاکمه و
مجازات
خطاههای
دنیوی را ،
بنفع اصل
یگانگی قوهٌ
قضائیه و
اجرای احکام
، کنار
گذاشته میشد.
تا زمانیکه
نظریه دو
شمشیر (شمشیر
دولت ،-شمشیر
کلیسا ) حا کم
باشد ، قدرت
حکومتی
نمیتواند در
اهداف خود ،
یعنی مدیریت
مدنی و دنیوی
جامعه موفق
باشد. قوهٌ
قضائیه ، کم
و بیش زیر
نفوذ کلیسا
قرا میگیرد
،و چون کلیسا
،خود را به
هدایت مردم
به راه خدا
موظف میداند
، در صورتیکه
وظیفه شاه
ادارهً
دنیوی جامعه
است . چون
کلیسا ،
وظیفه خود را
با لاتر از
وظیفه شاه
میداند، لذا
کلیسا ، حتی
رفتار شاه را
به او دیکته
خواهد کرد ،
برای پیش
بردن اندیشه
« مدارا » ، در
چنین شرایط
لازم است ،
که کلیسا از
داشتن حق
قضاوت خلع
بشود. در عین
حال ، لازم
بود ، این
عقیده ، که
اولین اصلاح
گران دینی
داشتند، که
شاه باید
کلیسا را در
پناه خود
بگیرد ، کنار
گذاشته میشد.
مارتن
لوتر ، بنیان
گذار
اصلاحات
دینی ، (پروتستانتیسم
)، در دوران
بلوغ فکری ،
این نظریه را
پیش میکشید :
آیا
پادشاهان
مسیحی ،
وظیفه ً
تنبیه و از
بین بردن
فرقه های
مخالف اصول
پروتستانتیسم
را دارد ، یا
نه ؟بعدأ خود
، شخصأ به
این سئوال
جواب میدهد ،
پادشاهان نه
تنها وظیفه
دارند، که
زندگی دنیوی
رعایا ی خود
را تامین
بکنند، با
لاترین
وظیفه شان ،
اینست که از
مقام و منزلت
خداوند ،
دفاع بکنند،
و کافران ،
مرتدان ،و
ملحدان را
تنبیه
نمایند.اینجا
مشاهده
میکنیم ، که
رهبران دینی
، ولو اصلاح
گرایان ، حتی
بعد از قبول
نهاد حکومتی
، به عنوان
تنها قدرت
قانونی
مملکت ،
میخواهند ،
اینبار دگر
اندیشان را ،
بدست پادشاه
از بین ببرند.
مسلمأ لازم
بود که این
نظریه مارتن
لوتر را نیز
کنار گذاشت .اگر
وظیفه ً
پادشاه ، از
بین بردن دگر
اندیشان ، بر
مبنای دلیل و
منطق کلیسا
باشد ، در
واقع شاه ،
دوباره تحت
فرمان کلیسا
عمل خواهد
کرد. این
برداشت
رهبران دینی
، در واقع
مفهوم حقوق
طبیعی ، چون
منشاً و وجود
دولت را نفی
میکند. دولت
که ناشی از
حقوق طبیعی
جامعه است ،
وظیفه دارد ،
که امنیت ،
آزادی ،
افراد جامعه
را تامین
بکند. در حا
لیکه رهبران
دینی ، بر
این عقیده
هستند، که
انسان در
زندگی خاکی ،
فاقد اهداف
است ، مگر
نجات آخرت
خود را در
این دنیا
فراهم سازد.
(
روحانیون حا
کم در ایران
، این مسئله
را با تبلیغ
،« مکتب
انتظار »، و
نوید ظهور
امام
دوازدهم ، و
ارسال نامه ّبه
آن حضرت ،
توسط پست
مخصوص چاه
چمکران قم ،
با سرویس
مجزا ی زنانه
و مردانه ،
میخواهند
ملت را از
توجه ، به
مسائل حاد
روزانه ً شان
دور سازند
،و در بین
مردم ، این
اندیشه را
تبلغ میکنند
، که تمام
مسائل جامعه
، چون فقر ،
بیکاری ، بی
عدالتی ،
اعتیاد ،
فحشا ، دزدی
و غارت
ثروتهای
معنوی و مادی
جامعه با
حضور آن حضرت
حل
خواهد شد ! و
این تبلیغات
عوام
فریبانه مثل
شمشیر دو لبهً
برنده دارد
،و آن اینکه
با ارسال و
حواله مردم
به امام
دوازدهم ،
علنأ به
ناکارائی
خود در ادره
ً جامعه
اعتراف
میکنند )
روحانیون
انگلستان ،
در این سا
لها استقلال
دولت را رد
میکنند،در
عین حال (قرون
16 و 17 )، ، کلیسا
خود عملأ در
سرکوب دگر
اندیشان
دینی
مستقیمأ
وارد عمل
نمیشد ، و بر
این عقیده
بود ، که
حضرت عیسی ،
در طول زندگی
اش ، صاحب
مملکت و دولت
نبوده است ،
استفاده از
قوهٌ قهریه و
سر کوب ،
سلاح حضرت
مسیح نبوده
است.امٌا
کلیسا سعی
میکند ، که
این وظیفه را
بعهدهً
پادشاهان ،و
صاحبان قدرت
و نهاد
حکومتی
بگذارد،
خصوصأ اینکه
میخواهد ،
نوع و مقدار
تنبیه را
کلیسا تعین
بکند . در
واقع دولت را
آلت دست خود
قرار بدهد.
-فصل
سوٌم ، بخش
سوم
-
تنبیه
مخالفان
عقاید از
منظر پیروان
مذهب پرو
تستا نتیسم .(ادامه
دارد)
نقدی
بر مدارای
دینی جان لاک
به قلم :jean-fabien
SPITZ ترجمه
:کاظم رنجبر
، دکتر در
جامعه شناسی
سیاسی ،
Kazem.randjbar@wanadoo.fr
-اقتباس
بطور کامل و
یا به اختصار
، با ذکر
ماًخذ (نام
نویسنده و
نام مترجم ) و
سایت عصر نو
بلا مانع است
.
|