Iran National Front, USA

Home Page

Views | News | Statements | Documents

History: An Account on Start of Mohammad Reza Shah,
the Last Shah of Iran, Reign and Pressure on Iranian People.
By: Dr. Monir Taha, Iranian Poet and Writer.
October 10, 2006

Please be patient, the below are graphics and may take a moment to load.
This web page is printable.

 

اندام درشتِ فروغي

قلمدوشِ محمد رضا خان

كمر لهيدة ملت ايران

دکتر منیر طه

فروغي و شاه رفتني : «.... چگونه مي‌توان از عهد پهلوي عبوركرد و اندام درشت سياسي‌فروغي را نديد و به او توجه نكرد ؟ او نگهدارندة سر و ته فرشي بود كه رضا شاه روي آن نشست . در تار و پود آن فرش اثر انگشت فروغي به خوبي ديدني‌است . چرا او مي‌خواست آن فرش درجاي خود بماند ؟ ... آيا نگراني از رقبا و بدخواهان و پرسش كنندگان و حقيقت جويان و واقع بينان مزاحم ، او را واداشت كه زير انداز رضا شاه را دست نخورده نگه دارد و پسر او را نيز به روي آن بنشاند ؟ ... برخي را عقيده بر اين است‌كه گذشته را بايد رها كرد و حال و آينده را دريافت . مگر ممكن است تجربه‌هاي‌شخصي و خانوادگي و فرهنگي و اجتماعي را از هم جدا كرد ؟ حال ، حاصل و يادگار گذشته است و آينده بر پايه‌هاي حال وگذشته استواراست . تجربه‌هاي حال وگذشته و آينده باهم آميخته و تركيب مي‌‌شوند و قابل تجزيه نيستند . تجربه‌هاي جامعه هم همين‌حال را دارد . شايد آنها كه به گذشتة خودحساسيت دارند چنين توصية غيرعملي و انجام نشدني را بكنند ولي مگر امكان دارد كه زمان و حادثة مهمي را از تجربه هاي تاريخ جامعه‌يي بريد ؟! به هر حال متن استعفاي رضا شاه چنين است : « نظر به اينكه همه قواي خود را در اين چند ساله مصروف امور كشور كرده و ناتوان شده ام حس مي‌كنم كه اينك وقت آن رسيده‌است كه يك قوه و بنية جوانتري به ‌كارهاي كشوركه مراقبت دائم لازم دارد بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد . بنا براين امور سلطنت را به وليعهد و جانشين خو د ‌تفويض كردم و ازكاركناره نمودم . از امروزكه روز بيست و پنجم شهريور ماه1320 است عموم ملت ازكشوري و لشكري وليعهد و جانشين قانوني مرا به سلطنت بشناسيد و آنچه در پيروي مصالح كشور نسبت به من مي‌كرديد نسبت به ايشان منظور داريد .

                              كاخ مرمر ـ تهران ـ 25 شهريور1320ـ رضا پهلوي »

   اين استعفا نامه را محمدعلي فروغي نوشته بود . ... در اين استعفا نامه محمد علي فروغي دليل اصلي استعفا را « ناتوان شدن رضا شاه ، به علت مصروف كردن همة قوايش براي امور كشور در آن چند ساله » ، ديده است . بنا بر اين فروغي از جانب و به جاي رضا شاه حس كرده است كه « وقت ان رسيده است كه يك قوه و بنية جوانتري به كارهاي كشور» ، كه البته « مراقبت دائم لازم دارد » برسد و « اسباب سعادت ملت را فراهم نمايد » ! براي رسيدن به اين منظور فروغي چه فكر كرده است ؟ فكر كرده است كه سعادت و رفاه ملت هنگامي تأمين مي‌شود كه « رضا شاه سلطنت را به وليعهد و جانشين خود تفويض كند و از كار كناره گيري نمايد » ! ضمناً فروغي ازجانب رضا شاه نيز خواسته است كه از آنروز ، كه روز بيست و پنجم شهريور ماه است ، عموم « ملت ايران ، از كشوري و لشكري وليعهد و جانشين « قانوني» رضا شاه را به سلطنت بشناسند و آنچه از پيروي مصالح كشور به رضا شاه مي‌كردند نسبت به وليعهد او ، پسرش ، منظور دارند » !

   با نوشتن اين استعفانامه ‌گويي در فكر فروغي‌ اصلاًچيزي به ‌نام قانون اساسي و مشروطيت خطور نكرده است! و « جانشين رضا شاه مانند پدرش تعهدي نداردكه حقوق قانوني ملت را مراعات كند» ، بل كه اين ملت است كه بايد« جانشين قانوني» رضا شاه را به سلطنت بشناسد . « پيروي از مصالح ‌كشور» ، از نظر فروغي ، آن بوده است‌كه « آنچه در بارة رضا شاه مي‌كردند بايست به پسرش منظور دارند» ، تا او آن راه را ادامه دهد! البته از قول رضا شاه به « وليعهد و جانشين قانوني» اشاره مي‌كند ولي منشأ و سرچشمة مشروعيت و قانوني بودن چنان سلطنتي مطرح نيست! كدام قانون به چنان ‌جانشيني مشروعيت داده‌است ؟ فروغي نامي از آن قانون نبرده‌است! چرا اشاره به قانون اساسي و مشروطيت درآن روز برايش مطرح نبوده و بودن ‌آن ، كه در عمل وجود نداشت ، موجب مشروعيت ظاهري«جانشين قانوني» بود ، اصلاً به فكر او خطور نكرد ؟ فروغي مردي نبود كه متوجه آن نكات نشود . او انديشمند و كار‌كشته و وارد بود . آيا مي‌توان تصوركرد كه به راستي در آن روز و در آن بحران ، قانون اساسي و مشروطيت و حقوق مردم در انديشه‌اش ظاهر نشود و فراموش گردد؟ چگونه بود كه به « قانون» براي توجه به جانشيني اشاره شده ولي نامي از آن قانون به عنوان تنها اصل و ريشه و منبع و سرچشمة آن جانشيني برده نشد؟ مگر خود فروغي از چوب بست هاي اصلي در بناي سلطنت پهلوي نبود؟ ... مگر نه اينكه او از گردانندگان امور مربوط به سلطنت رساندن رضا شاه بود؟ براي صورت ظاهر هم كه شده بود به تشكيل مجلس مؤسسان در ارتباط با قانون اساسي و انتصابات افراد آن اقدام كرد تا به سلطنت رضا شاه صورت « مشروعيت اساسي» داده شود! پس چگونه و چرا به اصل و منبع آن مشروعيت كه قانون اساسي بود و شاه نسبت به آن در مورد حقوق ملت ، وظايف و تعهداتي داشت توجه نشد و به دست فراموشي سپرده‌شد؟ مگر رضا شاه به آن قانون اساسي سوگند ياد نكرده و متعهد نشده بود كه آن را مراعات كند و حامي حقوق ملت باشد ، ولي به آن عمل نكرد؟! مگر فروغي نمي‌دانست رضا شاه به آن عمل نكرده‌است؟ پس چرا مي‌خواست آن رويه ادامه يابد؟

   گفته شده‌است كه اگر مجلس غير قانوني سيزدهم به هم مي‌خورد و اوضاع صورت قانوني پيدا مي‌كرد ، خيلي از پرسش ها و پاسخ ها متوجه كساني مي‌شد كه فروغي نيز به طور قطع يكي از آنان بود ! برخي از دوستاران فروغي را عقيده بر آن بوده‌است كه اگر مجلس سيزدهم ابقا نمي‌شد نيمي از نمايندگان را شوروي به مجلس مي‌فرستاد! بسيار جالب است كه از نظر آنان ، مثل اينكه اشكالي در ميان نبود اگر نيمي ديگر نمايندگان را انگليس به مجلس مي‌فرستاد . 

   آيا فروغي آزاديخواه و معتقد به آزادي انتخابات بود؟ ممكن بود كه او ، مانند بسياري در زمان او و حتا پس از او ، اعتقاد داشت كه آزادي براي ايران زود بود! خوب ، آن هم عقيده يي است . در ايران معتقدين به « ديكتاتور صالح» كم نبوده‌است! آنچه از سوابق زندگي سياسي فروغي ديده شده‌است ، آنست كه او در عمل اعتقادي به آزادي و دمكراسي نداشته‌ است . اگر داشت چگونه به نام قانون اساسي نخست وزير و وزير استبداد مي‌شد . در مقام نخست وزيري انتخابات تقلبي به راه مي‌انداخت و مردم را از حقوق قانوني و اساسي ، كه آزادي انتخاب نمايندگان ، مهمترين اصل آن بود محروم مي‌كرد و از همان نمايندگان انتصابي و دروغي و تحميلي و تقلبي رأي مي‌گرفت و رأي مي‌خواست؟!

نمي‌بايستي انتظار داشت كه فروغي در آن وضع و سوابق گذشته‌اش ، خواهان و مشوق و مجري انتخابات آزاد باشد! انتخابات آزاد ، كه البته هيچگاه در ايران آزاد نبود ، ممكن بود مسئلة رسيدگي به

حساب هاي گذشته را به دنبال داشته باشد و آتشي به پا شود كه شايد شعله هاي آن به خود فروغي هم برسد . .....

   …. اگر آن گرد هم آيي كه مجلس ناميده مي‌شد به علت دخالت علني و مسجل دولت « كان لم

يكن» و انتخابات تجديد مي شد ، شايد وقايع و روي داد هاي بعدي بر پايه هايي ديگر مي‌چرخيدند شايد محمد رضا شاه وادار مي‌شد كه مانند پدرش به حقوق ملت تجاوز نكند و قانون را ناديده نگيرد .

   نه وكيل چاكر شاه و دولت مي‌شد ، نه دولت نوكر شاه ، نه دانشمندان و استادان دانشگاه به بهانه هاي گوناگون به آنگونه مجلس هاي فرمايشي مي‌رفتند و با دولت هاي دست نشانده و غير مردمي همكاري مي‌كردند نه جوانان تحصيل كردة سرگردان ، براي بي ثباتي در آرمان و عقيده مزد و انعام مي‌گرفتند ، و نه اينكه به خاطر پايداري در عقيده و آلت دست و خريدني نشدن محروميت و ستم و آزار مي‌ديدند و تنبيه مي‌شدند! 

   … فروغي ، موجب شد كه فرصتي كم نظير و تاريخي ، كه حوادث جهاني براي ملت ايران فراهم كرده بود ، از دست مردم گرفته شود و از امكان جريان يك زندگي آزاد و دموكراسي و غير استبدادي جلوگيري شود . از كجا معلوم بود كه به هم زدن شبكه هاي ارتباط و بريدن تار و پود آن نظام و جلوگيري از ادامة آن و آزاد كردن دست و پاي ملت از تارهاي به هم پيچيدة آن نظام  مقدمه يي براي دموكراسي واقعي و آزادي مردم نمي‌شد! » ( برگرفته هايي از كتاب عبور از عهد پهلوي ، جلد دوم ، بخش فروغي و شاه رفتني صفحة 75 ، مشاهدات و خاطرات پرفسور ابوالمجد حجتي) .

ــــــــ

  نماد استقلال ، آزادي و عدالت اجتماعي چهره‌اي درخشنده و غبار ناپذير است در ديده و دلِ مردم وطن دوست ، صادق و آزاديخواه ايران . چهره‌اي استخواني با شيار هايي زمان ديده ، پيشاني بلند ، نگاهي نافذ ، مصمم و مهربان . اين چهره ، مرد كهني‌ست از حادثه نهراسيده ، با آرمان استقرارِ آزادي و عدالت اجتماعي براي ملتِ درحوادث اسيرِ ايران و استقلال در معرض تهاجم و دستبردِ كشورشان ،  كه تا به امروز براي داشتنش با سياه دلانِ چشم در بيگانه دوخته و بيگانة در سياهي دل ها چراغ افروخته دست و پنجه نرم مي‌كند ، و نام بلندش را در ذهن و زبانِ پويا و گويا جاودانه مي‌دارد . نامي برآمده از صدق و صداقت ، نامي بنام مصدق . كه اهدا و دست يابي به اين سه اصل مسلم حقوق بشري از دِماغ مجروح درشت اندامان و نَفَس مسمومِ فربهانِ در خدمت بيگانگان ، بر نيايد . همچنانكه بر نيامده است  .  

   اما آنهايي‌كه آنهمه آموختند چرا در خرمن تابناك آن سرزمين اينهمه آتش افروختند و سرماية آن ملت ‌و ذخاير آن مملكت را در بلنداي تاريخ به سود و سوداي برآمده از شامة پست ، مشت مشت و خروار خروار به دزدان دريائي و راه زنان صحرائي فروختند واز اين رهگذر كيسه هاي گشاد براي خود نيز دوختند؟. چرا استقلال ، آزادي و عدالت اجتماعي ملت و مملكت برايشان مطرح نبود ؟ چرا ؟ چه خونِ آلوده‌اي در رگهايشان مي‌دويد ؟ چه جنونِ مهار گسيخته‌اي در مغزشان مي‌چريد ؟ چرا ؟ به راستي چرا ؟ مگر ممكن است آدمي به آب و خاكش اينهمه بي‌حرمتي روا دارد . مگر ممكن است مردمي را كه از همان آب و خاك برخاسته‌اند به هيچ انگارد ؟ اينان كه در اقيانوس زلال و بي‌كران نظم و نثر آن سرزمين به غواصي رفته با دريافت گوهر هاي‌گران قيمت به خشكي برگشته‌اند به تجزيه تحليل و شناسايي و شناساندن اين جواهر ها پرداخته كتاب ها نوشته مقاله ها فراهم آورده مرشد و مراد كم خوانده ها و نا خوانده ها گشته اند چرا از آنهمه خواندن و نوشتن ، خود طرفي نبسته‌اند ؟ چگونه ممكن است آنهمه امثال و حكم بداني و آنهمه شعر و سخن بخواني و اوقات عمر را در اين راه كه براي تلطيف روح و تعليم و تربيت نفس است صرف كني ولي در رويارويي با حوائج و حقوق اجتماعي به آن دزد سر گردنه و لوتي سر گذر ماني‌كه كارواني را درظلمت سنگين شب برهنه و آينده و رونده را سركيسه مي‌كند و روز و روزگار مردمي را به تباهي و سياهي مي‌نشاند .

   فروغي علاوه بر تحرير و بر رسي تاريخ و ديگر علوم و فنون به سير حكمت در اروپا ، حكمت سقراط ، رسايل افلاطون ، شاهنامه ، تصحيح بوستان و گلستان ، فلسفه و حكمت روشن و رها از قيد زمين و  آسمانِ خيام پرداخته است و در اين ميان مراتب و مراسم مشروطيت و قانون اساسي را نيز از قلم نينداخته‌ است . كه اين قاضي ديوان كشور در مسند قضاوت و مركب سفارت و قدرت رياست و صولت وزارت و مصدر صدارت اين همه را دور اندام درشت خود چرخانده و صدقة سر سروران ريز و درشت ساخته است . اين نيز آمده‌است كه به وقت قلمدوش محمد رضا ، تماميت ارضي و استقلال ايران را به تأييد اشغالگران و مهاجمين رسانده‌است . كدام استقلال ؟ استقلالي ‌كه تا رستاخيز مصدق شاهرگش را مي‌دوشيدند و اين دستبردِ هستي بخش را به پايداريِ بردگي و بندگي پادشاه دست نشانده و قلمدوشش تا سياه مستي مي‌نوشيدند ؟ كدام استقلال ؟

   فروغي خوانده‌است كه پادشاهان از ريز و درشت وحوش وحشتناكي هستند كه سر مي اندازند و ازاين سر پشته ها مي‌سازند و در اين خون آشامي به محارم و خدمتگزاران خود نيز رحم نمي‌كنند .  « به آدمي نتوان گفت مانَد اين حيوان   مگر دراعه و دستار و نقش بيرونش» . مي‌داند كه كاخ ها از استخوان هاي در غل و زنجير ترك خورده و فرسودة آدميان سر برافراخته و چلچراغ ها از خاكستر خفته در بستر ظلم و ستم شعله در تن برافروخته و خوانده‌است كه از خبث طينت پادشاه نوشدارو بعداز مرگ سهراب آمده‌است و در دوران پادشاهان معاصرش نيز ديده‌است كه چگونه به كشتن و حلق‌آويز كردن فرمان مي‌دهند و احتمالاً در دوران رضا شاهي لبة تيغ را بر سر و گردن خود نيز احساس و لمس كرده است . آخر آن قزاق دستش به خون اين خانواده هم رنگين است . ( گرچه امروز نيز با وجود فخر و مباهات بشر به آدم شدنش اين سنتِ هر آنكه بر تر نشست شمشير سر اندازي بر كمر بست در تبار شبه پادشاهان نيز همچنان فعال است ) و خوانده است كه « نان خود خوردن و نشستن به كه كمر شمشير زرين به خدمت بستن» ، « يك خلقت زيبا به از هزار خلعت ديبا» ، « كسي گفت سعدي چگونه همي‌بيني اين ديباي مُعلم بر اين حيوان لايعلم گفتم خطي زشتست كه به آب زر نوشتست» ، خوانده‌است« مال مردم به ستم بردن اگرچه چندي بي كيفر بماند به وبال خواهد كشيد ، توان به حلق فرو بردن استخوان درشت    ولي شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف» . مي داند كه چندين تنِ جباران از خون دلِ طفلان تغذيه كرده است و كه دندانة هر قصري پندي دهدش نو نو ولي از آنجا كه هرآنچه خوانده‌است و ديده‌است نمي‌تواند از او مردي آزاده و حقيقت بين بسازد ، نه از اسب مست زمان پياده مي‌شود و نه از نطع پست زمين پا مي‌كشد و نه در آيينة عبرت نظر مي‌كند . به ميل و ارادة بيگانه‌اي كه سر در اطاعتش دارد بچه قزاق ستمگري را قلمدوش ملت و دست در آغوش مملكتي مي‌كند كه اختيارش با دگران است و هوش و حواسش در خور و خواب گران .

گر آنها كه مي‌گفتمي كردمي       نكو سيرت و پارسا بودمي

   آيا جهل ذاتي و تربيت ناپذيري پادشاهان علم و درايت دانشمندانِ درگاه را افسرده ( منجمد) و مسخ مي‌كند؟ يا حزم و متابعت از خوف معاتبت دانشمندان به حماقت و جهالت پادشاهان ياري مي‌دهد؟ « عالم را نشايد كه سفاهت از عامي به حلم در گذارد كه ... هيبت اين كم شود و جهل آن مستحكم» ، « هر كه علم خواند و عمل نكرد بدان ماند كه گاو راند و تخم نيفشاند» « عالم‌ كه كامراني و تن پروري كند   او خويشتن گمست كرا رهبري كند» ، « عالم آنكس بود كه بد نكند   نه بگويد به خلق و خود نكند» ،

   فروغي در قبال تحقيق و دانش اندوزي ، فروغ حقيقت را نمي‌بيند و اگر هم مي‌بيند توانائي و استعدادِ پايدار براي روشن نگاه داشتنش ندارد . كه« استعداد بي تربيت دريغست و تربيت نامستعد ضايع‌  خاكستر نسبي عالي دارد كه آتش جوهر علويست وليكن چون به نفس خود هنري ندارد با خاك برابر است و قيمت شكر نه از ني است كه آن خود خاصيت وي است» .

   در تاريخ ادبيات ايران اينگونه اديبان سياسي و در تاريخ سياسيش همينگونه سياستمداران اديب كم نيستند كه آثار منيع و رفيعشان هيچگونه همخواني با اعمال خفيف و سخيفشان ندارد .

   اندك اندك به :« و ديگر آنكه آموخت و نكرد» خواهم پرداخت .

ونكوور ، دهم اكتبر 2006

 

 

بازگشت به صفحه اول

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright  Iran National Front USA, all rights reserved.