|

عزيزم ، بيداري و شب زنده داري
ترانه ها در زمينت ، خاك در چشمِ خفتگانِ سرزمينت ميانبارد.
با يادت خواهم ماند ، برايت
خواهم خواند ، عطر ترانه ها را به بسترت خواهم افشاند .
ونكوور
، 25 مارچ 2006
منير طه
چيزي
اتفاق ميافتد .
در
بيزباني ، در بينشاني ،
در
بيآشنائي ، در بياعتنائي ،
در
درود ، در بدرود ،
در
تماشا ، در حاشا
و
ميداني ، كه اين اتفاق ، افتادهاست ، دو سويه .
اتفاقي كه در تنِ تن در ميافتد از سرِ پيراهن سر بر ميآورد .
هرچند
سر بسرش بگذاري و نيفتادهاش انگاري .
و جز
اين نيست ،
كه
دربدري وكوبكوئي در شهري ،
از
شهري به شهري ،
با
صَدائي مانده يادگار ،
در
زمين و زماني گردنده و دوّار .
نامه هايِ عاشقان ، پاره هاي جان
)1(
براي علي
تجويدي
براي استاد
، دوست ، يارِ نوجواني ، جواني و كهن ساليم
آهنگ ها و آواز ها
تارهايِ دلم را به سازش بسته بود
من در
او فغان ميزدم
او با
من مدارا نميكرد
عشق ، ميباريد
من
همه آوازهايم را
با يك
حرف ميخواندم
او
همه آهنگ هايش را
در يك
صدا مينواخت
عشق ، ميباريد
تند و
بيامان مي باريد
مستي
را چشيديم
به
فصل انگور ياقوتي
موستان ساختيم
زمينش
را با برگ ها و ساقه ها
نقاشي
كرديم
قنديل
هاي سرخ را از آسمانش آويختيم
قنديل
ها با ما آواز خواندند
عشق همچنان ميباريد
آسمان
شكست
قنديل
ها پاره پاره شد
آب و
آتش در موستان افتاد
دستهايمان به هم نرسيد نرسيد
آهنگ
ها و آواز هايمان را باد برد
امروز
راهِ درازيست
تا آنجا كه عشق ميباريد
تا
آنجا كه به فصلِ انگور ياقوتي
موستان ساختيم
تا آنجا كه قنديل ها با ما آواز خواندند
ونكوور ،
1371-
1992
از
كتاب پائيز در پرچينِ باغ
دست
هايمان بهم نرسيد و امروز نه دستِ دعايي كه بر آسمان برم نه پاي نفريني كه
بر زمين كوبم . گفتم بسوزانندم كه غبارم در چشمي و بر قدمي بنشيند .
صداهاي نامفهوم و درهم
شكستهاي از برگ كاغذ بر
ميخاست . گوشهايم را با دست هايم فشرده بودم كاسة سرم ترك ميخورد
بناگوشم ميشكافت .
به
تكرار ، خط رها بود ، كسي جوابگو نبود .
اين
بار ، كه آخرين بار ، صدا ، تكيده و خسته .
نشاط و بسطِ از دل برنخاستهام گرفتگي و قبض جسم و جانِ گرفتارش را ميگشود
.
ـ «
حالم هيچ خوب نبود حالا كه صدايت را ميشنوم بهترم . در آن بيمارستان ، در
آن اتاق ، به وقت آن جراحي ، رويآن تخت به توانِ مهرِ تو نجات يافتم .
........ » ( 2002 )
آوخ
كه بيتوان تر از آن بودم تا هيولاي درافتاده در تنش را دركَنَم و حلقوم
درندهاش را بر دَرَم . ايكاش اين توان بود و جسمش همانندِ نامش جاودانه
ميماند . آنقَدَر ميماند لااقل يك بار ديگر چون آن دخترك سيزده ساله با
بهت و حسرت فراگوشِ سازش شوم ، در خانة كهنسالِ پامنار ، در نارنجستانِ
صديقالدوله ، بن بستِ كوچة صديقالدوله . آنقَدَر ميماند لااقل يك بار
ديگر شكوه و شكايتِ نفس هاي افروخته در فلوتش ، سيزده سالة باليده را به
سجده گاهِ قدم هايش بَرَد ، در ساختمان خاكستري ، در مهتابيِ بلند ، روبروي
در اصليِ دانشگاه .
نثار و ايثارِ عشق و عرفان ما جلوهگاهِ آهنگ ها و آواز هايمان گشت . آنچه
ايثارم كردي گنجينة جانم شد . آنچه نثارت كردم جاودانگيِ انگشتانت .
ترانه هاي پيش آهنگ ،
با موكبت ميرفت و گيسوي بريدة چنگ در مركبت . اي كاش منِ آواره و كوبكو هم
در ركابشان ميرفتم . ايكاش من هم ميرفتم . ايكاش و هزاران ايكاشِ
ديگر .
تف
بر اين روزگار كه دريغش آمد از يك ديدار .
عزيزم ، بيداري و شب زنده داري ترانه ها در زمينت ، خاك در چشمِ خفتگانِ
سرزمينت ميانبارد.
با يادت
خواهم ماند ، برايت خواهم خواند ، عطر ترانه ها را به بسترت خواهم افشاند .
ونكوور ، 25
مارچ 2006
|