|
سروده دکتر منير
طه
بنگر سواران را
وقتي
بهارستان ، سرود افشان
به شوق و
شور ميجوشيد ،
وقتيكه
تابستان شراب خانگي را
از لبِ
خورشيد مينوشيد ،
وقتي كه
پير احمدآبادي
عصاي
آهنين برداشت
كفش
آهنين پوشيد ،
من هم به
همراهش به راه افتادم و رفتم
سر را به
توفان دل به دريا دادم و رفتم
وقتي كه
دستِ سرزمينم را
گرفت و
گفت بر پا خيز ،
ديگر
نيارم ديدنت از خون دل لبريز ،
قد راست
كن با اهرمن بستيز ،
تن را
رها كن از دهان گرگ دندان تيز ،
دستي كه
مي افشاند دستي پركرامت بود
پايي كه
ميافشرد پاي استقامت بود
من هم به
همراه همين دست و همين پا راه مي رفتم
چون من
هزاران ها هزاران ها در اين ره راه ميرفتند
پا بپا
همراه ميرفتند
با
اينهمه برخاستن
، افتادن و راندن
آسودن از
دندان گرگ و در دهان اژدها ماندن
با
اينهمه ،
بنگر
ستيغ كوه را ، بنگر سواران را ، خروشِ رودباران را
كه چون
بر توسنِ دل نا شكيبا پاي ميكوبند
چون
خاشاك و خس را از ره رهوار ميروبند
بنگر سواران را
ونكوور ،
30
تير
1385 ـ 21
جولاي 2006
|