|
منير
طه
فریاد ای
مصدّق ، فریاد از این ستم ها
تهران، آبان1332:
دادگاهِ مصدق، در بارگاهِ پهلوي ـ سلاخيِ فاطمي، در كُشتارگاهِ پهلويي
تا کی به
خوف و وحشت بارِ ستم کشیدن
تا کی زِ
بارِ نفرت پشتِ وطن خمیدن
شلاق و
بند و زنجیر، فریادِ کودک و پیر
تا کی
زدست دژخیم فریاد برکشیدن
ای قومِ
خسته پیکر، قد راست کن به مردی
تا کی به
سینۀ دوست ، شمشیرِ خصم دیدن
یاران به
بند و زندان ، زار و اسیر ماندن
دشمن به
شادکامی ، در بوستان چمیدن
دیوِ
سیاهِ بدکیش ، فرمان و حکم راندن
گرگي
كمانهخورده ، برخسروی رسیدن
ای قوم
برخروشید ، ای قوم برخروشید
باید
زِجان گذشتن ، دست از جهان بریدن
آری
زِجان گذشتن ، این خامشی شکستن
وا رهبرا
کشیدن ، گوشِ فلک دریدن
با عزم و
رزمِ سنگين باید به پیش رفتن
سرنیزۀ
عدو را بر جان و تن خریدن
با نامِ
جاودانش ، جاويد در جهانش
پير و
جوان به سویِ زندانِ او دویدن
در ها
بهم شکستن ، زنجیر ها گسستن
زندانیِ
عزیزش از کنجِ آن رهیدن
با سینه
های سوزان ، با دیده های گریان
در پای
او فتادن ، در خونِ خود تپیدن
باشد که
چیره گردد نیرویِ ملت ، آنگه ،
باید به
شادمانی فریاد برکشیدن
فریاد
ای مصدق ، فریاد ازاین ستم ها
فریاد
از این ستم ها ، کامروز رفت برما
|