|
منير طه
مرا
فروختي اي آشناي دربدرم
مرا
فروختي اي آشناي دربدرم
من از
خطاي تو در اين گذر نميگذرم
« من
آن نيم كه دهم نقدِ دل به هر شوخي »
من
اين متاع به هركوي و هر گذر نبرم
مرا
فروختي اي آشناي دربدرم
ولي
بساطِ تو بي من چه رونقي دارد
در
آستانِ محبت كه سود و سودا رفت .
از
آستينِ مروت بگو چه ميبارد
به
اعتبارِ كدامين كسان ، كدام خسان
به
جاي برگ و برم خار و خس درآكندي
نگين
دولتِ فقر و قناعتِ ما را
به
زيرِ پاي كدامين حقير افكندي
به
روي پستِ هر آن دست بسته رو كردي
نه
عبرتي كه به بيمايگان نپردازي
به
پاي سست هر آن سر شكسته سر بردي
نه
غيرتي كه تن از قيدشان رها سازي
نگويمت كه چنين و چنان چرا كردي
كه
اين برآمده از ذات و زادة عَرَض است
نگويمت كه به دريوزگي چرا رفتي
كه
ترك عادت ديرينه موجب مرض است
اگرچه
حرمتِ جانان در عهدة جان هاست
اگرچه
مهر حبيبان قبولِ خاطر هاست
وليك
در حرمِ آنچه حرمتِ جان است
گمان
مبر كه خموشم ، زبانِ من گوياست
نه آن
سرم كه به سوداي سيم و زر
بروم
نه
آنكه سر بنهم بر سريرِ نامردان
نه
آنكه درگذرم از هر آنچه آمد و رفت
نه
آنكه از سرِ اين
لاشه
بركَنم دندان
در
اين ديار كه لافِ سخن فراوان است ،
هميشه
نقدِ سخن هاي من عيارِ تو بود
در
اين سراي كه اندك كسي به نام رسد
هميشه
نامِ منيرِ من افتخارِ تو بود
ونكوور ، بهار
2005
ـ بازبيني و نخستين انتشار ، پنجم اكتبر 2006
|