|
ما در کجای تاریخ ایستاده ایم ؟
از خواننده
ی گرامی خواهش می کنم اگر چارچوب عقیدتی یا اجتماعی ـ سیاسی ویژه ای دارد
، هنگام خواندن این نوشته تا آن جا که می تواند آن باور اجتماعی را به کنار
بگذارد و بکوشد از آن باید ها جدا شود و آزاد و
بدون پیش داوری به این بیندیشد که ما در کجای تاریخ ایستاده ایم ؟ چرا باید
ملتی با یک پیشینه ی تاریخی و فرهنگی و انسانی ارزشمند تا به این پایه
ناکارآمد و بیچاره شود که هستی و جان ومال اش را بتاراج ببرند و فرزندانش
را در زندان ها و در کوی و برزن چنین بی حرمت و بی ارزش سازند. راستی ما را
چه افسونی تا به این پایه زبون و بیچاره نموده است؟ چرا در چند صد سال
گذشته به ویژه از هنگامی که اروپا آغاز به پیشرفت نموده است و انگلستان
بساط استعمارگریش را در همسایه ی شرقی ما ، هند ( هند و پاکستان و
افغانستان امروزی ) و اقیانوس هند گسترده است، روز به روزخرد ما به خرافات
آلوده شده و جز شماری اندک« جوانه ای ارجمندی »، در هیچ کجای میهن مان،
نروییده است و ما زبون تر و بیچاره تر گردیده ایم.
این درست است که ما خود باید بدبختی های خویش را چاره کنیم. اما کسی که در
یک خانواده ی بیسواد و خرافاتی پا به جهان می گذارد ، دبستان و آموزگار و
دانشگاه و جامعه اش در خرافه فرو رفته است کی می تواند از این نادانی و بی
خردی رهایی یابد ؟ ذات نایافته از هستی بخش ـ کی تواند که شود هستی بخش ؟
یک چنین انسان کور بین و خرافه پرستی چگونه می باید به آگاهی و فضیلت برسد
و خرد خفته ی خود را گسترش دهد؟ ما به چنین کودکی که در چنین زندانی از
ناآگاهی و خرافه ی استعماری به دنیا می آید چگونه می توانیم بگوییم که او
گناهکار است؟ و این که چرا مانند مردم اروپا یا آمریکا، رشد و توسعه نمی
یابد ؟
من هنگامی که به زندگی و دوران پرورش خودم می اندیشم می بینم که مادرم را
آخوندهای انگلیسی از خواندن و نوشتن محروم کردند و او برای آن که دچار قهر
خداوند متعال نشود و در آتش جهنم سرو کارش با مارها و عقرب های جراره نیفتد
همیشه از مکتب خانه
و نوشتن گریزان بود.( در آن روزگار بنا به حکم آخوندها و ملاباجی ها ،
دختران و زنان اجازه نداشتند نوشتن را بیاموزند و در شماری از مکتب خانه ها
به دختران فراتر از روخوانی عم جز
آموزش نمی دادند.) پس از ازدواج هم کوشش های پدرم و پس از پدرم نیز تلاش
های ما فرزندانش برای باسواد کردن مادرم به جایی نرسید. ترس از آتش جهنم و
قهر خداوند متعال که بر همه ی کارهای او همیشه نظارت داشت، در ژرفای جان و
استخوانش فرو رفته بود. به این ترتیب من و خواهران و برادرانم از یک دایه ی
با سواد و فرهیخته بی بهره ماندیم.
پدرم را کارگزاران استعمار به قشون بردند. او چون ستم و اطاعت کورکورانه را
بر نمی تافت با قشون جنگید و اقتدار و عظمت آن لباس را به بهای آزادی خود
نخرید و ارتش را ترک گفت. به دلیل آزادی خواهی و ستم ستیزی اش چه رنج هایی
که از حکومت دست نشانده ی استعمار نکشید. او تا دم مرگ به مبارزه ادامه داد
. چه بسا اگر در آن درگیری ها کشته می شد، شاید من هرگز قلم به دستم نمی
رسید و از این کوره سواد هم محروم می ماندم و امروز دیگر نمی توانستم با
این مختصر مصدع اوقات گرانبهای شما بشوم.
هنگامی که من دو ماهه بودم « رضا شاه کبیر » را انگلیس ها، از ترس هیتلر از
« قدر قدرتی » و فرماندهی ارتشی که یک گلوله هم شلیک نکرده بود ، برداشتند
و « فرزند برومندش » را بر جای وی نهادند. دوساله بودم که راس اتحاد جماهیر
شوروی سوسیالیستی " حامی کشورهای ستمدیده " « استالین کبیر»، به همراه سران
کشورهای امپریالیستی انگلیس و آمریکا ، در « کنفرانس تهران » بر پل پیروزی
فرود آمدند و سرنوشت میهن ما را بدون رأی و نظر مردم ایران رقم زدند و
منافعی را که می باید از یک کشور استعمار زده ببرند به خوبی و خوشی ، بی سر
و صدا با هم تقسیم کردند «. . . و صیادان دریابارهای دور . . . و بردن ها
و بردن ها و بردن ها . . . و گزمه ها و گشتی ها. »
دبستان با چوب و فلک همراه بود و جهل مطلق آموزگاران استعمار زده و
دبیرستان هم با مدیران گوش به فرمان حکومت و ساواک، بهتر از دبستان نبود.
دکتر نیلی معلم شیمی در کلاس یازدهم با کلید آهنی به سر و کول ما می کوبید
تا آنچه را هم که آموخته بودیم، از مغزمان بیرون بپرد. اما در دانشگاه دیگر
زور استادان به ما نمی رسید ، شاه به جای لباس شخصی های امروزی و شهیدان
زنده، برایمان پلیس ضد شورش می فرستاد. در اول بهمن ۱۳۴۱ نیروهای پلیس شاه
در دانشگاه تهران، نزدیک به یک ساعت مانند کیسه بوکس مرا کتک زدند. ( درست
همان روزهایی که شاه کنگره ی آزاد مردان و آزاد زنان را برپاکرده بود). پس
از سخت گیری های شاه با دانشجویان دانشگاه و شکست مبارزه ی آزادی خواهانه
برای انتخابات آزاد و آزادی های اجتماعی ، تبعید خمینی و مرگ دکتر مصدق ،
کم کم دوستان ما به سمت مبارزات مسلحانه کشانده شدند.
در دبستان و دبیرستان ما از حل مسائل ساده عاجز بودیم. در دانشگاه ها هم به
جای سواد و روش تحقیق به ما دیپلم ها و عنوان های دهن پرکن تو خالی لیسانس
و فوق لیسانس و دکتری می دادند. عقل و خرد ما که دست پرورده ی استعمار بود
و عاجز از مبارزه ی اساسی و برنامه ریزی خردمندانه ی بلند مدت، راه به جایی
نبرد، در نتیجه شماری از دوستان ما از چپ تا راست دست به اسلحه بردند،
چگونه و چرا ؟ جای بررسی ، جست و جو و رژف اندیشی دارد! گروه دیگری به
کارهای هنری و اجتماعی پرداختند. جمع وسیع تری به فرهنگ مصرفی وابسته آلوده
شدند. برخی از همکاران دانشگاهی ما به دلیل آموخته های غلط ، نادانی و
توهم ، فقط در ازاء چند صد تومان و گاهی هم رایگان، برای ساواک خبرچینی می
کردند. ما کوتوله های دست پرورده ی مکتب استعمار، در سیاست هم مانند اقتصاد
و فرهنگ وابسته به غرب بودیم و به دلیل فقدان چاره اندیشی اصیل ایرانی ، در
سیاست هم راه به جایی نبردیم.
چپ ها به نسخه برداری از ترجمه های دست و پا شکسته و پرغلط، از نوشته های
مارکس و انگلس و لنین، به چپ راهه رفتند و امروز نیز شماری ازآن ها از آن
سر بام به آغوش آمریکا می غلتند. راست ها با سرعت به توحش ۱۴۰۰ سال پیش روی
آوردند و کوشیدند اسلام ناب محمدی را در برابر الگوی غربی ها قرار دهند و "
غرب زدگی " را تحریم کنند و امروز در اوج نصرت و قدرت، ملت ما را بقهقرا ،
فقر و تیره بختی دچار ساخته اند. می توان گفت کمترکسی به نمونه های
خردگرایانه ی فرهنگ ایرانی روی آورد و نمونه ی پیروزمند مبارزات اجتماعی-
سیاسی دکتر مصدق نیز به فراموشی سپرده شد. آن چند نفری هم که خود را وارث
راه مصدق می دانستند، از ادامه راه او باز ایستادند و ما جوانان هم که
نوشته های خردمندانه ی دکتر مصدق را درک نکردیم ، نتوانستیم توصیه های وی
را برای ایجاد یک جبهه ی وسیع و مدرن مردمی عملی سازیم. بر خلاف توصیه های
دکتر مصدق ، فرصت های تاریخی برباد رفت و تمجمج و بی عملی و عافیت طلبی،
راه میانه را نیز بر روی ما و نسل های آینده سد کرد.
این تیره روزی ها که بر همه ی ما رفته است ، حقیقت است و تلخ ، اما من با
هیچ شیوه ی اندیشه ای سر جنگ ندارم. هرسری اندیشه ای دارد و پیکر و دست پای
خود را به سویی رهبری می کند. آن هایی که سر خود را در راه خدمت به مردم و
طبقه ی خود از دست دادند ، چاره را در آن دیدند که برای باز کردن گره ای که
می شد با دست توانای ملت ایران باز کرد ، از آتش استفاده کنند و سر و جان
خود را نیز در این راه نهادند.
هر کس در هر کجای دنیا و در هر برهه از تاریخ در یک محیط اجتماعی ویژه به
دنیا می آید و دارای یک فرهنگ و شیوه ی اندیشه می شود و باورهایی را از پدر
، مادر ، مدرسه و جامعه ی خود وام می گیرد. البته در گذار هستی و در صورت
وجود آزادی، خرد آدمی بیدار و شکوفا می گردد. کسی که در یک خانواده ی
زرتشتی به دنیا می آید در برترین جایگاه می تواند مانند موبدان زرتشتی در
دوره ساسانیان بیندیشد چرا که ایده آل او متون گردآوری شده از آن روزگار و
شیوه ی زندگی موبدانی است که برای کسب قدرت خودشان، این راه را فرا روی او
نهاده اند. پیروان راستین و صادق حضرت محمد بدون دخالت انگلیس ها هم ، بیش
از ۱۴۰۰ سال با زمان ما فاصله دارند. البته مارکس هم در آغاز سده ی نوزدهم
به واقعیت های انکار ناپذیری دست یافته است که شماری از مردم ما از وی
پیروی می کنند. هرکس می تواند به هر گرایشی دل خوش کند اما همه ی ما دردهای
مشترکی داریم که باید به کمک یکدیگر به درمان آن ها بکوشیم . از بهم پیوستن
ما سیلی سهمناک پدید خواهد آمد که هیچ سدی تاب بستن راه ما را نخواهد داشت.
ما همه در یک جامعه ی وابسته ی نیمه استعماری به دنیا آمده ایم . توده های
گسترده ای از مردم ما نسل پس از نسل در همان ناآگاهی های ناخواسته ی محیط
اجتماعی ـ فرهنگی خود دست و پا زدند و « ناخوانده نقش مقصود » ، با دردها
و نابسامانی های خود زندگانی خویش را سر کردند. اما در یک صد سال گذشته
بسیاری از زنان و مردان آگاه تر نیز کوشیده اند تا زنجیرها را از دست و پای
خود و مردم ما باز کنند.
با افزایش نیروهای شهر نشین در یک صد سال گذشته تعادل نیروهای اجتماعی در
ایران به سود نیروهای شهر نشین تغییر کرده است. اما ما به آن درجه از
پیشرفت و رفاه اجتماعی و آزادی های سیاسی دست نیافته ایم که مردم اروپا در
دویست سال گذشته به آن نائل آمده اند. دلیل این ناکامی و نا بسامانی این
نیست که آن ها از استعداد ویژه ای برخوردار بودند بلکه دلیل آن این است که
با دخالت های غارت گران اروپایی، رشد اجتماعی و اقتصادی جامعه ی ما دچار
اختلال اجتماعی ـ سیاسی شده است. صنعت و اقتصاد و فرهنگ ما در رقابت
نابرابر و ناسالم در برابر کشورهای پیش رفته و با برنامه ریزی های وزیران
و مدیران وابسته به استعمار، دچار بیماری و انحراف شده است . جامعه ی ما
رشد سرمایه دارانه نکرده است بلکه به صورت زائده ای وابسته به اقتصاد جهان
سرمایه داری، رشدی ناهمگون و بی رویه و گاه واپسگرایانه داشته است. در
نتیجه آن نیروهای اجتماعی که در اروپا موجب رشد و توسعه ی اجتماعی ـ سیاسی
شدند ، در ایران هرگز بوجود نیامدند.
در اروپا رشد بانک داری ناشی از تجارت و غارت قاره های دیگر سبب رونق صنایع
و ایجاد سندیکاها ، احزاب و نهادهای مدنی شد. مبارزات سیاسی و اجتماعی
احزاب و سندیکاها آزادی های مدنی ورفاه اجتماعی شهروندان را فراهم کرد. در
ایران وارونه ی آن روی داده و به فرمان استعمارگران با وجوهاتی مانند
وجوهات موقوفه ی اَوَد
که از هندوستان و به وسیله ی نایب السلطنه ی انگلیس فرستاده می شد خرافات
و دین فروشی را اشاعه دادند. یک یک آزادگان و فرهیختگان ما را به صورت
زنجیره ای دست چین کرده و به قتل رساندند . مجلس را به توپ بستند ، قیام ها
و بلواها برپا کردند و کودتاهایی مانند کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و ۲۸ مرداد
۱۳۳۲براه انداختند. صنعت و اقتصاد و فرهنگ ایران را وابسته و مختل ساختند .
احزاب و نهادهای مدنی و آزادی های اجتماعی را ممنوع ساختند. هنوز هم هیچ
حزب و سازمان سیاسی به بهانه ی حفظ منافع اسلام عزیز و غارت بی درد سر
منابع عظیم ملی ما، حق اعلام وجود و فعالیت ندارد.
در یک صد سال گذشته هر گونه فعالیت خرافی و دینی نه تنها آزاد بوده بلکه به
شکل های گوناگون تقویت مالی و حمایت دولتی و پشتیبانی برون مرزی و اسلامی
می شده است. رابرت دریفوس در کتاب بازی شیطان به گونه ای مستند رشد فداییان
اسلام در ایران و دیگر کشورهای اسلامی را که توسط انگلستان و شریک نوپایش
آمریکا، تقویت می شده گزارش کرده است( خواندن این کتاب ارزشمند را در آدرس
زیر به همه ی هم میهنان توصیه می کنم ).
در ایران تا پیش از سال ۵۷ تقریبا تمام فعالان کمونیست و مذهبی های چپ قتل
عام شدند ، اما در مقابل انواع و اقسام هیئت های مؤتلفه و غیرمؤتلفه و
انجمن های حجتی و اسلامی گسترش یافتند. کتاب های دکتر شریعتی و دیگر کتاب
ها و نشریات خرافی اشاعه یافتند تا بتوانند حکومت اسلامی را برای ادامه ی
غارت وارثان شرکت نفت انگلیس و ایران بوجود آورند.
در یک صد سال گذشته ، در ایران احزاب و سازمان هایی داشته ایم که گاهی در
جذب جوانان و ایران دوستان بسیار هم موفق بوده اند. در این سازمان ها و
احزاب ، تئوری ها، سیاست ها و فعالیت ها از بالا و بیشتر اوقات بر ضد منافع
ملت ایران دیکته می شده است. گواه این گفته، سازمان های سیاسی و احزابی است
که در یک صد سال گذشته در شرائط غیردموکراتیک در ایران ، به وجود آمدند که
در نتیجه، از نظر عمل کرد هم غیردموکراتیک ، نا کارآمد و ناصالح بودند و
ترازنامه ی فعالیت شان هزاران هزار قربانیانی است که از ملت ما گرفته اند.
اگرقربانی کردن هزاران هزار جوان ایرانی به هراسمی و به هر دلیلی خیانت
نیست ، چه نامی می توانیم بر آن بگذاریم. شگفت آن که اغلب پیروان سابق این
حزب ها و سازمان ها ، حاضر نیستند با واقع بینی به زندگی برباد رفته ی
خودشان و رفقایشان نگاه کنند و آن چه را که گذشته است با عبرت بنگرند. اغلب
آن ها می پذیرند که حزب یا سازمان شان غیر دموکراتیک و عملکردش نادرست بوده
است. شکست و تلف شدن فرصت ها و نیروهای انسانی را قبول دارند، اما بیشتر آن
ها با توجیهات نادرستی که از فعالیت های خودشان و رهبران شان می کنند هم
خود را فریب می دهند و هم نسل های آینده را گمراه می کنند. همه می دانیم که
این بسیار دردناک است که کسی یک عمر تلاش ها و جانفشانی های خود را نادرست
و باطل بداند. برای چنین کاری به همت و اراده ای عظیم ، عظیم تر از
جانفشانی ها ی گذشته نیاز است تا بتوان بر فریب درونی خود پیروز شد. انصاف
حکم می کند که یاد آور شوم که در تاریخ معاصر ایران کسانی بودند که این
اراده و صمیمیت را داشته اند که بین ما و بیگانگان ، چراغ راه آیندگان
شدند و گذشته ی خود و حزب و سازمان خود را به نقد کشیده اند. اما شمار
آنان در برابر آن هزاران هزاری که اشتباهات گذشته ی خود را لاپوشی می کنند
بسیار اندک است. بعلاوه آن ها بیم دارند که فریب خوردگان و رهبران آنان تیغ
تکفیر بر انتقاد کنندگان بکشند . خلیل ملکی یکی از آن آموزگاران بزرگ تاریخ
سیاسی ایران و از کسانی است که این همت و صمیمیت عظیم را داشت و در این راه
سختی های فراوانی را برخود هموار کرد.
پس از انقلاب مشروطیت تنها جنبش سیاسی پیروزمند در ایران، تشکیل جبهه ی ملی
به رهبری دکتر مصدق بود که با بیشترین پیروزی ها ، کمترین تلفات را داشته
است. اگر ملاکین بیگانه پرست و روحانیون خیانت پیشه و رهبران حزب توده در
راه جنبش ملی و استقلال طلبانه ی مردم ما آن همه اخلال نمی کردند، بیگانگان
هرگز نمی توانستند مقاومت مردم ما را درهم بشکنند. امروز بازماندگان همان
روحانیون در قدرت و حاکمیت قرار گرفته اند و در دشمنی با مردم ایران ، روی
سلاطین دست نشانده ی سابق را سفید کرده اند.
هنوز هم چاره ی نابسامانی مردم میهن ما ، ایجاد یک جبهه ی سراسری و یک
پارچه از همه ی اقشار و طبقات اجتماعی ایران به رهبری آن سازمان و گروهی
است که این تشخیص را داشته باشد که اولا با جلب اعتماد مردم و گروه های
سیاسی دیگر یک جبهه به وجود بیاورد. دوما با شعارها و اقدامات سیاسی درست و
حساب شده به کمک همه ی گروه ها و طبقات اجتماعی ایران ، حکومت ملایان را از
صحنه ی روزگار بروبد. در تاریخ مبارزات مردم دنیا در هر زمان و در هر کجا
جبهه ای از همه ی اقشار و گروه های مردم به رهبری هر شخص یا گروه سیاسی به
وجود آمده به پیروزی رسیده است. جنبش های چین ، هند ، الجزایر، کوبا ،
نیکاراگوئه و حکومت ملی در زمان دکتر مصدق نمونه های تاریخی پیروزمند
مبارزه ی جبهه ای و توده ای هستند. احزاب و سازمان هایی که از منافع گروه
های خاصی از مردم حمایت می کنند در صورتی می توانند پیروز شوند که
هوشیارانه با درک درست از منافع توده ها ، رهبری همه ی گروه ها و سازمان را
با تساهل و روش های دموکراتیک به دست آورند. دوران رهبری سانترالیسم
دموکراتیک و اطاعت کورکورانه، نظم آهنین حزبی و طبقاتی سر آمده است.
کارنامه ی سازمان ها و احزاب در ایران و در جهان نشان داده است که رهبران
دیگر قادر به تحمیل اراده ی بی چون و چرای خود به مردم آزاداندیش نیستند.
جبهه ی یک پارچه و سراسری مردم همیشه و در همه جا پیروزبوده و در آینده نیز
پیروز خواهد بود.
پایدار باد ایران ـ برقرار باد آزادی و استقلال ایران
منوچهر تقوی بیات
استکهلم ـ هفدهم دیماه ۱۳۸۶ برابر با هفتم ژانویه ۲۰۰۸ میلادی
|