Iran National Front, USA

Home Page

Views | News | Statements | Documents

Views: Modernity and Mr. Mir Fatrous
Mr. Mirfatrous writes in a wrong & a waste way 
By : Ali Shahandeh
2009

Please be patient, the below are graphics and may take a moment to load.
This web page is printable.

 

تجدد(مدرنيته) ‌و آقای ‌ميرفطروس‌


آقای ‌ميرفطروس ‌قلم ‌به ‌ناحق‌ ميزند ‌و نقش ‌بر آب‌! (*)

علی شاهنده

اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی

انقلاب ‌مشروطيت ‌گامی‌درست ‌و سنجيده ‌درعرصه‌ و قلمرو تجدد بود، ‌دريغا که دو شاه پهلوی ‌دست نشانده‌ بيگانگان ‌به مزدوری‌ بيگانگان ‌آن را پايمال ‌کردند.

تجدد(مدرنيته)، به زبان ساده و روشن، چه دردرون دارد و بيان چه چيزی است؟ در برابر چيست؟ و نقيض آن کدام است؟

برای نجات از سردرگمی در فرمول های دو پهلو و چندپهلو، بجا است پيش از هر چيز جايگاه و خاستگاه آن و قلمروآن مشخص شود تا همچون محکی تشخيص مصداق ها و نمونه های آن را آسان کند و از بکار بردن نابجای آن بويژه از سوی آنها که می کوشند لباس تجدد را به قامت اميال و خواسته ها و کردارها و پندارهای، درحقيقت بيگانه با تجدد، خود بپوشانند مانع شود.

در آخرين شماره تلاش (شماره ۸) نوشتاری است از آقای سپهر آرياپور که به گمان من دراين زمينه معيارهای روشنی بدست می دهدکه می تواند ما را در شناختن ماهيت و خصلت تجددياری دهد. ايشان با قبول نقش عمده روابط زيربنائی در رشد جامعه و تجدد، با آوردن نمونه ها و نشانه هائی از تجدد از جمله خرد، تسامح و فردگرائی ، تاکيد می کنند «تجدد در عقايد و افکار» است و می نويسند «بايد علل و موانع خرد، تسامح و فردگرائی را در جامعه ايران بشناسيم و بعدا در رفع اين موانع کوشا باشيم. تا زمانی که اين موانع وجود دارند نه باساختن دانشگاه و نه با تغيير لباس، کفش، واکس، عينک، کراوات، پپسی کولا، موزيک پاپ، تلفن ، فاکس ، کامپيوتر و .... به روشنگری نخواهيم رسيد.»

به گمان من نيز تجدد (مدرنيته) کاراکتر و صفت است و مفهومی است فرهنگی و متعلق به جهان ذهن و انديشه و بينش، با خصلت اولاً، آزاد بودن ذهن و انديشه از دُگم ها، از احکام جزمی و از پيش ساخته شده ثانيا، و آمادگی ذهنی برای پذيرش و بکار بستن دست آوردهای تازه به تازه انديشه و دانش و آزمون بشری بويژه درباره جسم و روان انسان و حقوق و حيثيت و امنيت فردی و اجتماعی او در روابط متقابل و ناگزير اجتماعی. و:

۱_ در روند شناخت که پروسه ای است تاريخی و مداوم و بی پايان، عنصرثابت «تجدد» است و عنصر نسبی و متغير، دست آوردهای تازه به تازه دانش و آزمون بشری است.

۲_ تجدد بار مثبت دارد و همچون اهرمی قوی جامعه بشری را در راه بی پايان تفسير و تغيير و تحول پيش ميراند.

۳_ تجدد بهره گيری و بکار گرفتن بجا و سنجيده و انسانی ابزارهای پيشرفتهَ رادرپی دارد اما بهره گيری و بکار بردن ابزار هرچه هم پيشرفته، الزاما يارآور تجدد يا نشانه آن نيست. آنها را هر رباخوار و دزد و تاراجگر بيسواد و باسوادی با پول ميتواند بخرد يا بزور متصرف شود يا بدزدد اما تجدد نه خريدنی است نه غصب کردنی و نه دزديدنی.

آقای سپهر در نوشتار خود اشاره به مصاحبه اقای ميرفطروس در شماره پنجم نشريه تلاش کرده اند که من آن مصاحبه را نديده بودم و آنرا يافتم و خواندم و شگفتا که اقای ميرفطروس در اين مصاحبه مستقيم و غير مستقيم به دفاع از سلطنت استبدادی پهلوی‌ها پرداخته و آنرا تجددگرا و متجدد ناميده‌اند و بمنظور زمينه سازی برای اين دفاعيه، حتا به دفاع از کاربرد و کارسازی استبداد دست‌ يازيده اند تا بتوانند به اين نتيجه شگفتی‌انگيز برسند که «دوره رضاشاه و محمدرضاشاه درخشانترين دوران تاريخ ايران در يکسد سال اخيراست» و بعد هم با استناد به گفته تولستوی ‌«همه اين را می داننداما اگر چنين نمی گويند شهامت ندارند» مدعی می شوند که گويا همه «اين» را می دانند و تنها ايشان‌، در برابر ميليونها ‌و ميليونها بزدل و ترسو، از صفت شجاعت و شهامت برخوردارند و «اين» را می گويند. اما بخلاف ادعای ايشان «‌اين» خلاف حقيقت است و همه می دانندکه خلاف حقيقت است ولی درشهامت ايشان (‌آقای ميرفطروس‌) شکی نيست زيرا اين چنين قلب حقيقت کردن و بنام تجدد تبليغ استبداد کردن البته شهامت بسيار می خواهد.

باری، جای تاسف بسياراست که آقای ميرفطروس دراين راه گام نهاده و با همصدا شدن با مداحان سلطنت پهلوی ناگزير به کشيدن چهاربار سنگين و بد محتوا، شده‌اند:

۱_ مغشوش و آشفته کردن معنی و مفهوم و مصداق تجدد(مدرنيته)، تا به قامت سلطنت پهلوی راست آيد.

۲_تخطئه انقلاب ضداستبدادی و ضد استعماری مشروطيت، انقلاب درخشان و افتخار آميز ملت ايران، تا بتوانند کودتای ضد مشروطيت ساخته و پرداخته بيگانگان (با مزدوری سيدضيا و ديويزيون قزاق، با گماشتگی رضاخان به فرماندهی آن) را توجيه و حتا اقدامی لازم و سودمند برای ايران و خواست و آرزوی ملت ايران جلوه دهند.

۳_ تخطئه جنبش و جهش ديگر ضد استبدادی و بويژه ضداستعماری نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق (و ضمنا تخطئه شخص دکتر مصدق، که با کمال بی انصافی ادعا می کنند که تفکر سياسی وی با انديشه سياسی مدرن، ازجمله با دموکراسی و حکومت قانون تفاوت های آشکار داشته است)، تا بتوانند کودتائی را که به فرمان بيگانگان و رهبری ماموران و جاسوسان آنها و مزدوری شاه موفق به سرکوبی آن جنبش شد توجيه و تبرئه کنند و ننگ خيانت از پيشانی محمدرضاشاه و ديگر عوامل خود فروخته، از قلم و زبان ‌بمزدان و تئوری پردازان آن، پاک نمايند. (هدفی که برای بکرسی نشاندن آن دشمنان درونی و بيرونی آبادی و آزادی و پيشرفت و ترقی ايران و ايرانيان تلاش و هزينه بسيار کرده‌اند اما راه بجائی نبرده‌اند و بعکس درخاطر و ذهن ايرانيان چهره آنها هر روز کدرتر و پليدتر و چهره دکتر مصدق هرروز درخشان ترشده است‌).

۴_ و سرانجام، باتکيه به اين « مقدمات سراپا نادرست» شعبده کنند و اين نتيجه معيوب و محيرالعقول را بگيرندکه « رويکرد کنونی روشنفکران ما به مشروطيت حاصل نوعی شکست و نشانه نوعی بيداری و آگاهی ملی است » و با اين ترفند:

اولا دروغی بزرگ مبنی بر رويکرد روشنفکران ايران به سلطنت آنهم بصورت امری که صحت آن از پيش مسلم شده و ديگر مصون از چون و چرا است قالب کرده اند.

ثانيا آنرا نشانه «نوعی شکست‌» دانسته‌اند بی آنکه معلوم کنندکدام شکست و از چه نوع؟

ثالثا، به صدور حکم هم مبادرت فرموده اندکه : هرکس «بيداری و آگاهی ملی» دارد سلطنت (و بديهی است سلطنت پهلوی) خواه است که از آن دو نتيجه حاصل می شود:

نتيجه اول، تشرف آقای ميرفطروس به دين مبين سلطنت پهلوی از فرط بيداری و آگاهی ملی ايشان است .

نتيجه دوم، مخالفان سلطنت ازحوزه «بيداری و آگاهی ملی » اخراجند.

بازگوکردن و تحليل و شکافتن همه گفته های آقای ميرفطروس دراين مصاحبه افزون برآنکه فرصت درازمی خواهد، نيازی هم به آن نيست چه چکيده تمامی گفته های آقای ايشان درهمين چهار مورد است .و در زيرکاوشی مختصر درآنها:

در مورد نخستين _ ايشان اظهارکرده اند« تلقی ما از تجددگرائی (مدرنيته ) بسيار آشفته است چرا که عموماً فراموش می کنيم که ما از تجددگرائی در ايران صحبت می کنيم و نه مثلادر فرانسه و انگلستان » اما :

اولا، همانگونه که آقای آرياپور تاکيد می کنند ،تجدد (مدرنيته) در«عقايدو افکار» است و اساسا مقوله‌ای فرهنگی و متعلق به جهان انديشه و بينش است که جهانی منحصرا انسانی است . و تجددگرائی(مدرنيسم) گرايش به تجدد (مدرنيته)، و هواخواهی از آنست. نه تجدد و نه گرايش به آن و نه هواخواهی از آن‌، ايرانی و غير ايرانی ندارد. آنچه دراين باره درجوامع گوناگون ممکن است اختلاف داشته باشد شيوه آموزش و تفهيم آن و جايگيری و جا افتادن آنست. بجا بود که ايشان برای اثبات ادعای خويش تعريفی از تجدد و تجددگرائی ايرانی و تفاوت آن با تجدد و تجددگرائی فرانسوی و انگليسی يا آفريقائی ارائه مي دادند.

ثانيا_ همانگونه که در بالا به آن اشاره شد، بکار بردن جديدترين و پيشرفته‌ترين ابزارها به تنهائی و خود بخود معرف تجدد نيست . حاج مخبرالسلطنه هدايت که هنگام صدور فرمان تحميلی رضاشاه به تغيير کلاه و استفاده از کلاه شاپو، نخست وزير بود چه بجا و درست به او گفته بود که تغيير کلاه مهم نيست تغيير زير کلاه مهم است ، اما افسوس که طرف صحبت او ظرفيت ذهنی درک منظوراو را نداشت و با ادراک قزاقی او ناسازگار بود.

درمورد دوم _ .

انقلاب مشروطيت در مقوله تجدد و هواخواهان آن تجددخواه بودند. انقلاب مشروطيت حاوی بينشی نوبه انسان و جامعه بود و پرونده کهنه و پوسيده استبداد را بست و پرونده تازه‌ای گشود و راهی تازه ، راهی بسوی روشنی و شکوفائی سرزمين ايران و جامعه ايرانی برگزيد. انسان ايرانی قدراست ميکرد و شخصيت واقعی انسانی خود را باز مييافت برای اولين بار نمايندگان مردم برکرسی حاکميت ، برکرسی مجلس شورای ملی نشستند و با وجود نداشتن آزمون و همه مشکلات و کارشکنيهای عوامل و عناصر ارتجاع و استبداد داخلی و دو دولت بزرگ استعماری روسيه و انگلستان (مستقيما يا غيرمستقيم بوسيله ايادی و عوامل خودفروخته داخلی) در پيشبرد امر مشروطيت و دموکراسی، شايستگی بسيار از خودنشان دادند و حتا دو کودتای محمدعليشاه (به پشتيبانی نيروی مزدور قزاق که رضاخان هم درخدمت آن بود و چنانکه تقی زاده در کتاب خاطرات خود آورده است « قزاقها را از بدترين مردم انتخاب می کردند. آنها مثل شمر و يزيد بودند. مثل اينکه دستورداشتند مانند قشون خود روسيه باشند. صبح که به شاه دعا می کردند برای امپراطور هم هورا می کشيدند» ) را عقيم کردند و سرانجام او را از پادشاهی خلع نمودند. همچنين با تدبير و هشياری بسيار مانع موفقيت توطئه انگلستان برای تحميل قرارداد تحت الحمايگی و قيمومت ايران شدند و تلاش و شيوه خردمندانه و موفقيت‌آميزی که برای ممانعت ازتصويب اين قرارداد بکار بردندبراستی تحسين برانگيز است و معرف شايستگی آنها دردرک و پيشبرد حق حاکميت خود و استقرار و استحکام دموکراسی و ساختن ايرانی آزاد و آباد. اما دولت انگلستان نااميد از موفقيت توطئه‌های سياسی خود در تحميل قرارداد قيمومت ۱۹۱۹ _۱۲۹۸، با سوءاستفاده از ناتوانی قدرت نظامی تحميل شده به دولت ايران، درمقام تحميل عملی آن قرارداد از طريق کودتای نظامی به مديريت و سرپرستی اردوی نظامی خود در قزوين و بوسيله عمال خود، سيدضياء و همان نيروی مزدور قزاق (که بسبب انقلاب روسيه و صرفنظرکردن دولت انقلابی از همه امتيازات خود در ايران، ازجمله نيروی مزدورقزاق، به مزدوری ارباب جديد، ارتش دولت انگلستان ، درآمده بود) برآمد که ماجرای تلخ و زشت آن و نشاندن رضاخان و بريگاد قزاق را بر مسندقدرت سلطنت مطلقه همه می دانند و او انقلاب مشروطيت را خنثا و مشروطيت و حکومت ملت را پايمال و با بيرحمی به سرکوبی و کشتار آزاديخواهان و هواخواهان تجدد(مدرنيته) و سوزاندن ريشه تفکر در ايران دست زد و با ممانعت از نوسازی درون خانه و ويران کردن آنچه در درون خانه ساخته شده بود به رنگ و روغن زدن به ايوان خانه پرداخت (چنانکه بصورت ظاهر همه ارگان های مشروطيت رانگاه داشت اما همه مطلقا تهی از محتوا چنانکه «مجلس شورايملی » برقرار بود اما حتا يک نماينده واقعی مردم درآن راه نداشت يعنی از مشروطيت تنها نامی داشت (و هر سال هم بيشرمانه درهمان مجلس قلابی جشن مشروطيت برپامی کردند،). و با پايمال کردن آزادی و دموکراسی، راه پيشرفت و ترقی و شکوفائی سرزمين ايران و جامعه ايرانی را بست و بهمان راه کهنه و پوسيده پيش از جنبش مشروطيت انداخت با استبدادی خشن تر و سهمناک تر.


آقای ميرفطروس ضمن اين مصاحبه، درعبارت زير، مبانی و معيارهای ذهنی و فکری خويش را برای يک حکومت «درخشان» و بر اساس آن در تشخيص سلطنت استبدادی و شوم و پليد پهلوي ها به عنوان «درخشان ترين دوران تاريخ ايران در يکسد سال اخير» بدست می دهد: « رضاشاه نه اهل کتاب و قلم بود و نه دانشگاه ديده. خصلت عميقا نظامی ، پر تحکم و پر ديسيپلين رضاشاه از او انسانی خشک و بی انعطاف و منضبط می ساخت که نه تنها هيچ درکی از آزادی و دموکراسی نداشت بلکه اساساً آزادی و دموکراسی را با هرج ومرج های سياسی و آشفتگی های اجتماعی رايج يکی می دانست». اما برای ساده ترين اذهان نيز روشن است که موجودی با اين مختصات هنگامی که برکرسی حکومت بنشيند چه جهنمی برای مردم می سازد و چه به روز سرزمين و جامعه می آورد بويژه که حرص و طمع بيحد و مرز هم به آن اضافه شود.

امنيت ادعائی هم که گويا در حکومت رضاخان برقرار شده بود افسانه ای بيش نيست. در اين عرصه و ميدان ايشان خيلی دير رسيده اند.. در طول بيست سال ثناگويان «شاهنشاه عظيم الشان » ضمن تخطئه غيرمستقيم و مزورانه مشروطيت، مستقيما با قلم و زبان خود نوشتند و فرياد زدند «اهالی ايران آسوده بخوابيد کشورامن وامان است به شاهنشاه قدرقدرت و عظيم الشان دعاکنيد» و درهمان زمان ماموران اين شاهنشاه! حاکميت مردم را پايمال و مشروطيت را تعطيل و دادگستری را زبون و مال و ثروت مردم رابه تاراج ميبردند، قلم ها را (البته جز قلمِ قلم به مزدان) می شکستند و نفس ها را می بُريدند و مخالفان و رقيبان را در کوچه ها و خيابان ها می کشتند و درسلول های زندانها و تبعيدگاه ها شکنجه و خفه می کردند و با قهوه مسموم و آمپول هوا بقتل می رساندند و هر صدائی را خفه و هر جنبشی را با بيرحمی سرکوب می کردند و راه به آزادی انديشه و تفکر و تحول وتعالی جامعه مي بستند وشعله های تجدد وتجددخواهی را خاموش مي کردند. تا «خاطرمبارک آن شاهنشاه عظيم الشان ! آسوده باشد (و لابد بنا به ادعای آقای ميرفطروس هرچه بيشتربه سلطنت خوددرخشندگی! بدهند). که گوشه ای از اين تبهکاری ها پس از سرنگونی استبداد رضاخانی در دادگاهی که برای رسيدگی به جنايات شهربانی رژيم از رئيس و ماموران آن تشکيل و همه آنها محاکمه و محکوم شدند از پرده بيرون افتاد و همچنين با تصويب قانون استرداد املاکی که شاه کشور بزور ارتش و شهربانی از صاحبان آن گرفته بود درجه طمع و زورگوئی او فاش شد. و بفرض که کوتاه زمانی بمنظور فريب مردم با تزوير و ريا امنيتی ظاهری بوجودآورده باشد اما اين پوشاننده جنايات او و عقب نگاهداشتن جامعه و بويژه پايمال کردن مشروطيت نيست. استناد آقای ميرفطروس به حمايت افراد خوشنام و مردمی و دموکرات از رضاخان نيز نابجا است. اولا آنها او را انتخاب نکرده و درمسند سردارسپهی ننشانده بودند. نيروی مزدور قزاق به فرماندهی او از ابتدا بوسيله کودتابه جامعه ايران تحميل شده بود و با ادغام ارتش درنيروی قزاق و اعزام نيروی مسلح تحت فرمان افسران همراه خود به ايالات، قدرت را در سراسر کشور قبضه کرده بود و هرگاه اعمال نادرست او مورد اعتراض مجلس شورا و سياستمداران مردمی و مردم قرارمی گرفت و موقعيت او به خطرمی افتاد با اشاره او سيل تلگرافهای تهديدآميز آنها مبنی بر حرکت نيرو بسوی مرکز برای حمايت از او براه می افتاد و معترضان از بيم براه افتادن جنگ و خونريزی کوتاه می آمدند. اينها همه گفته و نوشته شده و حتا شيوه متقلبانه و تهديدآميز او در گرفتن رای مجلس شورا به انتقال سلطنت از قاجاربه پهلوی (که حتانام پهلوی را با زور و تهديد از دارنده اصلی آن گرفته بود) و مخالفت های صريح و اصولی بسياری ازمردم و نمايندگان مجلس شورا از جمله مستوفی الممالک و دکترمصدق ومدرس به روشنی در اوراق تاريخ ايران منعکس است.

آقای ميرفطروس برای دفاع ازحکومت استبدادی ددمنش رضاخان، از تحقير ملت ايران و ناشايستگی آن برای داشتن نظامی مبتنی بر آزادی ودموکراسی و ضمن آن تخطئه انقلاب مشروطيت و جانبازيهای مردم دريغ ندارند و بابت اين درازدستی به حيثيت ملت ايران «شهامت و شجاعت اخلاقی فراوان» هم به حساب خود می گذارند. ايشان رضاخان را محصول شرايط عينی و ذهنی جامعه ايران ميگويند و فرزندزمان خود و به اين قرار: اولا، جامعه ای که انقلاب درخشان وافتخار آميزمشروطيت راعليه استبداد کهن وريشه دار شاه و شيخ پيش برده و به قانون اساسی مترقی دست يافته بود، در حد قزاقی بيسواد که نه تحصيلاتی داشت ونه «اهل کتاب و قلم» بود و نه درکی ازآزادی و دموکراسی داشت، تنزل مي دهند. ثانيا، زمانه ای را نيزکه در آن انقلاب شکل گرفت و موفق شد، مستحق و درخور حاکميت استبدادی رضاخان جلوه می دهند و در اين راه تا آنجاپيش می روند که، نادرست، مدعی می شوند «خواست آزادی و دموکراسی خواست مرکزی و اصلی روشنفکران آن عصرنبود» اما اين ادعائی است نادرست و بی پايه. اگر آزادی و دموکراسی خواست روشنفکران نبود انقلاب مشروطيت برای چه پاگرفت؟ و قانون اساسی مشروطيت چرا و چگونه بدست آمد؟ آيا آن انقلاب (و چنانکه ازمحتوای قانون اساسی آن نيزآشکار است) جز بر محور مبارزه با استبداد شاه و شيخ بود؟ و اگر روشنفکران آزادی و دموکراسی نمی خواستند، بگير و ببند و تبعيدو کشتاری که سپس رضاخان عليه آنها براه انداخت برای چه بود؟ ( لابد به زعم آقای ميرفطروس به اين دليل بوده که آنها از رضاخان استبدادی سخت ترطلب می کردند و او زير بار نمی رفته است!). وا ما به خلاف ادعای آقای ميرفطروس رضاخان نه محصول شرايط عينی و ذهنی جامعه ايران بود و نه فرزند زمان خود بلکه فرزند نيروی مزدور قزاق به فرماندهی افسران روسی و حتا درلباس ارتش روسيه بود، فرزند لياخوف ها، فرزند دولت ارتش انگلستان و ژنرال آيرونسايد بود. اگر شرايط عينی و ذهنی جامعه حکومت استبدادی را طلب می کرد نياز به دخالت دولت ها و ارتش های روسيه انگلستان نبود. ولی حقيقت اينست که آن کودتا نه بنا به شرايط و مقتضيات عينی وذهنی ايران بلکه بنابه شرايط ومقتضيات عينی وذهنی سياست استعماری دولت انگلستان بود. و نيز مسلم است که نميتوان هم انقلاب مشروطيت را تجددگرايانه و مشروطه خواهان را متجدد دانست و هم استبداد رضاخانی (و رضاشاهی) و محمدرضاشاهی را.

در مورد سوم_ تخطئه نهضت ملی به رهبری دکترمصدق نيز در همين فضای دلبستگی به استبداد است. بخلاف ادعای آقای ميرفطروس دکتر مصدق هم معتقد به مشروطيت و حاکميت ملت و هم پايبند به حکومت قانون و دفاع از آنها تا پای مال و جان بود. او در رهبری نهضت ملی ابتدا تلاش خودرا برای تمکين شاه به قانون اساسی مشروطيت و حاکميت مردم و خودداری از دخالت درحکومت و در انتخابات مجلس شورای ملی و پرهيز از اطاعت از بيگانگان بکار برد. حتا برای منع او از دخالت در انتخابات مجلس شورا در دربار متحصن شداماچون راه به جائی نبرد و در اثر ترس و زبونی شاه در برابر بيگانگان همه تلاش ها بی ثمرافتاد، قطع دست استعماری بيگانگان راهدف گرفت و ملت ايران صميمانه درکنار او ايستاد و موفقيت های عظيم بدست آمد و دست استعمار از سرزمين و ثروت ايران قطع شد. اما باز همان بازی شوم کودتا آغاز شد و  اين بار شاه کشور کار خيانت به ملت ايران و خدمت به بيگانگان رابه آنجا رساند که بفرمان آنها و تحت رهبری ماموران آنها و جاسوسان آنها عليه ملت ايران و دولت منتخب او دست به کودتا و گرفتن و بستن و کشتن آزادی خواهان زد و سپس سرزمين و ملت ايران را، بويژه با حضور حدود پنجاه هزار مستشار نظامی امريکائی (و بهره مند از مصونيت قضائی) و سازمان های امنيتی و جاسوسی آنها، ( و اخيرا نيز در روزنامه معتبر فرانسه«لوموند» بتاريخ ۲۹ و ۳۰ ژوئن ۲۰۰۱ اعتراف مامورسازمان «سيا» از بکاربردن صندوق مخصوص حاوی اسيد بسيار قوی در ساواک شاه برای از بين بردن اجساد کسانی که بدست ماموران ساواک ربوده و با اسلحه يا زيرشکنجه کشته مي شدند پرده برداشت) ميدان تاخت و تاز و تاراج آن بيگانگان (و البته خود و خانواه و اعوان و انصار قلم و زبان و انديشه به مزدان) قرارداد و هنگامی هم که کارجهل و جنونش و زشتکاري های سازمان جهنمی ساواک و ديگردستگاه های به اصطلاح امنيتيش به فضاحت جهانی کشيد، و ماندنش ممکن بود خطر انقلاب مردم و احيانا تسلط سازمان های چپ بويژه با کمک شوروی را سبب شود بدستور همان بيگانگان (که بنابه اقرارشکوه آميزخودش، سفير امريکا اصرار داشت نه تنها روز بلکه حتاساعت ترک ايران را معين کند) ايران را ترک کرد تا ارباب بتواند نقش واروی خطر چپ را با باز کردن راه برای دار و دسته های دينی بزند. حال چگونه است که آقای ميرفطروس از دوران سياه استبدادی رضاخان و فرزندخلفش که مسئول عقب ماندگی و انحطاط مادی و معنوی جامعه ايران و زمينه ساز تسلط و حاکميت روضه خوانهای واپس مانده از اعماق قرون و اعصارشده اند تجليل و درحقيقت ذهن جامعه را مغشوش و زمينه را برای استبدادی ديگر آماده مي کنند؟ آيا برای «رهائی ازدروغ بزرگی که ما را دربرگرفته» بايد دروغی بزرگتر گفت؟ و اسم آن را هم شهامت گذاشت و چيزی هم طلبکارشد؟

آقای ميرفطروس که درکتاب «ديدگاه ها» اورده اند «بديهی است که تجدد گرائی اساسا با آزادی و دموکراسی همراه است» در اين مصاحبه می گويند:«دوره رضاشاه و محمدرضاشاه درخشانترين دوران تاريخ ايران درصدسال اخيراست.» اما در باره سرانجام اين «دوران درخشان » و آنچه به سرزمين و جامعه ايران مرحمت فرمود می گويند «دروازه های تمدن بزرگ از فاضل آب های انقلاب اسلامی سر درآورد» . گرچه آن «دوران درخشان!» محصولی درهمين حدودمی توانست ببار آورد، اما دليلی که آقای ميرفطروس ارائه مي دهند جالب توجه است. می گويند:«انجمن شاهنشاهی فلسفه نيز که قرار بود برای تحولات صنعتی و اجتماعی دوران محمد رضاشاه فلسفه ای عقلی و مناسب تدوين نمايد، درقبضه هدايت دکترسيدحسن نصر و شيخ مرتضا مطهری به تدوين فلسفه اسلامی و ترويج انديشه های تجددستيز پرداخت و چنين بود که دروازه های تمدن بزرگ از فاضل آب های انقلاب اسلامی سردرآورد. » اين دليل از اين جهت جالب است که اولا، نشان از بی اعتباری آن رژيم داردکه دو نفر توانسته اند آن را به چنين روزی اندازند ثانيا، نشان از مسير نادرست و آلوده آن دارد که از فاضل آب سر درآورده و ثالثا، گويای ابتذال رژيمی است که شاه خودکامه آن، دچار عقده و جهل و جنون و فساد، (که چنانکه آقای ميرفطروس درکتاب «ديدگاهها» به گفته وزير اطلاعات رژيم شاه استنادمی کند، « همه چيز از آريامهر برمی خاست وهمه کس بانام آريامهر به قدرت می رسيد») انجمن فلسفه، آنهم «شاهنشاهی» درست می کند و عده ای را مامور می کند که برای برنامه ها و اعمال ،نه تنها دور از عقل بلکه مرگبار، صنعتی و اقتصادی او «فلسفه ای عقلی» تدوين کنند يعنی در حقيقت «ببافند». اما جالب تر و شيرين تر اينکه آقای ميرفطروس اکنون خودبه «تدوين اين فلسفه عقلی! و مناسب!» برای او پرداخته اند و در اين باره با توسل به کشف و شهود و فالگيری و طالع بينی (وشايد هم با احضار روح او و گفتگو با او) می گويند «پس از استقرار امنيت اجتماعی، توسعه صنعتی و رفاه اقتصادی مردم، ظاهرا محمد رضاشاه در نظر داشت که با ايجاد فضای باز سياسی جامعه را بتدريج بسمت اصلاحات سياسی و تمرين دموکراسی هدايت کند و گويا تشکيل جناح هایي پيشرو و سازنده و انديشمند(درسال ۱۹۷۵) در درون رژيم برای انجام اصلاحات تدريجی سياسی درجامعه بود. »

و سرانجام _ بخلاف ادعای آقای ميرفطروس، پس از جنبش اخير مردم عليه استبداد و فساد سلطنت (که حتا خود شاه منتها خيلی دير به آن اعتراف کرد) نه خواستن سلطنت (اگرچه مشروطه) نشان آگاهی و بيداری ملی است و نه مردم ايران، جز همان عناصر و عوامل و مزدوران استبداد و معدودی انگشت شمار ناآگاه ، خواهان آن هستند. مردم باشعار استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی عليه سلطنت و برای استقرارجمهوری و حاکميت ملی قيام کردند و اکنون نيز برای دستيابی به آن وجداکردن دين از حاکميت و حکومت، و پايان دادن به تبهکاريهای متوليان دينی تلاش ومبارزه مي کنند و در اين راه از مال و جان مايه می گذارند.


باری، انقلاب مشروطيت انقلابی اصيل بود عليه استبدادشاه و شيخ، نوزائی جامعه ايرانی بود. رويدادی سترگ و پر افتخار در تاريخ ايران بود. اگر راهزنان راه  آنرا، با  دو کودتا(سال۱۲۹۸) و (و سال ۱۳۳۲که تلاش ديگر نهضت ملی به رهبری دکترمصدق برای احيای آن بود) نبريده بودند ايران ما امروز ايرانی بسيار پيشرفته و متجدد بود و شکوفا و سرزنده اما اين دو، پدر و پسر، به دست نشاندگی بيگانگان راه مشروطيت وحاکميت ملی را بريدند.

تبليغ استبدادبهرشکل و در هر چهره فريب دادن مردم و گمراه کردن مردم است. هر لحظه در رژيم استبدادی نسبت به دموکراسی جنبه منفی دارد و حاصل هر اقدام استبدادی، به هرشکل و شمايل، مخرب و ويران کننده است و مانع هراقدام درست و بجائی است که در همان لحظه با سيستم دموکراسی ميتوانست صورت پذيرد و اگر بفرض در شرايط استبدادی حرکت يا اقدامی رنگ وجلائی داشته باشد ظاهری وسطحی است و در حقيقت «غصب وقت» و «ازدست رفتن فرصت» است و در عمق، در محروميت از هوای تازه، پوسيدگی و فساد است و دملی چرکين که ناگزير سرانجام به شکلی سرباز می کند و تعفن جرک و خونی که از آن جاری می شود فضا را فرامی گيرد.


در بسيار نوشتارها و گفتارها مشکل اساسی جامعه ايران نوسان آن بين استبداد و هرج و مرج دانسته شده و با تاييد لزوم سرنگون کردن استبداد، سرگشتگی ها و ندانم کاری هائی که سبب استقرار استبدادی ديگرشده و حسرت و حيرت و ندامت بار آورده است به نقد کشيده شده است، اما آقای ميرفطروس آهنگی ديگر، آهنگی شوم، سازکرده، استبداد را (البته نوع سلطنتی) آن را بنام تجدد و تجددگرائی ايرانی تبليغ و راه برای آن باز و مردم را به پيشواز مشتاقانه آن تشويق می کنند. انگيزه های شخصی ايشان هرچه باشدبه خودايشان مربوط است اما لطف کنند و مردم ايران را که پس از سرنگونی استبداد سلطنتی درگير مبارزه ای سخت و خونين برای زدودن عنصر دين و استبداد شوم و واپسگرای دينی از«جمهوری» و استقرار آزادی و دموکراسی هستند به بيراهه هدايت نفرمايند.


سروده ای از ملک الشعرا بهار که هنگام انتخاب! شدن رضاخان به سلطنت نماينده مجلس بود:


به تعليمات مرکز با گزافات رسيد از احمدآقا تلگرافات


که سرباز لرستان و مضافات نمايد از رضاخان دفع آفات


قشون غرب گردد زود سيار سوی مرکز پی تنبيه احرار


امان از راه دور و رنج بسيار


اميرلشگر شرق آن يل راد يک اولتيماتوم از مشهد فرستاد


به مبعوثان دوروزه مهلتی داد که آمد جيش تا فراش آباد


ببايد بر مراد ما شود کار ولی برتوپ خالی نيست آثار


امان از راه دورو رنج بسيار

 -----

(*) اين‌نوشته‌‌،‌چنانکه‌از‌ محتوای ‌آن ‌برمی‌آيد قاعدتا بايد در همان‌ نشريه تلاش‌ چاپ ‌می‌شد اما ‌به ‌بلای سانسور گرفتار شد و از چاپ ‌آن ‌عذر خواستند.‌‌

 
 

بازگشت به صفحه اول

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright  Iran National Front USA, all rights reserved.