از
رضاخان تا
رضاشاه
مقدمه
سلطنتطلبان
با تاريک
انديشي خود
هنوز کوشش
دارند
پادشاهي را
در ايران بنا
نهند.
بملت
شریف ایران
بايد یاداور
شد که رضاخان
چگونه به
قدرت رسيد.
محمد رضا
پهلوي چگونه
صحنه را براي
به قدرت
رسیدن
جمهوري
اسلامي
آماده کرد و
به هنگام
خطراز ايران
بيرون رفت و
ايران را به
يک گروه واپسگرا
تحويل داد.
.
رضاخان
اصولا طرحي
براي جامعه
نوين ايراني
در سرنداشت
مدعيان
امروزين اين
فرضيه بياساس
چون ميدان
ديالوگ
سازنده و
آرام را خالي
ميبيننید
این سو و آن
سو به شعار
پراکنيهاي
خالي از
حقيقيت ميپرازند
که هيچیک با
واقعيات
تاريخي
ايران
سازگاري
ندارد
بهتر
است جيرهخواران
شاهنشاهي
ومدافعان
دربار پهلوي
که امروز به
فرا خور
اوضاع و
احوال سنگ
مصدق را نيز
به سينه ميزنند،
يک بار ديگر
به شواهد
تاريخي اين
چهار سال (۱٢٩٩–۱٣٠٤)
نظر اندازند
و دست از
تعصب و دغل
بردارند. آن
گاه در
خواهند يافت
که يکي از
علل اساسي
شکست انقلاب
مشروطه
ديکتاتوري
رضاخان بود،
ديکتاتوري
رضاخان شکست
انقلاب
مشروطه را
فراهم ساخت و
نهادهاي نيمبندي
را که فراگرد
آن آمده بود
در هم ريخت
امروز
تاريخ ميهن
ما نشان ميدهد
که نه آن
مشروطه،
مشروطه بود و
نه اين
جمهوري جمهوري
ميباشد.
تنها
راه سعادت
ايران
دموکراسي
پارلماني -
جمهوري
و "لائيک"
- ميباشد
و اين وظيفه
احاد مردم
ايران است که
براي
فروپاشي
جمهوري
اسلامي و
برقراري
روابط و
ابزار
دموکراتيک
اقدام کنند
رضاخان
کيست؟
رضاخان
پسرداداش
بيک، افسر
سوادگوهي،
مادرش اهل
قفقاز، در
نوجواني،
بیکاره،
پادوي قهوهخانه،
خرکچي در
قوای قزاق
بود که به
مرور تا
فرماندهي
قواي قزاق و
شاهنشاهي
ايران ترقي
کرد. ماداميکه
در ايران بر
سر قدرت بود
هرگز جرات
نکرد از
گذشته خود
سخن بگويد،
تاريخ تولد
او بدرستي
معلوم نيست.
داراي
تحصيلات
نبود.(۱)
ملکالشعراء
بهار مينويسد:
"خود شاه
سابق روزي ميفرمود:
آقا محمدخان
که از شيراز
فرار کرد در
حدود
سوادکوه آمد
و خانواده ما
را فریب داد،
با خود به
همراه کرد و
نيز ميگفت:
من طفل
شیرخوار
بودم که با
مادرم از
سوادکوه به
تهران روانه
شده بودم. در
سر "گدوک"
فيروزکوه من
از سرما و
برف سیاه شدم
و مادرم به
خیال آن که
من مردهام
مرا به
چاروادار
سپرد که مرا
دفن کند و
حرکت کرد:
چاروادار
مرا در آخور
يکي از طويله
ها با قنداق
بر جای گذاشت
و خود و
قافله براه
افتادند و به
فیروزکوه
رفتند.
ساعتی
دیگر قافله
دیگر ميرسد
و در قهوهخانه
"گدوگ" منزل
ميگیرند،
يکي از آنها
آواز گريه
طفلي را ميشنود
و ميرود و
کودکی را در
آخور ميبیند،
او را برده
گرم ميکنند
و شير ميدهند
و جاني ميگیرد
و در
فیروزکوه به
مادرش تسلیم
مينماید.(٢)
"ژان لارته
گي" انگيزه
معروفيست
رضاخان را به
"سوادکوهي"
بعلت
ناشناسی پدر
مِيداند.(٣)
او نام
خانوادگي
نداشت، لغت
پهلوي را که
نام
خانوادگي
میرزا
محمودخان
پهلوي بود
برای نام
خانوادگي
خود اختیار
کرده صاحب
اول اين نام (میرزا
محمودخان) را
واميدارد از
آن نام
استعفا بدهد
و از اينرو
است که سردار
سپه پهلوي
خوانده ميشود.
درباره
بيسوادی
رضاخان
شواهد زيادي
وجود دارد،
روزنامه
نسيم صبا
مورخه ٢٨ حمل
۱٣٠٣ در
مقالهاي
تحت عنوان "توشيح
عقايد" مينويسد:
رضاخان
بیسوادي که
وزراي خود را
نتوانست به
مجلس معرفي
کند چطور
لایق ریاست
جمهوري است،
تامینات نميگذارد
آزادانه
بنويسم لذا
توشیح عقايد
ملي حقه
بازان را مينویسم
و مي گوئيم
بگذار
مرتجعين ما
را تکفیر
کنند.(٤)اشاره
به معرفي
کابينه
سردار سپه در
برابر مجلس
است که هنگام
معرفي نام
یکي از وزراء
را فراموش مي
کند و فرو ميماند.
در
همين مورد
ملکالشعراء
نوشتهای از
رضاخان را
منتشر ميکند:
"آقاي
ح ياور- قزاقهاي
که معمور
قزوين هستند
هم اسم آنها
را ممکنست
پیدا و مهر
آنها را
بزنيد به
صورت والا يک
مهر ممکن
نيست (اینجا
امضا کرده و
بعد خط زده
شده است) به
عذر مهر کردن
و رد کردن
پول به آقاي
تقيخان قبض
دريافت
دارید."(٥)
اين سند
مربوط به
زماني است که
رضاخان
فرمانده فوج
تيرانداز
همدان ميباشد.
قواي
سرکوبگر
قزاق
رضاخان
با جسارت بيباکي
در خور توجهي
به قواي قزاق
خدمت و براي
اين قوه
جانبازي ميکرد
و قزاق
شایستهاي
بود. اما
قواي قزاق
خود چه بود؟
زیر نظر چه
کسي عمل ميکرد؟
و چه اهدافي
را دنبال مينمود؟
قواي قزاق
بدست بیگانه
– روسیه
تزاری تشکیل
یافته بود.
کاظم زاده
ایرانشهر
درباره قوای
قزاق چنین مينویسد:
قواي
قزاق در سال
۱٨٧٩ با قریب
به ٥٠٠ نفر
تشکیل یافت و
رضایت
ناصرالدین
شاه را جلب
نمود، قواي
قزاق به
وسیله
افسران روسي
سازماندهي
شده بود،
عليرغم کميت
کوچکش
مهمترين
واحد نظامي
ايران شد. در
سالهاي
انقلاب
مشروطيت نقش
مهمي را در
ارتباط با
سياست ايران
در قبال تسلط
روسیه تزاري
بازي کرد.
این
قوا وسيلهاي
بود در دست
شاه عليه
مردم ايران(٦)؟
وقتي سال
۱٢۱٨در ٢٣
جماديالاولي
۱٣٢٦ (٢٣ژوئن
۱٩٠٨) بر
اثر سازش
سفير روس
هارتويک (HARTWING)
و
شارژ دافر
انگليس
مارلینگ (Marling)
ناصرالملک
به زندان
محمد عليشاه
افتاد و
دستجات قزاق
تحت ریاست
لیاخووف
روسی مجلس
شوراي ملي را
گلوله
باران کردند
و بسیاري را
بدار
آویختند
رضاخان در صف
اول بود و از
خود رشادتها
و جلادتها
نشان داد(٧)
به همین
مناسبت وقتي
توطئه سرکوب
حزب کارگر و
سندیکاي
تبريز ریخته
شد رضا از
افسراني بود
که در این
جریان شرکت
داشت" همينطور
رضا در کنار
قوای
محمدخان بر
ضد مشروطه و
ستارخان جنگ
کرده از خود کفايتها
نشان داده
بود"(٨) و
کارهاي او در
تبریز او را
بیش از پیش
مورد توجه
کلنل اسمایس
قرار داد.
رضاخان
بعد از
کودتاي ۱٢٩٩
بسیار کوشید
تا با
تبلیغات و
پخش اعلاميهها
قوای قزاق را
پاک و منزه و
"خدمتگذار
مملکت"
معرفي کند
ولی موفق
نبود. يحیي
دولتآبادی
درباره قواي
فزاق مينویسد:
رضاخان
سربازهاي
مفلوک و
ژولیده که به
شغل قصابی و
غیره مشغول
بودند را در
لباسهاي
فاخر وطني با
اسلحههاي
نوظهور در صفهاي
منظم ردیف ميکرد(٩)
مردم متوجه
بودند که اين
قوه مطيع امر
بیگانه است و
اگر مدعي ميشود
که برای نجات
ايران
برخاسته صحت
ندارد و قزاق
نميتواند
یک قوه پاک
ايراني باشد
و آنچه اين
قوه انجام ميدهد
تحت نظر و
بنا به تمایل
و مصالح
سیاست خارجي
است. قواي
قزاق در
ابتدا زیر
نظر مستقیم
دستگاه
تزاري عمل ميکرد
در تاریخ
ایران
لیاخووف
دشمن
آزاديخواهان
شناخته شده
است.
"رضاخان
افسر
موردنظر
لیاخووف بود
که در
تيراندازي
با شصت تیر
روسي (موسوم
به ماکزیم)
اسلحه قتاله
و بموجب
کشتارهاي بيرحمانه
در جنگ هاي
عينالدوله
با مشروطهخواهان
تبریز به "رضا
ماکزیم "
معروف شده
بود"(۱٠)
محمدرضاشاه
دومين
پادشاه
سلسله
انقراض
یافته پهلوي
درباره پدرش
چنین مينویسد:
"در
آغاز جنگ
جهانی اول وي
را رضا
ماکزیم بنام
مسلسل
ماکزیم
ميخواندند
يک عکس از
اين دوره
باقی مانده
که او را در
کنار یک قبضه
مسلسل(ماکزیم)
در حال
تیراندازي
نشان ميدهد".(۱۱)
وقتي
مامورين
انگلیس در
سال ۱٩۱٧ (۱٢٩٦)
بدنبال از
میان رفتن
حکومت تزاري
و تاسيس
حکومت موقت
به ریاست
کرنسکی
تصمیم به
کودتا علیه
سرهنگ کلرژه
فرمانده
لشکر قزاق که
هواخواه
حکومت جدید
روسیه بود
گرفتند از
رضاخان
استفاده
کردند. او
مامور به
مرخصي
فرستادن
کلرژه شد و
سرهنگ
استراوزلسکي
تزاري که
طرفدار
انگلیسها
شده بود و
زیر نظر آنها
عمل ميکرد
فرماندهي
قواي قزاق را
به عهده گرفت(۱٢)
بدین تربيب
به مرور زمان
قواي قزاق به
رضاخان
واگذار
گردید.
رضاخان
ميرپنج
اصولا مرد
قدرتگرايي
بود "طمعکاري
و تملق دوستی
در راس صفتهاي
نکوهيده او
قرار داشت
فحاشي و
بدزباني از
قدر و مقام
او ميکاست"(۱٣)،
همواره در
محلهاي
حساس حاضر
بود به عبارت
ديگر به
تصمیم
انگليسيها
در جاهاي
مناسب تعبيه
ميشد. ژنرال
اییرن ساید
در خاطرات
خود مينويسد:
من و سرهنگ
اسميت
تدریجا"
متوجه شدیم
که نظرمان به
کار آتریاد
جلب ميشود...
سروان آنها
مردي بود با
قامتي به
بلندي بیش از
شش پا... ما
تصمیم
گرفتیم او را
به فرماندي
بریگاد قزاق
برسانیم"(۱٤)
رضاخان با
توصيهها و
مراقبتهاي
شدید افسران
انگليسي به
مقام سرهنگي
رسید و زیر
نظر مستقیم
کلنل هیگ
در جریان
کودتاي سوم
اسفند ۱٢٩٩
اقدام کرده
سيد
ضياالدين "اتاماژور"
کودتا بود و
بنا به تصمیم
گروه طرفدار
کودتا در
سفارت
انگلیس فرد
مناسبی براي
رهبري کودتا
تشخیص داده
شده بود. اين
گروه طرفدار
کودتا،
عبارت بودند
از ژنرال
آيرون ساید،
مستر
هاروار، دکتر
کلنل اسمایس،
دکتر کلنل
فرتسکیو،
دولتآبادي
درباره
کودتاي ۱٢٩٩
مينويسد:
سيدضیا
الدين و
رفقاي کميتهيي
او (منظور
کميته آهن
است) قوه
ايراني
سیاسي او
هستند و
رضاخان
سرتيپ قزاق
قوه
اجراکننده
نظامي وي،
این هيئت مصم
ميشوند با
یک عده قزاق
که جمعآوري
شده به تهران
بيایند دولت
سپهدار را بر
همزده دوائر
دولتي را
تصرف کنند،
اشخاصي از
میلیون و
رجال دولتي
را که
وجودشان در
غیرزندان
شاید با
اجراي مقاصد
منافي بوده
باشد محبوس
سازند و روح
قرارداد
وثوق الدوله
را که به
تصرف
درآوردن زور
و زر
مملکت باشد
به این صورت
عملي نمایند
حکومت ملي
وقانون
اساسي مملکت
را هم که موي
دماع آنها
شده است معنا
زيرپا
بگذارند.(١٥)
ملک
الشعراء
بهار از مجلس
ضيافتي که
درتهران با
مامورين
عاليرتبه
انگليسي
برپا شده بود
درباره
کودتا چنين
ميگويد: صحبت
از فساد مرکز
و خرابي
اوضاع
مکررشد و
مخاطرات
روسها
وجنگليها را
مطرح کرده
بودند و
درصدد چاره
جويي برآمده
پس از
مذاکرات
طولاني فرتسکيو
پيشنهاد مي
کند که بايد
کودتايي
بدست قوای
قزاق صورت
بندد و
حکومتي قوي
تشکيل گردد و
به هرج و مرج
خاتمه داده
شود، در اين
باب از سرتيپ
رضاخان که
حاضر مجلس
بوده است
عقيده مي
خواهند،
مشاراليه مي
گويد من اهل
سياست نيستم
شماها هر
تصميمي
بگيريد من
حاضرم آن را
اجراء کنم".(١٦)
ميرزا کوچک
عده
اي از مورخين
پهلويسم
کوشيدند از
ميان
برداشتن
ميرزا کوچک
خان و سرکوب
نهضت جنگل را
به حساب
رضاخان و
قواي قزاق
بگذارند حال
آن که نهضت
جنگل سهمگين
ترين ضربات
را از اتحاد
جماهير
شوروي به
اصطلاح"سوسياليستي"
خورد و بر
اثر سازش شرق
و غرب از پاي
درآمد. نهضت
جنگل يک نهضت
اصيل ايراني
و مترقي و
ملي بود.
آرمان هاي
انساني
آزاديخواهانه
جنبش
انقلابي
جنگل با جنبش
هاي مترقي
جهان قابل
مقايسه است.
پافشاري
ميرزا کوچک
بر استقلال و
عدم وابستگی
به اين
انقلاب
اعتبار
شايان توجهي
مي دهد، چه
بسا اين
پافشاري
باعث فناي او
مي شود.
آلمان ها و
عثماني ها
قواي جنگل را
تشجيع مي
کردند ولي
ميرزا با
وجود
استفاده
نظامي از آن
ها ايرانيت
خود را حفظ
مي نمود و
بيگانه را
بيگانه مي
دانست
چنانچه روس
ها مکرر
خواستند او
را تطميع
کرده به دام
بياورند
فريب آن ها
را نخورد. "پس
از برهم
خوردن حکومت
تزاري و
تخليه شدن
گيلان از
قشون روس
انگليس ها
خواستند در
آن ايالت نيز
جانشين روس
بگردند ولي
قوه جنگل
مانع شد،
مکرر با پيش
مقدمه قشون
انگليس زد و
خورد نموده
بالاخره
قشون انگليس
آن اندازه که
به گيلان
رفته بود
نتوانست
اجتماع جنگل
را بر هم
بزند و قوه
آن جا را
منحل نمايد.
ناچارا
مامورين،
انگليس
مانند دو
دولت که با
هم معاهده مي
بندند با
نماينده قوه
جنگل
قراردادي در
ضمن چند ماده
بسته آن ها
را به حال
خود گذاردند
چه دانستند
که آن قوه
آلت دست
بلشويک ها
نمي شود و
خارجه را هر
که باشد
خارجه مي
داند. "آري
ميرزا وطن
پرستی بود که
"هرگز شتر
هيچ بيگانه
اي را تا ظهر
نچرانيد".(١٧)
کوشش
پهلويست و
شاهپرستان
در قلمداد
کردن شکست
نهضت جنگل به
عنوان يکي از
فتوحات
رضاخان جعل و
نادرست و
خلاف وقايع و
حوادث تاريخ
ايران مي
باشد. عمده
ترين علل و
شرائطي که
باعث از هم
پاشيدگي و
بعد شکست
نهضت جنگل شد
به قرار
زيراند:
پافشاري
و سختي ميرزا
کوچک خان بر
استقلال
نهضت
انقلابي
جنگل و
ناسازگاري
او با انگليس
ها، شوروي ها
و دولت مرکزي،
نزديکي او با
دولت
انقلابي
اتحادجماهير
شوروي
همواره
مشروط به حفظ
استقلال و
عدم وابستگی
بود. اين طرز
تفکر را در
همه نوشته ها
و اعلاميه
هايي که
بوسيله
ميرزا و جنبش
جنگل منتشر
شده است مي
توان ديد. از
جمله در
قراردادي که
با شوروي ها
در کشتي "کورسک"
مي بندد چنين
آمده: "سپردن
مقررات
انقلاب بدست
اين حکومت و
عدم دخالت
شوروي ها در
ايران" (ماده
٤قرارداد) در
همين زمينه
نقل يک بند
از اعلاميه
اي که به روز
١٨رمضان
١٣٢٨ و هجري
قمري يعني دو
روز پس از
ورود قواي
انقلاب
گيلان براي
اولين بار به
رشت از سوي
نهضت
انقلابي
جنگل صادر
شده است
ضرورت دارد" (دولت
انقلاب
گيلان)" هر
نوع معاهده و
قراردادي که
به ضرر ايران
قديما" و
جديدا" با هر
دولتي لغو و
باطل مي
شناسد." (١٨)
٢-عدم
حمايت قشون
سرخ از نهضت
جنگل و
مداخله
مستقميم
براي شکست
نهضت جنگل،
اتحاد
جماهير
شوروي در
مقابل نهضت
جنگل در سه
مرحله و به
طور متفاوت
وارد عمل مي
شود :
ابتداء
از نهضت جنگل
شديدا"
جانبداري
کرد و در
حقيقت شيفته
ياري با او
شد.
در
مرحله دوم
عليه اش
توطئه نمود؛
کودتا راه
انداخت.
عوامل اصلي و
مجريان اين
کودتا عبارت
بودند از :احسان
اله خان(۱٩)
خالو قربان(٢٠)[کسي
که سربريده
ميرزا کوچکخان
را در تهران
به سردار سپه
هديه کرد]، و
مولکين، شخص
اخير
نماينده "چکاي"
شوروي در
گيلان بود که
کودتا را
اداره مي کرد.
اين کودتا
باعث تضعيف و
انشقاق در
قواي جنگل شد
ميرزا و
يارانش به
جنگل پناه
آوردند. دولت
انقلابي
جنگل با شرکت
احسان اله
خان(۱٩) خالو
قربان(٢٠)[کسي
که سربريده
ميرزا کوچکخان
را در تهران
به سردار سپه
هديه کرد]،
پيشه وري،
سيد جعفر
محسني،
آقازاده
بهرام آقايف
و حاجي محمد
جعفر
لنگاردي
تشکيل يافت
در
مرحله سوم
عوامل ارتش
سرخ عليه
ميرزا کوچک و
به عزم هلاکت
او وارد جنگ
شدند در اين
جنگ ميرزا
پيروز شد و
رشت را بدست
گرفت. اما
سازش بين
قواي دولتي و
قواي
استعماري
انگليس و
اتحاد
جماهير
شوروي
نيروهاي
انقلابي
ميرزا را
شکست داد
سرانجام رشت
بدست قواي
دولتي افتاد.
در اين جنگ
نيروي هوايي
انگليس به
نفع قواي سرخ
با ميرزا
وارد جنگ شد.
سياست شوري
بنا به اظهار
و اقدام
روتشتين (٢١)
تغيير پيدا
کرده بود.
اين اقدام
شوروي از
سياست
دوگانه او آب
مي خورد، يکي
اختلاف بين
استالين و
تروتسکي و
طرفداران
اين دو عنصر
در مراحل و
رده هاي
مختلف دولت
جماهير
شوروي که در
حاصل کار
توفيق
استالين
باعث يک گردش
دست راستي در
داخل حزب
کمونيست
ايران شد.
سلطان زاده و
دوستانش خلع
و حيدرخان
عمواوغلو و
طرفدارانش
زمام حزب و
انقلاب
گيلان را
بدست گرفتند،
يکي ديگر
زاييده
سياست خارجي
شوروي در
سازش با غرب (انگليس)
بود که به
تقسيم مناطق
تحت نفوذ اين
دول منجر مي
شد، در اين
ميا ن
قرارداد
١٩٢۱ نقطه
عطفي در چرخش
سياست شوروي
در قبال
ايران به
شمار مي رود.
برخلاف
عقايد و
نظريات عده
اي بايد گفت
نهضت جنگل
الزاما"
گيلان را به
يکي از اقمار
و يا جمهوري
هاي اتحاد
جماهير
شوروي
سوسياليستي
تبديل نمي
کرد. چه بسا
اين نهضت افق
تازهاي در
تحول جنبش
اجتماعي و
مبارزات
مترقي مي
گشود .
کود
تاي ١٢٩٩
بدين ترتيب
شکست نهضت
انقلابي
جنگل وسيله
اي شد در دست
انگلستان تا
قواي قزاق را
به زير نظر
فرماندهي
خود بکشد و
به ترغيب و
راهنمايي
سيدضياء
الدين
کودتاي ١٢٩٩
را ترتيب دهد.(٢٣)
در هنگام
اجرا عمليات
اين کودتا
رضاخان
بارها ترديد
نشان مي دهد
و مي خواهد
خود را از
معرکه کنار
بکشد ولي
ترغيب و
تشويق و وعده
وعيدهاي
سيدضياء
الدين
طباطبايي و
فشارهاي
ماموران
جاسوسي
انگليس از يک
سو و رشوه
هايي که
دريافت مي
کند از سوي
ديگر او را
به شرکت در
کودتا وا مي
دارد. بعد از
کودتا
سيدضياء
براي اين که
سردار سپه را
در کنار خود
نگهدار
موقعي که
براي دريافت
رياست
وزرايي به
قصر فرح آباد
نزد احمدشاه
مي رود و خود
فرمان نخست
وزيري مي
گيرد، لقب
سردار سپه و
مقام رياست
ديويزيون
قزاق
اعليحضرت
شاهنشاهي را
جهت رضاخان
ميرپنج نيز
دريافت مي
دارد.(٢٤)
متن
فرمان به
قرار زير است:
"نظر
به اعتمادي
که به حسن
کفايت و خدمت
گذاري جناب
ميرزا
سيدضياء
الدين داريم
معزي اله را
به مقام
رياست وزراء
برقرار و
منصوب
فرموده
اختيارات
تامه براي
انجام وظايف
خدمت رياست
وزرايي به
معزي اليه
مرحمت
فرموديم.
حمادي الاخر
١٣٢٩"
اين
يکي از
اشتباهات
احمدشاه بود
که در اثر
تاثير و
تلقين
انگليس ها از
او سرزد. اين
عمل بعد از
اقدامات
محمدعلي شاه
عليه اساس
مشروطيت يکي
از کارهايي
بود که
خاندان
قاجار و
مشروطيت را
از مشروعيت
انداخت در
حکومت
مشروطه ملي
پادشاه خودش
داراي
اختيارا ت
تام نيست،
چگونه مي
تواند در
غياب مجلس به
رئيس دولتي
اختيارات
تام بدهد،
احمدشاه با
دست زدن به
چنين اقدامي
در حقيقت
عليه
مشروطيت و
مشروعيت خود
اقدام کرد و
اعتبار
حکومت
مشروطه
سلطنتي و
قانون اساسي
را از بين
برد. اگرچه
او بعدها به
اين اشتباه
خود پي مي
برد ولي
متاسفانه
اين اشتباه
جبران پذير
نبود.
به
مجرد اين که
موقعيت سيد
ضياء به خطر
مي افتد
سردار سپه
زير عهد و
پيمان خود مي
زند و وسائل
به تبعيد
فرستادن
شريک کودتاي
خود سيدضياء
را فراهم مي
سازد و خود
مستقلآ
وزارت جنگ را
به عهده مي
گيرد. وي در
مقابل
افسران قزاق
که قبل از
واقعه کودتا
از او ارشدتر
بودند اظهار
فروتني و
خضوع و رفاقت
مي کند تا
بدين وسيله
جلوي
نارضايتي
هاي آن ها را
بگيرد.
رضاخان
در هر نقطه
از کشور
اميرلشکري
را برمي
گمارد طولي
نمي کشد که
سردار سپه و
اميرلشکرهاي
وي همه چيز
مملکت و ملت
را در قبضه
قدرت
درآورده
آنچه در ظرف
مدت يک صد و
پنجاه سال
دوره سلطنت
قجر و پيش از
آن نزد روساي
ايلات و
گردنکشان
بزرگ در
سرحدات و
نقاط مختلف
مملکت از ملک
و مال و
جواهر و
اسلحه جمع
شده بوده است
بدست اين جمع
مي افتد و
قسمت عمده
بلکه مرغوب
ترين آنها در
تصرف سردار
سپه در مي
آيد هر چه
ملک مرغوب
است و هر
خانه عالي
است مالک یا
بناکننده اش
نظامي است هر
معامله نقدي
بزرگ در
مملکت مي شود
يک طرفش يا
هر دو طرفش
نظامي است.(٢٥)
قدرت
نظامي
متشکلي مرکب
از چهل هزار
قزاق به گرد
رضاخان جمع
آمده بود.
مخارج قواي
قزاق در اثر
ماليات هايي
که دولت از
مردم مي گرفت
تامين مي شد
و همين قدرت
باعث مي شود
که سردار سپه
به خود جرات
داده از
احمدشاه
بخواهد او را
رئيس دولت
کند. شاه به
شرط فراهم
نمودن وسائل
سفر او به
فرنگ اين کار
را مي پذيرد
رضاخان نخست
وزير مي شود
و احمد شاه
را تا
بندرانزلي
مشايعت مي
کند. تحت اين
شرائط بود که
احمد شاه به
فرنگ رهسپار
شد و قدرت
خود را کلا"
از کف داده و
حالا ديگر
وسائل آماده
بود نقشه
انقراض
قاجاريه
چيده مي شود
و رضاخان
نامزد رياست
جمهوري وسپس
شاهنشاه مي
گردد. مي
بينيم حس
آزاديخواهي
رضاخان براي
بدست گرفتن
قدرت کامل هر
روز پيش از
گذشته
افزايش پيدا
مي کند.
نتايج
تاريخي
بعد
از اين که
احمد شاه
عازم فرنگ شد.
رضاخان
ابتدا با
محمد حسن
ميرزا بناي
خوش رفتاري
گذارد اما
مدتي نگذشت
که چون
احتياجش
مرتفع شد و
آن چنان با
او بدرفتاري
کرد که به
نوشته عده اي
مدت ها کار
اين شاهزاده
قاجار گريه
بود و بارها
افراد او را
با چشمان پف
کرده ديده
بودند.
احمدشاه
بعدها به
اشتباه خود
درباره صدور
فرمان نخست
وزيري در
غياب مجلس
براي
سيدضياء که
خلاف اصل
مشروطيت است
پي برد به
همين سبب
بارها خود را
سرزنش کرد.
احمدشاه کسي
بود که زير
بار امضاء
قرارداد
١٩١٩ نرفته
بود. او حاضر
نشد براي
باقي ماندن
در مقام
پادشاهي دست
به عملي بزند
و با دشمنان
ملت و عوامل
خارجي وارد
سازش و
همکاري گردد؛
او به ويژه
بعد از کودتا
بر اصول
مشروطيت و
استقلال
اصرار ورزيد
و با وجود
اين که علاقه
به اجراي
قانون اساسي
نشان مي داد؛
ولي توانايي
انجام آن را
نداشت. در
اين زمينه
گفتگويي را
که بين يحيي
دولت آبادي و
احمدشاه شده
است نقل مي
کنم: "از او
پرسيدم
اعليحضرتا
کي شما را
پادشاه کرده
است. مي گويد:
خدا. مي پرسم
در ظاهر با
اراده کي تخت
و تاج تسليم
اعليحضرت
شده است والا
بديهي است
همه کار به
مشيت الهي
است. مي گويد:
با اراده ملت.
مي پرسم: آيا
عهدي ميان
اعليحضرت و
ملت هست که
از روي آن
عهد وظائف
ملت و سلطنت
معين بوده
باشد. مي
گويد: بلي
قانون اساسي.
مي پرسم: پس
چرا متروک
مانده است.
مي گويد: من
سعي مي کنم
به قانون
اساسي رفتار
شده باشد. مي
گويم:
اعليحضرتا،
ارادت بي ريب
و ريايي که
نسبت به وجود
مقدس دارم
مرا وامي
دارد بي
ملاحظه اين
جمله را عرضه
دارم اگر در
اين مملکت
کسي پيدا شد
که به اين
قانون بهتر
از اعليحضرت
رفتار کرد او
پادشاه
ايران خواهد
بود، از
شنيدن اين
جمله رنگ شاه
تغيير کرده
آثار ملامت
از صورتش
نمايان مي
گردد."(٢٦)
از
سوي ديگر
احمدشاه در
مذاکراتي که
در فرنگ با
انگليس ها
کرد به آنها
فهمانيد
که
براي
استقلال
ايران ارزش و
احترام قائل
است. تربيت
يافتن در
دامن مرداني
چون
ناصرالملک
تازه در وي
هويدا مي شد.
او مي گويد: "هرگاه
بخواهيد با
ابقاي من
استقلال
ايران ضايع
شو دمرگ را
ترجيح مي دهم
و آن چنان
سلطنتي را
نمي خواهم که
متضمن بندگي
ملت ايران و
مملکتم باشد
" او در
مذاکراتي که
با رحيم زاده
صفوي
فرستاده
مدرس و اقليت
مجلس پنجم
داشت در مورد
بازگشت به
ايران مي
گويد: "انگليس
ها آشکارا مي
گويند با من
نمي شود کار
کرد. با
تجربه هايي
که کرده ام
اين قدر
دانسته ام که
دوستي
سياسيون
خارجه خيري
ندارد ولي دشمني
آنها مضر است.
ما بايد به
فکر خودمان
باشيم هر
روزي که
بتوانيم
خودمان را
روي پاي خود
نگاهداريم
خواهي ديد که
آنها اول کسي
هستند که دست
دوستي به سوي
ما دراز مي
کنند."(٢٧)
احمدشاه
معني "خود به
فکر خود
بودن" را دير
فهميد وگرنه
ترک ميدا ن
نمي کرد و در
کنار مردم مي
ماند و به
فرنگستان
رهسپار نمي
شد. شايد به
قول فردوسي "فره
ايزدي" و به
قول امروزين
"باور مردم"
را نسبت به
خود از دست
نمي داد و
کشتي متلاطم
و "چهار موجه
ميهن " را
بدون
ناخدا نمي
گذاشت. اين
بزرگ ترين
ايراد بر
احمدشاه بود.
بهر حال جاي
احمدشاه را
بايد کسي مي
گرفت که قدرت
سازش با
بيگانه را مي
داشت و اصل
مشروطيت را
به هيچ مي
انگاشت.
زيرا
استعمار
احتياج به
پادشاه
مستبد دارد.
مستبدي که
همه قدرت ها
در او متمرکز
شود تا بتوان
از او براي
رسيد ن به
اهداف و
مقاصد
استعماري
بهره گرفت و
به آساني بر
منابع و ثروت
ملي ايران
چنگ انداخت و
آن را به
تاراج برد.
براي
انگليس ها
مهم نبود چه
کسي در ايران
بر سر کار
باشد آن ها
مي خواستند
منافع خود را
حفظ کنند مي
خواستند
مقاصد
اقتصادي
وسياسي آن ها
در ايران
عملي گردد و
بي آن که
لازم باشد
براي حفظ
سياست خويش
متحمل ضرر
مادي بگردند
و بلکه
بتوانند
مخارجي را هم
که در ايام
جنگ به جهت
حفظ منافع
خود در جنوب
ايران با
تاسيس پليس
نموده بودند
هر قدر بشود
پس بگيرند و
هم آرزو
داشتند بر
مدت امتياز
ايراني خود
مخصوصا نفت
جنوب و بانک
شاهي بي
فزايند.
سردار سپه در
مذاکرات
خصوصي که با
انگليس ها
داشته انجام
اين مقاصد را
عملي وعده
داده بود پس
دليلي نداشت
که از او
حمايت نکنند.
قيام
سعادت
بدين
ترتيب است که
مامورين
جاسوسي
انگلستان
سردار سپه را
نامزد مي
کنند و براي
اين که قدرت
سياسي را
بدست اين
عنصر نظامي
بسپارند،
بايد ابتداء
شرايط
اجتماعي و
افکار عمومي
را به نفع او
آماده کنند.
انقلاب
گيلان، نهضت
خراسان،
قيام
آذربايجان،
کودتاي سوم
اسفند،
اعلاميه هاي
رضاخان به
عنوان
فرماندهي کل
قوا خطاب به
مردم براي
نجات ايران،
رئيس
الوزرايي و
دعوي او در
مبارزه با
ارتجاع و
براي ترقي
خواهي
عواملي
بودند که
رضاخان از آن
ها به نفع
شخص خود
استفاده مي
کرد. کمک هاي
مالي و
غيرمالي
انگلستان
اگر چه او را
به يکي از
مردا ن قوي
سياست ايران
مبدل ساخته
بود اما اين
هنوز کفايت
نمي کد، زيرا
گروه
مخالفين
رضاخان را در
مجلس افرادي
تشکيل مي
داند که در
داخل جامعه
اعتبار
داشتند و هم
در مجلس از
کميت و کيفيت
قابل توجهي
برخوردار
بودند. براي
خلع سلاح آن
ها بايد
تدابير جدي
تري به کار
گرفته مي شد.
براي
جلب توجه
مردمي که
بدلائل
طرفداري از
مدرس و دسته
اش با رضاخان
مخالفت مي
کردند بزرگ
ترين تدبير "قيام
سعادت" و
داستان شيخ
خزعل بود که
انگليس ها به
آن دامن زدند،
آن را اداره
کردند و به
نحوي که خود
مي خواستند
پايان
بخشيدند.
قبلا
درباره اين
قيام
تبليغات
زيادي به راه
انداختند که
خزعل مي
خواهد به
اتفاق ايلات
جنوب
خوزستان را
از ايران جدا
کند و... پس
رضاخان براي
سرکوب عازم
اصفهان شد و
از آنجا به
سوي خوزستان
حرکت کرد.
خزعل و ايل
بختياري
بدون جنگ و
خونريزي جدي
تسليم شدند.
از اين مانور
سردار سپه
استفاده هاي
زيادي کرد.
اين نقشه به
اندازه اي با
مهارت و دقت
ترتيب داده
شده بود که
حتي سفارت
روس و گروه
سوسياليست
هاي مجلس از
سردار سپه به
عنوان فردي
که با مدرس )به
عنوان يک
عنصر مرتجع(
مبارزه مي
کند و عليه "قيام
سعادت" و شيخ
خزعل که
ساخته و
پرورده ي دست
انگليس ها
هستند مي
جنگد ياد
کردند.
رضاخان پس از
بازگشت از "فتح
بزرگ" کتاب
قطوري به
رشته تحرير
در آورد. اين
کتاب را دبير
اعظم بهرامي
به نام
رضاخان
نوشته است در
آن دقايق و
چگونگي
پيروزي خود
را شرح داده
است. در کتاب
فوق نحوه
تسليم شدن
شيخ خزعل
مندرج است که
بعد از
انقراض
قاجاريه از
خانه ها جمع
آوري شد.
ديگر از
شگردهاي اين
"فتح بزرگ"
آن بود که
سردار سپه
هنگام
بازگشت از
خوزستان از
راه بغداد و
پس از زيارت
اماکن
متبرکه به
تهران
بازگشت.
روزنامه هاي
طرفدار او
جريان
پيروزي و
زيارت رضا
خان را از
بغداد تبليغ
کردند بدين
ترتيب عده
زيادي از
مخالفين
عامي و مذهبي
دست از
مبارزه عليه
او پرداشتند.
توسل
به
روحانيت
اتحاد
نظام يان يا
روحانيان
براي بدست
گرفتن قدرت
در ايران از
سابقه ديرين
برخوردار
است. روحانيت
همواره
همدست
ديکتاتورها
بوده و به
قدرت لايزال
پادشاه
مستبد
مشروعيت
داده است.
رضاخان
از روزهايي
که پايه هاي
قدرت خود را
بنا مي گذارد
هرگز از
تظاهر مذهبي
غفلت نمي کرد.
در شب هاي
احياء دسته
سينه زني راه
مي اندازد.
بازار تهران
را قرق مي
کند. جلودار
دسته مي شود
گاه گل به سر
مي مالد.(٢٨) و
اين کار را
به مدت سه
سال پيدر پي
ادامه ميدهد
و براي جلب
نظر مردم
ساده و عامي "اشک
ريا به خانه
خدا ميريزد".
رضاخان
براي اين که
رضا شاه شود
افزار
روحانيون و
ريا مذهب را
به خدمت خود
ميگيرد.
اغلب
روحانيون
کاسب مسلک,
رضاخان را
تاييد ميکنند.
"يکي از
کساني که در
تاييد
رضاخان عمل
ميکند شيخ
عبدالکريم
عراقي سلطانآبادي
است که در قم
حوزه رياست
مفصلي با خرج
گزاف برپا
نموده طلاب
علوم ديني را
دور خود جمع
کرده.
او روي ملت
تاثير ميگذارد
و هر گونه
هيجاني را که
به خواهد از
طرف توده ملت
برضد ارتجاع
تحريک شود
مدخليت دارد
مخصوصا در
جلوگيري از
نشر افکار
کمونيستي در
جامعه ايران،
به عنوان
مخالف مذهب
بودن"(٢٩)
بسيار فعال
است.
رضاخان
براي
تاثيرگذاري
بر روي افکار
عمومي عامه
از هر وسيلهاي
استفاده ميکند.
آيتاله
ابولحسن
اصفهاني و
آقاميرزا
حسين نائيني
به علت دخالت
در امور
سياست، از
عراق تبعيد
ميشوند،
آنها مدتي در
قم اقامت ميکنند،
رضاخان براي
جلب نظر اين
دو روحاني پا
درمياني ميکند
با آمدن
سفيري از سوي
اميرفيصل
شاه عراق و
گرفتن پولي
بابت خرج سفر،
دو آخوند
مذکور به
خانههاي
خود باز ميگردند.
سردار سپه،
يکي از صاحبمنصبان
ارشد نظامي
را تا تقابل
آقايان به
عراق ميفرستد.
صاحبمنصب
نظامي "هنگام
بازگشت
شمشيري از
طرف حضرت
عباس
سپهسالار
حسينبن علي
در واقعه
عاشورا که
عوام ايران و
بلکه خواص هم،
به نيروي
روحاني
ابوالفضل
العباس
معتقدند
براي سردار
سپه آورده
بالاي او را
به اين تشريف
مشرف ميسازد."(٣٠)
علاوه
بر اين
تمثالي از
عليابن ابيطالب
با خود ميآورد
و به سردار
سپه تقديم ميکنند.
آخوند معروف
آقاميرزا
حسين نائيني
نامهاي
براي سردار
سپه ارسال ميدارد
و در آن چنين
مينويسد:
"و
محض کمال
ميمنت و تبرک
يک قطعه
تمثال مقدس
را که از
قديم در
خزانهي
مبارکه
محفوظ است از
جناب مستطاب
ملاذالانام
آقاي
سيدعباس
کليددار
روضه منوره
براي حرز آن
وجود اشرف
درخواست شد و
اينک به
ضحابت جناب
اجل اکرم
سردار رفعت
دام تاييده
تقديم مينمايند
بهترين
تعویذ و حافظ
آن وجود اشرف
خواهد بود
انشااله
تعالي."(٣۱)
به همين
مناسبت
شترها
قرباني ميکنند
و مطبوعات
طرفدار
رضاخان
جنجال راه مياندازند
و ملت خوشباور
را جلب ميکنند.
اتحاد
بين قدرت
نظامي و
روحانيت تا
جايي پيش ميرود
که رئيسالوزاء
دستور ميدهد
مطبوعات به
وسيله
روحانيت
سانسور و
کنترل شود.
بدين وسيله
قدرت نظامي و
قدرت ارتجاع
مذهبي متفقا"
به جان آزادي
و
آزاديخواهان
ميافتند.
فرمان
رضاخان در
اين باره
چنين است.
بايد
ناظر شرعيات
حدود
مسئوليت و
نظارت
قانوني خود
را از هر حيث
چه نسبت به
مطبوعات و چه
نسبت به "پيس"هاي
نمايشهايي
که داده ميشود
کاملا رعايت
کرده و از
اجازه درج و
نشر مسائلي
که برخلاف
موازين شرع
انور و
مصرحات
قانوني است و
همچنين از
تصديق نمايشهايي
که مضر به
اخلاق
اجتماعي و
ديانتي است
اجتناب و
خودداري
نمايد..."(٣٢)
هم اوست که
هنگام
بمباران
مدينه در اثر
جنگ داخلي
بين دو طايفه
وهابي و صاحبالاحساء
"مشوش" ميشود
و دستور ميدهد
همهي کشور
به مدت ٢٤
ساعت
عزاداري
نمايند.(٣٣)
يورش
به مطبوعات
یکي
از
دستاوردهاي
انقلاب
مشروطيت
آزادي
مطبوعات بود
که عليرغم
همهي
فشارهاي
حکومت،
بويژه فراي
همه سدهايي
که دولت
نظامي سردار
سپه به وجود
آورده بود
بالاخره به
فعاليت خود
ادامه ميداد.
گاهي فشار تا
حدي بود که
بعضي از
روزنامهها
مجبور به
تعطيل ميشدند
یا صاحب
روزنامه،
روزنامهي
ديگري تحت
نام تازهاي
تاسيس ميکرد.
رضاخان
سعي داشت
روزنامهنگاران
را با پول
خريداري کند.
جالب است که
در موارد
زيادي هم
موفق ميشود.
اما آن دسته
از مديران
روزنامهها
که تن به
نوکري و
خريداري شدن
نميدهند
مورد آزار
رضاخان قرار
ميگيرند:
اين
بود که
رضاخان
مديرروزنامه
"حيات جاويد"
را مورد ضرب
وشتم قرار ميدهد
و با مشت خود
دندانهاي
او را خرد ميکند.
مدير
روزنامه "ستاره
ايران" را با
سيصد ضربه
شلاق مضروب و
مجروح ميسازد.
هم او بود که
به قزاقهاي
خود دستور
داد تا به
دفتر
روزنامه "وطن"
ريختند مدير
آن را که مرد
آزاديخواهي
به نام ميرزا
سيدهاشم خان
بود به طوري
کتک زدند که
مشرف به مرگ
شد و دفتر
روزنامه او
را آتش زدند.(٣٤)
رضاخان
در اثر حکومت
نظامي سه
روزنامه
مترقي "حقیقت"،
ارگان
سنديکاهاي
کارگري که
توسط
سيدمحمد
دهگان
انتشار مييافت
و کارگران را
با حقوق و
آزاديهاي
دموکراتيک
آشنا ميساخت،
روزنامه
ستاره سرخ و
طوفان که هر
دو مدافع
ايدئولوژي
مارکسيستي
بودند بست.(٣٥)
مجلس
پنجم
سردار
سپه نخستوزير
شده و دوره
مجلس چهارم
به پايان
رسيده بود،
هنگام
انتخابات
مجلس پنجم
است. او ميخواهد
از اين
انتخابات
نيز براي
بالابردن
وجاهت خود
استفاده کند،
تمام اسباب
تبليغات و
ابزار قدرت
در تهران و
شهرستانها
را به اختيار
خود دارد. پس
آن چنان
ترتيب ميدهد
که:
اولا در تمام
حوزههاي
انتخاباتي
از او به
عنوان
نماينده اول
نام برده شود،
ثانيا
نمايندگان
مجلس اشخاصي
باشند که با
سياست شخصي
او موافقت
داشته باشند.
بدين طريق
است که حکومتها
و نظميهها
براي اشخاصي
که داراي
وجاهت ملي
هستند و با
سردار سپه
موافقاند.
تبليغات مينمايند.
عليرغم همه
اين
اختيارات و
قدرتهاي
تبليغاتي
بسياري از
کساني که
براي خود
اصولي
داشتند و
منافع مملکت
و مردم را بر
منافع شخصي
خود ترجيح ميدادند
در اين مجلس
انتخاب ميشوند
و ميبينيم
در مواقع
لزوم غير از
منافع مردم
حرفي نميزنند
و عملي مرتکب
نميشوند،
اين خود مايه
ناخشنودي
سردار سپه ميگردد.
ميان
اقليت مجلس
که رهبري آن
را يک معمم و
روحاني
مشهور مثل
شيخ حسن مدرس
به عهده دارد
و براي بدست
گرفتن قدرت
مبارزه ميکند
ازيکسو و
رضاخان
از
سوي ديگر جنگ
و کشمکش
برقرار ميشود.
مدرس ميخواهد
احمدشاه را
به مملکت
بازگرداند و
رضاخان براي
منصرف کردن و
احيانا" از
ميدان بدر
کردن مدرس
حیلههاي
زيادي به کار
ميگيرد که
هيچ کدام
مفيد واقع
نميشود.
وقتي سردار
سپه با سمت
رئيس
الوزراء
توسط اقليت
مجلس
استيضاح ميشود
بالاخره
طاقت خود را
از دست ميدهد
و در ميان
مجلس از فرط
عصبانيت با
صداي بلند به
مدرس ميگويد:
"شما محکوم
به اعدام
هستيد من شما
را از بين
خواهم برد".
در اين روز
رضاخان با
قلدري تمام
عدهاي از
اوباش و
اراذل شهر را
به مجلس گسيل
ميدارد آنها
طوري رفتار
ميکنند که
اقليت قادر
به استيضاح
نميشود و
همان روز
اوباش کتک
مفصلي به
مدرس و
کارزوني و
حائريزاده
ميزنند.
نقش مدرس
رضاخان
يک بار ديگر
در کمال
جسارت آيين
بازي مجلس و
دموکراسي
نيمبند آن
روز را زير
پا ميگذارد
و برخلاف
قانون اساسي
رفتار ميکند.
اقليت از
مجلس فراري
مي شود. جالب
اين است که
سليمان
ميرزا بر اين
عمل
غيردموکراتيک
صحه ميگذارد
و منفردين با
سکوت خود آن
را تاييد ميکنند.
بعد از اين
واقعه سردار
سپه ابتداء
سعي ميکنند
با ترور مدرس
شر او را از
سر خود کم
کند. بدين
منظور روزي
که خود از
تهران غايب
است دو نفر
را براي ترور
مدرس ميفرستد.
ضاربين دو
تير به سوي
شيخ قشمهاي
پرتاب ميکنند
زخمي ميشود
اما نميميرد.
زخمي شدن
مدرس باعث
مظلوميت او
شد بر مخالفت
خود با
رضاخان ميافزايد
مظلوم پرستي
مردم رضاخان
را به وحشت
مياندازد
تا اين که
رضاخان با
همهي کله
شقي ناچار به
اين نتيجه ميرسد
که با مدرس
بايد توافق
کند، اين يک
توافق
تاکتيکي است.
رضاخان ضعف
بزرگ مدرس را
پيدا ميکند
و از آن راه
به او نزديک
ميشود. بهتر
است شمهاي
از شخصيت
مدرس و سابقه
او را در اين
جا نقل کنيم:
مدرس
رياست طلب
است
.او
در دوره اول
از اصفهان به
عنوان عضو
مجلس شوراي
ملي انتخاب
شده چهار
دوره بعد یا
از تهران يا
از اصفهان
نماينده
مجلس بوده
است. او در
اسباب چيني و
پشت هماندازي
قدرت مخصوص و
پشتکار شديد
داشت. مدرس
با وجود آمد
و شد زياد با
رجال دولت و
اعيان مملکت
باز جنبه
طلبلگي خود
را از دست
نداده روي
گليمي مينشيند
منقل آتشي
برابر خود ميگذارد
و اسباب
قليان و چاي
را کنار و
روي منقل ميچيند
با يکي دو سه
جلد کتاب
مذهبي که در
کنار او هست
هر کس بر او
وارد شود
داراي هر
مقام باشد
بايد روي
زمين و بر
روي همان
گليم بنشيند.
مدرس ميخواهد
به مردم به
فهماند که به
دنيا بياعتناست
در صورتي که
گفته ميشود
به پول کلا"
علاقه بسيار
دارد و از هر
کجا و بهر
عنوان باشد
با يک صورتسازي
از دخل نمودن
خودداري
ندارد. مدرس
در انتخابات
مجلس شوراي
ملي دخالت ميکند
از اشخصاص
متمول از
تجار و غيره
پول ميگيرد
که صرف
انتخاب شدن
خودش و آنها
بکند و البته
ناچار است
قسمتي از
آنها را هم
خرج نمايد.(٣٦)
علاوه بر اين،
همه ميدانيد
که نقطه ضعف
بزرگ مدرس
قدرتطلبي
است
او
ميل داشت همه
در برابرش
تسليم باشند
و در اختيار
او قرار
گيرند.
رضاخان در
اين بازي خود
را آن چنان
تسليم مدرس
مي کند و آن
چنان خو را
در برابر او
حقير و
بيچاره جلوه
ميدهد ک امر
بر آخوند
زيرک مشتبه
ميشود. مدرس
دو وزير به
کابينه
سردار سپه ميفرستد
و اتحاد بين
مدرس به
عنوان رهبري
مذهبي حاضر
در سياست و
رضاخان
بوجود ميآيد.
ظاهرا"
رضاخان خود
را مطيع مدرس
مينماياند.
يحيي دولتآبادي
معتقد است
سردار سپه
براي اين که
او را راضي
نگهدارد
گاهي با او
خلوت کرده در
موضوعاتي بياهميت
با او شور ميکرده
است." (٣٧)
بدين ترتيب
تمام ظواهر
امر را براي
بدست گرفتن
قدرت آتي
مهيا ميسازد
و مخالفين
خود را در
مجلس و در
خارج از مجلس
آرام و خلع
سلاح ميکند.
به هنگامي که
کوشش مدرس
براي
بازگردانيدن
احمدشاه به
نتيجه نزديک
ميگردد
رضاخان با
استفاده از
عوامل خود "بلواي
نان" را به
راه مياندازد
و همه
مخالفين را
دستگير و
مدرس را وارد
ميسازد به
تصميم اهل
مجلس دستور
تيراندازي
به روي مردم
بدهد، پس,
برقراري
حکومت نظامي
به وسيله
مجلس تصديق و
تايتيد ميشود.
اين چينن است
که قدرت
مذهبي براي
به قدرت
رسيدن و
ارضاء
تمايلات
سلطهطلب و
شاهندگي (Autoritaire)
خود را در
اختيار قدرت
سرکوبگر
نظامي قرار
ميگيرد و به
بهترين شکل
شرائط سلطه
بر مردم را
فراهم ميسازد.
پس
از اين که
سردار سپه از
مقام خويش
استحکام
حاصل ميکند
با کمال شتاب
همهي قواي
فکري و عملي
خود را به
کار مياندازد
که به سلطنت
قاجار پايان
داده مالک
مطلقالعنان
مملکت شود.
هيچ محدوديت داخلي
و خارجي در
پيش پاي او
نيست مگر
محذور قانون
اساسي که
تنها تکيهگاه
خانواده
محمدعلي شاه
است و سلطنت
را طبق متمم
آن در
خانواده خود
تثبيت کرده،
به همين سبب
رضاخان به
فکر
جمهوريميافتد.
نقشه
کشان
ت
گمان
ميکنند
چون
عنوا
ن جمهوري
ميان
آيد قانون
اساسي که روي
اساس
مشروطيت
ساخته شده
لغو ميشود،
احمدشاه و
خانواده او
از ميان ميروند،
سردار سپه با
امکانات و
اسبابي که در
سراسر مملکت
فراهم ساخته
به رياست
جمهور
انتخاب ميشود.
اما مدافعان
خارجي
جمهوري در
ايران يعني
انگليسها
ترجيح ميدهند.
سلطنت در
ايران باقي
بماند. زيرا
حکومت
جمهوري که
حکومت
استعداد و
استحقاق است
نسبت به
پادشاهي يک
گام در شرکت
مردم در امور
خود نزديک
است و آنها
که نميخواهند
مردم در امور
دخالت کنند
بايد به
بهانه اين که
مملکت هنوز
استعداد
جمهوريت را
ندارد رياست
جمهور را به
سلطنت مبدل
سازد.
"به
هر حال زمزمه
جمهوريطلبي
يک مرتبه به
گوشها ميرسد
و سردار سپه
عاشق مقام
سلطنت فعال
مايشاء
جمهوريخواهي
ميشود و
مستبدين شاهپرست
بيش از مليون
جمهوريخواه
حقيقي سنگ
جمهوريطلبي
را به سينه
ميزنند... از
سفارت
انگليس که
هرچه هست
امپراطوري
است تبليغات
جمهوري
تراوش ميکند
و از سفارت
روس بلشويک
که غير از
جمهوريت
چيزي نيست هر
چه شنيده ميشود
برضد اين
جمهوريت است
و فاش به همه
کس ميگويند
اين مقدمه
سلطنت
استبدادي و
لغو کردن
قانون اساسي
است."(٣٨)
رضاخان
با طرفداري
از جمهوري
توانسته بود
نظرات اتحاد
جماهير
شوروي را
نسبت به خود
جلب کند.
روشنفکران
مدافع اتحاد
جماهير
شوروي او را
عملدار
مبارزه برضد
روحانيون
مرتجع و تسلط
اجنبي يعني
امپرياليسم
انگليس
تشخیص داده
بودند،
رضاخان به
سال ۱٩٠٤ (۱٩٢٥)
از حمايت
بيدريغ اغلب
اين قبيل از
روشنفکران
برخوردار
بود و اگر در
فاصله ۱٣٩٩–۱٣٠٤
بسياري از
جنبشهاي
کارگري و
سنديکايي را
سرکوب ساخت و
روزنامههاي
مترقي را بست
روشنفکران
فوقالذکر
هيچ کدام را
به حساب
ديکتاتورمنشي
او نگذاردند
بلکه همهي
آنها را به
پاي افکار
ترقيخواهي
و مبارزه او
عليه
فئوداليسم
گذاردند و با
اپورتونيستي
و ابنالوقتي
غيرقابل
تصوري
کودتاي ٢٥
فوريه ۱٩٢۱ (سوم
اسفند ۱٢٩٩)
را سقوط
حکومت
فئودالها و
استقرار
حکومت
بورژوازي
خواندند و
چنين تصور
غلطي را به
نام
روشنفکران
مدافع
پرولتاريا
انجام داده
در مقالات
متعدد
نوشتند: "اين
کودتا
دنباله و
نتيجه
مبارزه بزرگ
در داخل طبقه
فئودال،
مبارزه عليه
فئودالها
و طبقات
بالاي
بورژوازي
است."(٣٩) قصد
و هدف اصلي
رضاخان بدست
گرفتن قدرت
بود مساله
جمهوري با
سلطنت برايش
مطرح نبود ،
آن گاه که ميديد
از طريق
جمهوري
به
امال
خود
ميرسيد
جمهوريخواه
ميشد
و
زمانيکه
بامخالفت
جناح
مذهبي
روبرو
ميگر
د يد
ا ز
جمهوريخواه
ي انصرا
ف کرده
از
طر يق
"قانوني"
يعني با توسل
به قانون
اساسي
عمل
میکرد .
رضاخان
نه اجازه
داشت و نه
ظرفيت و
کيفيت
تندروي و "انقلابيگري"
او يک
انقلابي
نبود که عزم
در هم ريختن
روابط و سنن
کهنه
اجتماعي را
در سر داشته
باشد او
از
دادههاي
تئوريک و
دنياي
پيشرفته و
مترقي اطلاع
نداشت،
چگونه ميتوانست
ترقيخواه و
آزاده باشد.
رضاخان
اصولا طرحي
براي جامعه
نوين ايراني
در سرنداشت
مدعيان
امروزين اين
فرضيه بياساس
چون ميدان
ديالوگ
سازنده و
آرام را خالي
ميبيننید
این سو و آن
سو به شعار
پراکنيهاي
خالي از
واقعيت ميپرازند
که هيچیک با
واقعيات
تاريخي
ايران
سازگاري
ندارد.
رفتار
ديکتاتوري
به ذات آن
آميخته بود،
اگر اجازه
بروز و ظهور
آن را در اين
دوره پيدا
نميکرد فقط
در سايه
دستآوردهاي
انقلاب
مشروطيت و
قانون اساسي
و مجلس و در
اثر مجاهدتهاي
مردان معتقد
به اين
دستاوردها
بود، وگرنه
رضاخان يک
شبه تمام
اساس
مشروطيت را
در هم مينوريد
و طرح نظاميگري
و اساس
وابستگي و
نوکري و
چاکري
بيگانه را
خيلي زودتر،
دوباره ميگسترانيد.
اين مشروطيت،
قانون اساسي
و مجلس و
مردان معتقد
به مشروطه
ملي بودند که
افسار
رضاخان را ميکشيدند
و او را
وادار ميساختند
قدرت را از
طريق قانون و
با توسل به
قانون اساسي
و مجلس بدست
آورد نه به
زور سر نيزه
و قلدري و
نظاميگري
ونه به وسيله
سرسپردگي به
بيگانهپرستي.
بهتر است
جيرهخواران
شاهنشاهي
ومدافعان
دربار پهلوي
که امروز به
فرا خور
اوضاع و
احوال
سنگ مصدق را
به سينه ميزنند،
يک بار ديگر
به شواهد
تاريخي اين
چهار سال (۱٢٩٩–۱٣٠٤)
نظر اندازند
و دست از
تعصب و دغل
بردارند آن
گاه خواهند
يافت که يکي
از علل اساسي
شکست انقلاب
مشروطه
ديکتاتوري
رضاخان بود،
ديکتاتوري
رضاخان شکست
انقلاب
مشروطه را
فراهم ساخت و
نهادهاي نيمبندي
را که فراگرد
آن آمده بود
در هم ريخت.
تجديد
قوا و تشديد
فعاليت
با
وجود اين که
اکثريت مجلس
را عوامل
رضاخان
تشکيل ميدهد
ولي بر سر
مساله
جمهوري،مجلس
در اقليت است
زيرا بسياري
از
نمايندگان
ميدانند با
راي دادن به
جمهوري عملا
مشروعيت خود
را که
نمايندگي
مجلس سلطنت
مشروطه است
لغو کردهاند.
بالاخره
تظاهرات
مردم در
مقابل مجلس و
حضور سردار
سپه در مجلس
برخورد او با
موتمنالملک
باعث ميشود
رضاخان دست
از جمهوريخواهي
خود بردارد و
با يک ماده
واحده سلطنت
قاجار را در
مجلس منحل
سازد و خود
جانشين گردد.
پس به تمام
عوامل خود در
ايالات
دستور ميدهد
تلگرافات و
تقاضانامههاي
عريض و طويل
براي خلع
قاجار و نصب
او به سلطنت
به مجلس
شوراي ملي
ارسال دارند
در عين حال
خود سردار
سپه براي
رسيدن به
مقصود دست به
اقدامات زير
ميزند:
"۱-
درجه دادن
بصاحبمنصبان
ارشد قزاق -
شرکاء کودتا
- و آرام
نگاهداشتن
کساني از
آنها که با
وزارت و
رياست وي و
پادشاهيش
باطنا مخالف
بودند.
٢-
موافق کردن
روساي
روحاني مرکز
و ولايات يا
اين مقصد و
انصراف آنها
از حمايت
سلطان
احمدشاه و
وليعهد.
٣-
تبلیعات
در باره
کارهايي از
آبادي مملکت
و امنيت طرق
و شرارع و
توسعه دائرههاي
نظامي و
معارفي و
اقتصادي که
مردم بدانند
از قاجاريه
در مدت يک صد
و پنجاه سال
سلطنت
خودکاري
براي ملک و
مملکت ساخته
نشد و او در
ظرف مدت کم
اين همه
کارهاي
سودمند
انجام داده
است.
٤-
بدست آوردن
دل
شاهزادگان
قجر غير از
وليعهد، به
برآوردن
خواهشهاي
آن ها و روي
خوش نشان
دادن به يک
يک ایشان به
طوري که آنها
اميدوار
بشوند در
سلطنت وي
بيشتر خوشوقت
و خوشبخت
خواهند بود
تا در سلطنت
سلطان
احمدشاه.
٥-
که از کارهاي
ديگر او مشکلتر
است، راضي
کردن دولتهاي
ديگر )غير
از دولت
انگليس(
ميباشد
مخصوصا روس
بلشويک،
سردار سپه با
اين که از
روسها
نهايت تنفر
را دارد و در
دوران قزاقي
خويش از دست
صاحبمنصبان
روسي صدمه
بسيارخورده
است و در اين
دوره هم
موجوديت او
براي
جلوگيري از
نفوذ فکر و
سياست روس
بلشويک است.
در ايران با
روسها به
ظاهر طوري
رفتار ميکند
که آنها در
عين دلتنگي
باطني که از
او دارند
ناچارند به
او وانمود
کنند که او
را دوست و
طرفدار خويش
ميدانند.
چنان که یکي
از
نمايندگان
رسمي روسها
ميگفت چون
سوسياليستي
ايران قوتي
ندارد که ما
بتوانيم به
دست او مقاصد
خود را در
مقابل سياست
انگليس پيش
ببريم ناچار
هستيم از
همان راه که
آنها رفته و
ميروند
برويم و با
سردار سپه
بسازيم که از
راه دولتي
کارهاي ما را
انجام بدهد و
يک جهت خود
را در آغوش
سياست
دشمنان ما
نياندازند.
٦-
سردار سپه
لازم دارد که
تودهي ملت
به او نزديک
و با او
موافق با شند
و اين کار
آساني نيست
چه درباريان
و روحانيهاي
مخالف او,
ميان
او و ملت
حايل هستند و
به اصطلاح
توده ملت
شمشيري در
دست دشمنان
او ميباشند.
گرفتن اين
شمشير از دست
آنها کار
بسيار مشکلي
است. چنان که
رضاخان
به
عنوان جمع
کردن اعانه
براي بدبخت
شدگان در
مدرسه نظام
جشني برپا
کرد و مخارج
اساسي آن را
از خود داد و
هياهوي
زيادي در
اطراف آن
برپا کرد
بلکه مردم
تهران را
بدانجا
بکشاند ولي
مخالفين
جلوگيري
کرده به هزار
و يک دليل به
آنچه انتظار
داشت
نرسيد.
در صورتي که
او خود همه
روزه و گاهي
در يک روز دو
مرتبه با
اعضاء و
اجزاء خويش
بدانجا وارد
ميشد و
وروديه بعضي
را هم از
خودش ميداد."(٤٠)
توطئه
و تهديد
در
همين روزها
دستهاي
استعمار
فعاليت خود
را از هر سو
گسترش ميدهد.
حسين مکي يکي
از گروهها
فعال سياسي
را در تدارک
موضوع
انقراض
سلسله
قاجاريه
چنين معرفي
ميکند:
"از
واقعه
جمهوريکه
سردار سپه و
عمال وي
تظاهرات
زيادي کرده
ولي نتيجه به
عکس گرفته
اين تجريه را
آموخته
بودند که
براي احراز
موفقيت در
موقع تغيير
سلطنت هر چه
ممکن باشد
وسائل کار و
مقدمات آن را
خيلي پر سر و
صدا و در
لفافه انجام
دهند و
تظاهراتي
نکنند تا
حريف هوشيار
نشود. به
همين جهت تا
اواخر مهر
ماه ۱٣٠٤
تظاهرات
شديدي
برعليه
قاجاريه به
عمل
نياوردند،
ولي سردار
سپه مخفيانه
همه گونه پيشبينيهاي
لازم و
تدارکات خود
را ميدهد
منجمله چندي
به شب نهم
آبان مانده
بود که
خدايار خان
به تدين،
رهنما، دبير
اعظم بهرامي،
سيدمحمدصادق
طباطبايي،
سليمان
ميرزا، احيا
السطنه و
گويا ميرزا
کريم خان
دشتي اطلاع
داد که فردا
سردار سپه
قبل از طلوع
آفتاب ميخواهد
شما را
ملاقات کند.
بهتر اين است
که شب را در
منزل من
بخوابيد و
صبح زود در
تاريکي به
منزل سردار
سپه برئیم ...
..... رفتند و در
اطاقي از
سردار سپه
ملاقات
نمودند،
سردار سپه
تسبيح خود را
از جيب
درآورد
اظهار داشت
من ميخواهم
با شما هم
عهد بشوم که
در مسائل مهم
مملکتي با
يکديگر متحد
و متفق باشيم
و سر تسبيح
را به دست
خود داد هر
يک گوشهاي
از تسبيح را
گرفتند."(٤۱)
بدين وسيله "تسبيح
مقدس"
عوامل
استعمار
انگليس را به
کار انداخت.
در داخل مجلس
دستنشاندگان
امپراطوري
انگلستان به
فعاليت
افتادند
سردسته آنها
در مجلس تدين
بود که رياست
مجلس را نيز
کسب کرد.(٤٢)
نماينده
سمنان در
مجلس پنجم از
کساني که
براي ماده
واحد شب قبل
از روز رايگيري
در زيرزمين
خانه سردار
سپه امضا جمع
ميکنند. او
به نام سردار
سپه به خانه
يک يک
نمايندگان
مامور ميفرستد
و مامور ميگويد
سردار سپه با
شما کار دارد.
وقتي
نمايندگان
به منزل
سردار سپه ميآینداو
سعي ميکند
امضاء آنها
را براي زير
متن ماده
واحد بگيرد،
يحيي دولتآبادي
ايستادگي ميکند
و بالاخره
امضاء نميکند.(٤٣)
نماينده
سمنان همان
شخصي است که
وقتي
نمايندگان
مخالف ماده
واحده عليه
اين ماده
سخنراني ميکنند
در مجلس سر و
صدا راه مياندازد
و با هوچيگري
متعذر ميگردد،
او سردسته
هوچيگران
طرفدار
رضاخان در
مجلس پنجم
است: دولتآبادي
در وصف او ميگويد:
"سخن من به
اينجا ميرسد
صداي مشت يک
از
نمايندگان
که به روي
تخته خورده
ميشود بلند
شده ميبينم
همان شخص است
که شب پيش
مرا تهديد ميکرد
(مقصد ياسايي
است) ميگويم
بديهي است ميخواهيد
بگوئيد حالا
فشاري نيست
اما شما هم
حق نداشتيد
ديشب در مجلس
معهور مرا
تهديد
نماييد. اين
سخن او را
ساکت و
شنوندگان را
متحير ميسازد.(٤٤)
سيد
يعقوب انور،
رهنما، دستغيب،
محمدعلي
بهرامي، علي
اکبرخان
داور و... با هو
و جنجال
استدلالهاي
افرادي مثل
ميرزا يحيي
دولتآبادي
و مصدق و
بهار و.. را
ناشينده ميگيرند
و بالاخره
ماده واحده
را به شکل
زير به مجلس
پيشنهاد ميکنند:
ماده
واحده: "مجلس
شوراي ملي به
نام سعادت
ملت انقراض
سلطنت
قاجاريه را
اعلان نموده
و حکومت
موقتي را در
حدود قانون
اساسي و
قوانين
موضوعه
مملکتي به
شخص آقاي
رضاخان
پهلوي
واگذار مينمايد
تعيين حکومت
قطعي موکول
به نظر مجلس
موسسان است
که براي
تعبير مواد
٣٦ و ٣٧ و ٣٨ و
٤٠ متمم
قانون اساسي
تشکيل ميشود.
مدرس
تازه متوجه
ميشود چه
کلاهي بر سرش
رفته و چگونه
شرائط و
زمينه را
براي
استقرار
سلطنت پهلوي
ديده است.
مخالفت او
مبني بر اين
که ماده
واحده "خلاف
قانون اساسي
است" کارساز
نميافتد از
جمله کساني
که با اين "ماده
قانوني"
مخالفت ميکنند
مصدق است.
نطق
مصدق
قبل
از مصدق بهار
مخالفت کرده
بود، حکم
اعدامش صادر
شده بود اما
مامور ترور
به جاي بهار
مدير
روزنامه "نهضت"
واعظ قزويني
را اشتباها
به قتل ميرساند.
در هر حال
علیرغم
شرائط
اختناق و خطر
قتل و نابودي
دکتر مصدق در
منزل موتمنالملک
و
مشيرالدوله
که در مورد
حضور در مجلس
با او مصلحت
ميکنند ميگويد:
"به
توپچي و
سرباز سالها
مواجب ميدهند
که يک روز به
کار آيد و از
مملکتش دفاع
کند، به وکيل
هم در سال
مواجب ميدهند
براي اين که
يک روز به
کار مملکت
بخورد و از
قانون اساسي
دفاع بکند،
اگر ما امروز
به مجلس
نرويم به
وظيفه
نمايندگي
خود رفتار
نکردهايم."
پس
به مجلس ميرود
و نطق تاريخي
خود را چنين
ادا ميکند:
"...
آقايان ميدانند
که بنده حرفم
از روي عقيده
است و هيچ
وقت تابع هوي
و هوس و
نظريات شخصي
نيست. امروز
هم روزي نيست
که کسي در
اينجا
نظريات شخصي
به خرج بدهد.
و اگر کسي
پيدا شود
نظريات
مملکتي و
ملتي و
اسلامي خود
را اظهار
نکند بنده او
را پست و بيشرف
و مستحق قتل
ميدانم...(درباره
احمدشاه ميگويد)
بنده مدافع
اشخاصي که
براي وطن
خودشان کار
نميکنند و
جرئت و جسارت
حفظ مملکتشان
را نداشته
باشند و در
موقع خوب از
مملکت
استفاده
بکنند و در
موقع بد از
مملکت غايب
بشوند نيستم...
آن
گاه درباره
ماده واحد
اضافه ميکند:
خوب آقاي
رئيسالوزراء
سلطان ميشوند
و مقام سلطنت
را اشغال ميکنند.
آيا امروز در
قرن بيستم
هيچ کس ميتواند
بگويد يک
مملکتي که
مشروطه است
پادشاهش هم
مسئول است
اگر ما اين
حرف را بزنيم،
آقايان همه
تحصيل کرده و
درس خوانده و
داراي ديپلم
هستند،
ايشان
پادشاه
مملکت ميشوند
آن هم پادشاه
مسئول، هيچ
کس چنين حرفي
نميتواند
بزند اگر سير
قهقهرايي
بکنيم و
بگوئيم
پادشاه است.
رئيس
الوزراء،
حاکم همه چيز
هست اين
ارتجاع و
استبداد صرف
است. ما ميگوئيم
که سلاطين
قاجاريه بد
بودهاند،
مخالف آزادي
بودهاند.
مرتجع بودهاند،
خوب حالا
آقاي رئيسالوزراء
پادشاه شده،
اگر مسئول شد
که ما سير
قهقهرائي
بکند و مثل
زنگبار بشود
که گمان نميکنم
در زنگبار هم
اين طور باشد
که يک شخص
پادشاه باشد
هم مسئول
مملکت باشد.
اگر گفتيم که
يک شخص هم
پاداشاه
باشد هم
مسئول مملکت
باشد. اگر
گفتيم که
ايشان
پادشاه باشد
هم مسئول
مملکت باشد،
اگر گفتيم که
ايشان هم
پادشاه و
مسئول مملکت
باشد، اگر
گفتي که
ايشان
پادشاه و
مسئول
نيستند آن
وقت خيانت به
مملکت کردهايم.
براي اين که
ايشان در اين
مقام که
هستند موثر
هستند و هم
کار ميتوانند
بکنند، در
مملکت
مشروطه رئيسالوزراء
مهم است نه
پادشاه.
پادشاه
فقط و فقط ميتواند
به واسطه راي
اعتماد مجلس
يک رئيسالوزرايي
را به کار
گمارد، خوب
اگر ما قائل
شويم که آقا
رئيسالوزراء
پادشاه
بشوند، آن
وقت در
کارهاي
مملکت هم
دخالت کنند و
همين آثاري
که امروز از
ايشان ترشح
ميکند در
زمان سلطنت
هم ترشخ
خواهد کرد،
شاه هستند،
رئيسالوزراء
هستند،
فرمانده کل
قوا هستند،
بنده اگر سرم
را ببرند و
تکهتکهام
بکنند و آقاي
سيد يعقوب
هزار فحش به
من بدهد زير
بار اين حرفها
نميروم. بعد
از بيست سال
خونريزي
آقاي سيد
يعقوب شما
مشروطهطلب
بوديد؟
آزاديخواه
بوديد. من
خودم شما را
در اين مملکت
ديدم که
بالاي منبر
ميرفتند و
مردم را دعوت
به آزادي ميکردند.
حالا عقيدهي
شما اينست که
يک کسي در
مملکت باشد
که هم شاه
باشد هم رئيسالوزراء
هم حاکم، اگر
اين طورباشد
که ارتجاع
صرف است.
استبداد صرف
است. پس چرا
خون شهداء
راه آزادي را
بيخود
ريختند؟ چرا
مردم را به
کشتن دادند،
ميخواستيد
از روز اول
بياييد
بگوييد که ما
دروغ گفتيم و
مشروطه نميخواستيم،
آزادي نميخواستيم،
يک ملتي است
جاهل بايد با
چماق آدم شود،
اگر مقصود
اين بوده
بنده هم نوکر
شما و هم
مطيع شما
هستم، ولي
چرا بيست سال
زحمت کشيديم
و اگر مقصود
اين بود که
ما خودمان را
عرض ملل دنيا
و دول متمدنه
آورده
بگوييم از آن
استبداد و
ارتجاع
گذشتيم. ما
قانون اساسي
داريم، ما
مشروطه
داریم، ما
شاه داریم،
ما رئيسالوزراء
داريم، ما
شاه
غيرمسئول
داريم که به
موجب اصل چهل
و پنج قانون
اساسي از
تمام
مسئوليت
مبراست و فقط
وظيفهاش
اينست که هر
وقت مجلس راي
اعتماد خودش
را به موجب
اصل ٢٧ قانون
اساسي به يک
رئيس دولت يا
يک وزيري
اظهار کرد:
آن وزير ميرود
توي خانهاش
مينشيند
آنوقت مجددا
اکثريت مجلس
يک دولتي را
سرکارميآورد.
خوب حالا اگر
شما ميخواهيد
که رئيسالوزراء
شاه بشود با
مسئوليت اين
ارتجاع است و
در دنيا هیچ
سابقه
نداتشته که
در مملکت
مشروطه
پادشاه
مسئول باشد.
و اگر شاه
بشود بدون
مسئوليت اين
خيانت به
مملکت است.
مخالفين
ماده واحده و
موضع حزب
کمونيست
ايران
عليرغم
همهي
تذاکرات و
مخالفتها
ماده واحده
به تصويب
اکثريت
نمايندگان
رسید. جالب
است گفته شود
از ۱٢
نماينده
تهران که
جملگي از نامآوران
سياست ايران
بودند، فقط
شاهزاده
سليمان
ميرزا
اسکندري که
به عنوان
رهبر جناح
سوسياليستها
شناخته شده
است به ماده
واحده راي
داد. بقيه يا
در جلسه رايگيري
حاضر نشدند و
يا مخالفت
کردند. يازده
نفر مخالف
عبارت بودند
از: ميرزا
حسن خان
مستوفيالممالک،
ميرزا حسن
خان پيرنيا(مشيروالدوله)،
دکتر
محمدخان
مصدق، هاشم
آشتياني،
سيد حسن مدرس،
ميرزا حسين
خان پيرنيا،
موتمن الملک،
سيد حسن تقيزاده،
ميرزا حسين
خان علاء،
ميرزا
سيداحمد
بهبهاني،
ميرزا
احمدخان
قوام(قوامالسطنه)،
شيخ علي مدرس،
بقيه کساني
که راي مثبت
به ماده
واحده دادند
يا مرعوب
رضاخان
بودند يا
عامل و دستنشانده
استعمار
انگليس.
مدعيان
مدافع
زحمتکشان
ايران سرکوبهاي
نهضتهاي
انقلابي را
توسط رضاخان
ناديده
گرفتند بستن
روزنامههاي
آزاديخواه و
مترقي را
نديدند،
سرکوب جنبشهاي
سنديکايي و
کارگري را به
روي خود
نياوردند، و
بعدها در
تحليلهاي
خود نوشتند
از روز اولي
که رضاخان به
عرصه سياست
قدم گذارد
متکي به
انگيس بود،
تا سال ۱٩٢٥
ظاهرا
بسياري به
اين حقيقت پي
نبردند در
حالي که خیليها
به دنبال
نخستين حرکتهاي
ديکتاتوريش
با او به
مخالفت
برخاسته
بودند. اين
جناح راست
حزب کمونيست
بود که با
فرصتطلبي
سر خود را
زير برف کرده
بود و رضاخان
را در همه جا
تاييد ميکرد.
اين حزب
باصطلاح
سوسياليست
سليمان
ميرزا
اسکندري که
بعدا" موسس
حزب توده شده
بود که
رضاخان را
تاييد ميکرد
و بر پادشاهي
او صحه ميگذارد.
گروهي که
بنام ليبرال
و آزاديخواه
مشهور است و
ما آنها را
ملي ميخوانيم
در برابر
رضاخان با
شدت هر چه
تمامتر
ايستادند و
اتحاد بين
رضاخان و
انگليس را با
صداي بلند در
همه جا
پراکنده
ساختند مگر
آقاي سليمان
ميرزا و سفير
روسيه
روتشتين که
از اين
ماجراي بزرک
بيخبر
بودند.
آري
موافقت
سليمان
ميرزا
اسکندري به
عنوان رهبر
سوسياليستهاي
آن زمان تابع
سياست اتحاد
جماهير
شوروي بود.
چنين سياستي،
به رضاخان به
عنوان کسي که
در برابر
ارتجاع مذهبي
ايستادگي ميکند
قولهايي هم
به اتحاد
جماهير
شوروي داده،
بانک اصلاحطلبي
و ترقيخواهي
بلند کرده
است نگاه ميکرد.
چنين سياستي
بر قرارداد
۱٩٢۱ صحه ميگذارد،
چنين سياستي
مخالفين
پادشاهي در
ايران را که
در داخل حزب
کمونيست
فعال بودند
يا قرباني ميکرد
و يا به
تبعيد مسکو
گسيل ميداشت.
از جمله
رهبران حزب
کمونيست
ايران در آن
روزگار که
زير فرمان
مسکو نرفتند
و به مسکو
تبعيد شدند و
بعد شامل
تصفيههاي
استالين
قرار گرفتند
عبارتند از:
سلطانزاده،
نيکبين و
شرقي.
آبراهاميان
نويسنده
کتاب "ايران
در فاصله دو
انقلاب
اظهار ميدارد:
بدين ترتيب
استالين به
طور
غيرمستقيم
در ويران
ساختن حزب
کمونيست
ايران به
رضاشاه
مساعدت کرد.(٤٥)
در
همان ايامي
که جناح راست
حزب کمونيست
ايران به
فرمانبرداري
از دستورات
مستقيم مسکو
در استقرار
قدرت
رضاخاني
شراکت ميکرد.
قطعنامهاي
به شرح زير
در رابطه با
پادشاهي
رضاخان در
مسکو انتشار
يافت که ما
عين آن را در
زير نقل ميکنيم.
"ايران
نياز به
تغيير رژيم
داد و نه
تعويض شخصيتها،
تعويض شخصيتها
به تغيير
رژيم منتهي
نميشود. از
اين رو با
توجه به
مسئوليت
سنگيني که
مجلس موسسان
در مقابل
مردم به دوش
دارد ما
اعلام ميکنيم
که گزيدن (شخص
ديگري به
مثابه) شاه
نتیجهاي جز
تحويل کشور
به
امپرياليسم
انگلستان
ندارد. به
عوض اعلام
جمهوري را،
تحصيل
استقلال و
تجديد حيات
اقتصادي را
مفتوح خواهد
کرد...
نمايندگان
راستين مردم
بايد بگويند:
سلطنت مرده
است، زنده
باد جمهوري.
و در اين
اقدام بزرگ
شما مورد
حمايت کامل
بورزوازي
ترقيخواه،
صنعتگران،
روشنفکران،
لیبرال بخشهاي
آگاه ارتش،
افسران و
کارگران
خواهيد بود،
مرگ بر سلطنت
و هواداران
آن".(٤٦)
مجلس
موسسان نيز
در شرائطي به
مراتب بدتر
تشکيل شد و
مواد قانون
اساسي را
تغيير داد
خاندان
پهلوي را بر
سرنوشت مردم
ايران مسلط
ساخت. رضاشاه،
اولين
پادشاه
خاندان
پهلوي وقتي
زمام امور را
بدست گرفت
دمار از
روزگار همه
آزاديخواهان
و ترقيخواهان
درآورد. او
در برابر
انگليسها
مثل موم نرم
و در مقابل
روشنفکران و
طرفداران
استقلال و
آزادي و
مشروطيت
متجاسر و
مقتدرالعنان
بود. طمع
رسيدن به
قدرت براي او
از آن جهت
موفق بود که
در قواي قزاق
به او آموخته
بودند که در
برابر
فرماندهان و
اربابان خود
مطيع و در
مقابل پايين
دستان و ضعفا
جابر و غدار
باشد. رضاشاه،
در همه زندگي
خود چنين بود.
در مدت
پادشاهي
خودسرانه
قانون اساسي
را زير پا
گذارد،
مملکت را
همجو ملک
شخصي خود
انگاشت و با
مردم ايران
چون نوکران
خود رفتار
کرد. او خطري
را که آن روز
نمايندگان
آزاديخواه و
قانوني مجلس
تذکر دادند
درک نکرد و
مفهوم
پادشاه
غيرمسئول را
که روح
مشروطيت
ايران بود
تشخيص نداد.
وقتي پادشاه
شد اولين کسي
که به او
تبريک گفت
پادشاه
انگلستان
بود.(٤٧)
درباره
اين که
رضاخان را
انگليسها
بر سر کار
آوردند بايد
به اين گفته
خود او
استناد کرد:"او
خود در يک
جلسه مشاورهاي
در منزل دکتر
مصدق در
مقابل
مستوفيالمالک،
مشيرالدوله،
تقيزاده،
حسين علاء
مهديقلي
هدايت، محمد
علي فروغي
اقرار ميکند
مرا
انگليستان
سرکار آورد."(٤٨)
با
روي کار آمدن
رضاشاه که از
ابتداء
قانون اساسي
را ارج نميگذارد
قدرت تماما"
در دست شخص
پادشاه
متمرکز شد.
او از دخالت
مردم و
نمايندگانشان
در امور
جامعه که بعد
از مشروطيت
از دخالت
مردم و
نمايندگانشان
در امور
جامعه که بعد
از مشروطيت
به مرور قوت
يافته بود- و
اگر هم چنان
ادامه مييافت
ميتوانست
زمينههاي
رشد و ترقي
اجتماعي و
فرهنگي را
فراهم آورد،
جلوگيري کرد.
او باعث شد
که تقريبا
تمامي احزاب
فعاليت خود
را کم يا
تعطيل کنند
او به
شديدترين
وجه
سنديکاهاي
کارگري و
اتحاديههاي
حرفهاي را
که همه
دستآوردهاي
انقلاب
مشروطيت و
تغيير و
تحولات
اجتماعي و
حرکت به سوي
دموکراسي و
آزادي بود
سرکوب ساخت.
رضاشاه از
اين نظر ضربه
سهمگيني بر
اساس ترقي و
تحول
مناسبات
اجتماعي و
فرهنگي و
سياسي، در
نتيجه به رشد
اقتصادي
ايران وارد
آورد. او
هرگز به خطر
بزرگي که
مردان سياست
آن روز تذکر
ميدادند
توجه نکرد.
استدلال
مصدق و ديگر
مخالفين
ماده واحده
مصوبه نهم
آبان ۱٣٠٤
متکي بر اين
بود که
پادشاه
مشروطه بايد
غيرمسئول
باشد. او اين
روح قانون
اساسي و
مشروطيت
ايران را با
زمختي و
خشونت شديدي
زيرپا گذارد.
اين کار
بزرگترين
عاملي شد که
رضاخان را به
ديکتاتوري
محض و ارتجاع
مطلق کشانيد
و او را مطيع
اوامر
بيگانگان
کرد و
مشروطيت
ايران را از
مشروعيت
انداخت. راز
بقاي
مشروطيت در
بسياري از
ممالک اروپا
در همين است
که پادشاه
مشروطه،
غيرمسئول ميباشد
و در امور
قواي سهگانه
مقننه،
قضائيه،
اجرائيه
دخالت ندارد،
در نتیجه هم
اين سه قوه
از نظر تفکيک
قوا کمتر به
مخاطره ميافتند
و هم سنت
پادشاهي در
اين جوامع از
خطر برچيده
شدن مصون ميماند.
رضاشاه در
تمام دوران
پادشاهي خود،
بر اين اصل
قانون اساسي
ايفا نکرد،
به همين سبب
نيروي ملت نه
پشت سر او
بلکه در
مقابلش قرار
گرفت، پس
مجبور شد هر
روز بيش از
گذشته به
استعمار
خارجي و
عوامل داخلي
آن تکيه کند.
استعمار
همين را ميخواست
و ميخواهد
تا بتواند
بدست شاه با
اختيار
کاملي که شخص
شاه مستبد
دارد به هدفهاي
استعماري و
جهاننگشايانه
خود برسد و
هر آن لازم
ديد بيآن که
نيروي ملت یا
نهادهاي
برگزيده او
اختياري
داشته باشند،
عروسکي را که
شاه نام دارد
بردارد و
ديگري را
جايگزين او
سازد.
استعمار با
رضاشاه چنين
کرد و بايد
اين چنين ميکرد.
۱-
ani’
impact of the west on Iran 1921-1941 : A study in mondernisation of
social intitutions » 1960 stanford University p.p.61-62
-٢
ملک الشعراء
بهار "تاريخ
مختصر احزاب
سياسي" شرکت
سهامي کتابهاي
جيبي تهران
۱٣٥٧ چاپ سوم
ص ٧٠
٣-
Jean
Larteguy « visa pour l’Iran » ed. galimard 1968 p.p.90-166
٤-
حسين مکي "تاريخ
بيست ساله
ايران" جلد
سوم ص ۱٨و 19
٥-
به نقل از
بناني. ص ٣٤٣
و ٧٤
٦-
azamadeh « The origin and early development of the persian
cossakh brigade « the american slavic and est european reviow,
vol xv (octobre 1956)
٧-
نگاه کنيد به
"اسناد
محرمانه
خفقان ايران
با کشف تلبيس"
از سلسله
انتشارات
اداه کاوه
برلن تجدید
چاپ و
پیشگفتار
تصحيح تکميل
اسناد و
تنظيم اعلام
به وسيله
ابوالفضل
قاسمي،
انتشارات
سپهر، تهران
۱٣٥٧،ص ۱۱
٨-
دکتر يونس
پارسا بناب "کودتاي
سوم اسفند
رضاخان" علم
و جامعه
شماره ٢٤ ث
٢٧
٩-
نگاه کنيد به
حيات يحيي
جلد چهارم
تهران؛
انتشارات
عظار ص ٢٥5
۱٠-
ابوالفضل
قاسمي، "تاريخچه
جبهه ملي
ايران"
تهران ۱٣٥٧،
انتشارات
حزب ايران،
ص٦
۱۱-
Mohammad
reza pahlavi « reponse a l’histoire » albin michel, Paris
p. 35
۱٢-
ملکالشعراء
بهار، "تاريخ
مختصر احزاب
سياسي"، ص
٧٤و ٧٨
۱٣-
نگاه کنيد به
حيات يحيي
جلد چهارم
چاپ سوم
تهران،
انتشارات
عظار ص ٢٥٥
۱٤-
دکتر يونس
پارسا بناب،
همان اثر به
نقل از:
Edmond
Ironside « the diaries of major général Ironside «
London
1972 p.149
۱٥-
يحيي دولتآبادي،
حيات يحيي،
جلد چهارم،
چاپ سوم،
تهران،
انتشارات
عظار ص ٢٧٧.
۱٦-
ملکالشعراء
بهار، "تاريخ
مختص احزاب
سياسي"، ص۱۱
۱٧-
يحيي دولتآبادي،
حيات يحيي،
انتشارات
عظار، تهران
چاپ سوم جلد
٤ ص ٩٤
۱٨-
احمد مهرداد
« Iran quf dem weg sur dikthatur militaistierung und xiderstand
1919-1925 soak- verlarg 1976 Hannover
۱٩-
در دامي که
شوريها
براي او
تعبيه ديده
بودند افتاد
و به دست
قواي دولتي
کشته شد.
٢٠-
کسي که سر
ميرزا کوچکخان
را در تهران
به سردار سپه
هديه کرد.
٢۱-
سفير ايران
در شوروي بود
که مدافع
رضاخان در
دولت مرکزي
شد و اين نه
سياست او
بلکه از آن
مسکو بود.
٢٢-
براي اطلاع
بيشتر
درباره نهضت
جنگل به
تاليفات زير
نگاه کنيد:
الف-
ابراهيم
ميرفخرايي "سردار
جنگل" تهران
۱٣٤٢
ب-
رحيم
رضازاده ملک
"انقلاب
حيدرخان
عمواوغلو"
انتشارات
روزبه تهران
۱٣٥٢
پ-
آثار سلطانزاده
انتشارات
جمهوريت
تهران ۱٣٥٦
ت-
udin
xenia, « joukoff & Robert.c. Birtge sivet
Russia
and the est 1920-1927 «
California
stanfor
University
press 1951
ث-
خسرو شاکري،
e
mouvement communiste en Iran Ed : Mazdak N°53 1979 Florence
ج-
خسرو شاکري،
« L’union
sovietique et les tentatives de soviets en Iran » 2, Essais
historiques, andtidote, paris 1983
چ-
احمد مهراد،
« Iran
auf demi weg zur diktatur-militarisierung und xiderstant 1919-1925
« soak-verlarg1976 Ja,,pver
ح-
شاهرخ وزيري
پايان نامه
دکتري سيکل
سوم،
Ghanatn
à l’oleoduc » ed. piantanida ; Lausanne 1978
٢٣-
ابراهاميان
E.Abrahamian
«
Iran
between two revolution » princenton university press, New Jerssy
1982 p.119
٢٤-
حسين مکي، "تاريخ
بيست ساله
ايران" جلد
سوم کتاب
فروشي محمد
علي عملي
اسنفد ۱٣٢٣،
تهران ص ۱٣٠
٢٥-
يحيي دولتآبادي
جلد چهارم،
تهران،
انتشارات
عظار، ص ٢٥٣
٢٦-
يحيي دولتآبادي،
حيات يحيي،
جلد چهارم،
انتشارات
عظار، سال
۱٣٦۱، ص ۱٠٨
٢٧-
گزارش ٤
فروردين
۱٣٠٤ رحيمزاده
صفوي، به نقل
از حسين مکي،
"تاريخ بيست
ساله ايران"
ص ۱٣٤
٢٨-
ملکالشعراء
بهار، "تاريخ
مختصر احزاب
سياسي" ص ۱٨٣
و حسين مکي،
تاريخ بيست
ساله ايران"
جلد سوم، ص
٢٣
٢٩-
يحيي دولتآبادي،
حیات يحيي،
جلد چهارم،
تهران
انتشارات
عظار، ص ٢٨٩
٣٠-
يحيي دولتآبادي،
حیات يحيي،
جلد چهارم،
تهران
انتشارات
عظار، ص ٢٩٢
٣۱-
حسين مکي،
تاريخ بيست
ساله ايران"
جلد سوم ص ٢٤-٢٥
٣٢-
همان اثر ص
٣۱
٣٣-
براي اطلاع
بيشتر نگاه
کنيد به "اعلاميه
علماء" در
تاييد
رضاخان به
هنگام جنگ
خوزستان ص
۱٨۱، همان
اثر
٣٤-
نگاه کنيد به
حيات يحيي،
جلد چهارم،
چاپ سوم،
تهران
انتشارات
عظار ص ٢٨٢
٣٥-
نگاه کنيد به
ابراهاميان
ص ۱٣۱
٣٦-
يحيي دولتآبادي،
حيات يحيي،
جلد چهارم،
انتشارات
عظار، سال
۱٣٦۱، ص
٣٧-
همان اثر ص
٢٨٦
٣٨-
يحيي دولتآبادي،
حيات يحيي
جلد چهارم،
تهران، چاپ
سوم،
انتشارات
عظار، ص ٣٤٦
٣٩-
اين ادعاهاي
خام بدون
احساس
کوچکترين
مسئوليتي هم
چنان
پراکنده ميشد
بيآنکه
تصوير روشني
از
فئودالیسم
یا بورژوازي
در ايران
داشته باشند
بيآن که
تحقيقي
درباره محمد
فئوداليسم
با بورژوازي
در ايران
انجام داده
باشند اين
تفکرات
قالبي
کمونيسم را
در ايران به
آنجا کشانيد
که امروز ميبينيم.
٤٠-
يحيي دولتآبادي،
حيات يحيي،
جلد چهارم،
تهران چاپ
سوم،
انتشارات
عظار ص ٣٤٦
٤۱-
نگاه کنيد به
حسين مکي، "تاريخ
بيست ساله
ايران" جلد
سوم، ص ٣٩۱
٤٢-
تدين آخوندي
بود از
خراسان که به
دنبال
استعفاي
موتمنالملک
از رياست
مجلس،
اکثريت با
انتخاب رييس
جديد مخالفت
کرد پس تدين
که نايب رئيس
مجلس بود به
رياست رسید.
٤٣-
حيات يحيي،
يحيي دولتآبادي،
جلد چهارم، ص
٣٨٢
٤٤-
حيات يحيي،
يحيي دولتآبادي،
جلد چهارم،
ص٣٨٦
٤٥–
ابراهاميان،
E.Abragaluab
«
Iran
between two Revolution » princetion University presse,
New jersey
,
p.p.139,140
٤٦- خسرو
شاکري "اسناد
تاريخي جنبش
کارگري و
سوسيال
دموکراسي و
کمونيستي
ايران"
٩- انتشارات
پادزهر
پژوهشگده
کارگري
سلطانزاده -
تاريخ
انتشارات
ذکر نشده
ص
۱۱٣، منبع:
بولتن ادوار
مطبوعات روس
(بلشويک
شماره ۱٥٠-۱٩٢٥)
٤٧- تايمز
لندن ٢٤
فوريه ۱٩٢٦
٤٨- يحيي
دولتآبادي
"حيات يحيي
يا تاريخ عصر
حاضر" جلد
سوم ص ٣٢٥ و
٣٤٣ چاپ
تهران
انتشارات
عظار.
|