|
منیر طه
خوانِ نعمت و اینهمه نکبت
چراغِ
جستجویم را
درونِ
خانۀ متروکِ قلبم
باز روشن
می کنم امشب .
و از آن
خانه
نقبی می
زنم ، باریک ، تا دالانِ چشمانم
کلنگی می
شوم
می کوبم
این دیوار های سست و رنگین را
و می
بینم خدایی را
( که
خواندم : « طاعتِ او مو.جب قربت »
« و به ،
شکر اندرش افزونیِ نعمت » )
،
میانِ
غرشِ پیچ و خمِ سیلی
که بی
رحمانه ویران می کند
هرجا که می لغزد
من این
ملاح را
بر عرشۀ
آن کشتیِ مواج می بینم
شگفتا !
غرق می
سازد
بلم ها را و زورق های کوچک را
من این
بارانِ رحمت را
که می
بارد به میدان ها
و هم این
خوانِ نعمت را
که
گسترده ست در تالار ایوان ها
و من این
خشکسالی را
که
پیوسته ست با پیوندِ انسان ها
و این
درهم فشرده استخوان ها را
که می
سوزند در سطح بیابان ها
از آن
روزن که بگشودم
و خاکش
رفته در چشمم ،
شگفتا
باز می بینم .
و نفرین
می کنم
بر سرخ
رویانِ سیه کردار
و لعنت
می فرستم
بر
تبهکارانِ نکبت با ر
|