دکتر منیر طه
براي دليرانِ
امروز در پايگاهِ ديروز
هرگز مبَر زِ ياد
زنجيرِ گيسوانِ سپيدم را
تا دستبندِ دستِ سيهكارگان كني
امروز هر كسي
لب ميگزد به دندان
آنها كه ساختند
آنها كه سوختند
آنها كه لب به مصلحت روز دوختند
آوخ تو را چگونه ، چه ارزان فروختند
اي مظهرِ شهامت ، ايثار و استقامت
اي نامِ سرزمينم
با نامِ تو به قامت
امروز بود گويي ، فرياد ميزدم
از آنهمه اسارت ، از آنهمه حقارت
من با كلامِ عشق ، آن عشقِ راستين
آن اولين صدا ، آن خوشترين ندا
در راه ميشدم
آن روز هم رفيقِ همانندت
در خون تپيد و افتاد
لب ناگشوده جان داد
آن روز هم به قيمتِ لب هاي بستهاش
الماسِ چشم هاي به خون درنشستهاش
رُفتند بام بام ، خوردند خام خام
نابخردان مدام
ديگر بماند آنچه در آن روز ها گذشت
آن خائنانه توطئه ها ، راه بند ها
زهرِ سكوت در نفَسم ريخت
زهرِ نديدن و نشنيدن
زهرِ نگفتن و ننوشتن
شد پادزهرِ خامشيِ جان خستهام
آن روز آنچنان ، امروز همچنان
غارتگرانِ جسم ، غارتگرانِ جان
گيسويِ تابديدة صد ها نگار را
زلفِ گلاب خوردة بس نوبهار را
در هم گره زدند يكي را به ديگري
دُرّ و عقيقِ همسخنان را گداختند
به جرمِ سخنوري
سرپنجة كتاب نويسانِ شهر را
كندند ظالمانه به جور و ستمگري
آنگاه تازيانة در خون تپيده را
در پيچ و تابِ آتشِ جان تو كوفتند
آوخ تو را چگونه ، چه ارزان فروختند
اي يادگارِ خشم و خروشِ جوانيم
اي زندگانيم
اي موجِ سربلند
اي سر دوتا نكرده به سوداي چون و چند
وقتي كه عزمِ رزم درافكندي
وقتي خروش بر فلك آوردي
وقتي كه بازوانِ توانايت
تابيده شد به وقتِ هماوردي
وقتي كه چشم هاي درخشانت
رخشيد با حماسة همدردي
هرگز مبَر زِ ياد
زنجيرِ گيسوانِ سپيدم را
تا دستبندِ دستِ سيهكارگان كني
ونكوور ،