|

دکتر
ناصر انقطاع
بت سازی- بت
شکنی
داشت ایران پادشاهی با حیا
بود نام او، محمدبا رضا
او، در اغاز جوانی شاه
شد از غم و درد همه اگاه شد
جای او در قلب ملت بود و
بس کینه ای در دل نداشت از هیچکس
بی حفاظ و گارد، در بین
همه چون شبانی بود، در بین رمه
* * *
مفت خواران پلید و
زشتخو دزدهای ناکس بی ابرو
رفته رفته گرد او جمع
امدند بین او با ملّتش حایل شدند
چاپلوسان خبیث بی
هنر ساختند از او، بتی بیدادگر
بت پرستان گرم بت سازی
شدند دسته ای هم محو این بازی شدند
این یکی گفتا تویی چون
انبیا وان دگر خواندش چو "مهر اریا"
رفته رفته ان جوان
نیکخو با"خدا" همسایه شد بی گفتگو
رفت او، بالاتر از"میهن"
نشست قلب ملت را از این رفتار خست
هی بر او خواندند مداحان
پست تا که ناگه رشته عقلش گسست
میپذیرد "مدح" را طبع
بشر میشود دیوانه و دیوانه تر
کم کمک دیدیم ان مرد
بزرگ بّره بود و رفت اندر جلد گرگ
ناکسان را داد پول و مال و
جاه تا شوند هر روز و شب، مداح شاه
حضرت اعلای دیکتاتور
سرشت حکم عزل رهبر ملت نوشت
کودتا کردند در مرداد
ماه پیش از ان، نا گه فراری گشت شاه
پول امریکا و مکر
انگلیس ارتشی هاو اراذل با پلیس
میشنیدی از زبان این
کسان جمله "جاوید شاه" در ان زمان
مردم نادان این ملک
کهن خاک بر سر ریخت بی حرف و سخن
پیر مرد ملی نیکو
نهاد بی گناه و پاک، در زندان فتاد
خانه اش ویران شد و تاراج
رفت لیک امریکا بدست اورد نفت
جای پوزش خواهی از ان
نیکمرد دادگاه ارتشی برپای کرد
شیر پیر سخت کوش و سخت
جان در صداقت نیک دادی امتحان
* * *
شاه چندین پله بالاتر
نشست بار خود را و، دهان خلق بست
دست نرمش دشنه ای بس تیز
شد سختگیر و جانی و خونریز شد
افسران را کشت در اغاز
کار برکشید از پشت ملیون دمار
دست او بر حق مردم شد
دراز هم بزندان کرد و هم میکشت باز
سازمان امنیت بیداد
کرد کارهای بدتر از جلاد کرد
مادران در سوگ فرزندان
شدند نیکمردان ساکن زندان شدند
هم به مجلس تاخت هم اندر
سنا هم بشد فرمانده کلّ قوا
هر سفیرو هر امیرو هر
وزیر جملگی گشتند نزد او حقیر
هیچکس را جز خودش باور
نداشت پای جای پای سرداران گذاشت
* * *
ناگهان جان بر لب ملت
رسید انقلاب "سرخ " شد جای "سپید"
زان سپس توفید باد
انقلاب کرد بنیاد شهنشاهی خراب
سد هزاران مردو زن
برخاستند مرگ او را از خدای میخواستند
شاه شد اواره ی دهها
دیار روزهایش سردو شبها گشت تار
زان همه مداح پر سازو
سرود هیچکس اندر کنار او نبود
سخت تر هردم بشد
بیماریش هیچ مداحی نیامد یاریش
نا امیدو بینوا و
دردمند لاجرم دل را از این دنیا بکند
دور از ایران و از
ایرانیان چشم خود را بست و رفت از این جهان
انجه را اندوخت، بر دنیا
سپرد عاقبت در کشور بیگانه، مرد
"مولوی" الحق خردمندانه
گفت درّ معنا را چه استادانه سفت
" نردبان این جهان ما و
منی است عاقبت این نردبان افتادنیست"
"لاجرم هرکس که بالاتر
نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست"
|