|

پرتو نوری
علا -
آمریکا
همدلی،
همدردی و همزبانی با مادران سوگوار ایران
ثبت
می کنم...
درازدحام ِ خاکستری
ی اتاقی شوم
میان این همه عکس،
تن ِ بی جان،
به جستجوی تو،
دیوانه وار می گردم؛
ای که شب و روزدر
پی ات بودم
کاش این جا پیدایت
نکنم،
کاش مثل همیشه، دست
به سَرَم می کردند.
در عکسی مات، دستی
تکان می خورَد
پُررنگ می شود هاله
چرکمُرد چراغ
و چشمی خیره مانده
به من،
پلک می زند.
صورتی شکُفته در
مسیر ِ صبح
زانوانم را می
لرزاند،
شیون ناگفته هایم
به دیوارها می پاشد؛
آه.... این فرزند
من است
که دهان ِ گشوده به
لبخندش
هنوز بوی شیر می
دهد.
دست هایت، پناه
شاپرک ها بود وُ آزادی،
و حَربه ات، فقط
کلمه.
بی باک و بی نوبت،
سینه سپر کردی
و آن که هلاکت کرد
کمترازحیوانی موذی بود
با خنجری درمُشت،
خزیده در پَسَله ای.
دلبندم! کی غافل
ماندم من؟
که گلوله ای از
کمین گاه
سرخ گلی ابدی در
قلبت کاشت؟
بیدار- خواب، تا
نیمه های شب
بر بالین ات می
نشستم
مبادا نیش حشره ای
یا صدای زنجره ای
خواب ِ آرامت را
بیآشوبد،
کجا گمانم بود
نازکآرای تنت
به سوزش ِ دردی
چنین خو کند!
نه، گریه نمی کنم،
به دنبالت، سَر به
کوچه نمی گذارم
نزدیک تر از نَفَس،
به توأم.
لمحه ای سر بر
دامنم بگذار
که هنوز بوی شانه
های تو را دارد.
سر بر دامنم بگذار
تا با خُنکای دستانم
پیشانی بلند ِ
تبدارت را نوازش کنم
و پیکر خونین ات را
با اشک ِ مادران
سوگوار.
می دانم، خاک ِ خوب
گل های سرخ و
گیاهان سبز می زاید؛
آنگونه که من،
آبستن ِ تو بودم.
ای گل های شاداب ِ
پَرپَر شده!
به بستر ِ خالی تان
سوگند
داد ِ شما را می
ستانیم؛
ما، مادران عزا، که
غروب هر شنبه،
- بی اعتنا به چشم
پُرهراس ِ بیگانه -
در پارک های شهر،
در سکوت،
با سفره ی خورشید
به دیدارتان می آییم.
برخیزید! به
پیشبازتان آمده اند
عاشق ترین دختران و
پسران ِ تموز
دست در دست هم در
حلقه هزاران ستاره
با برگی سبز وُ
نیلوفری کبود.
روشنان ِ نام ِ شما
پژواک اسطوره
و کمان ِ رنگین ِ راه تان حک شده است
بر
مدار آزادی.
لس آنجلس
- بیستم
جولای 2009
|