جلال
ات را
از
چشم فرو
ماندگان
پنهان
می دارد.
در
دامنه ها
باورت نمی
کنند
آنجا
که رود
از
دل قهوه
خانه های
دودناک
می
گذرد
و
شربت و
شيريني
با
مزه ی
تلخناک ترس
دهان
ها را
به
خارش
اعتياد
می
خشکاند.
چه
خوش جا
گزيده اي
بر
بلندای
ستيغی
با
نام ميلاد
و
در بستر
پايداری و
رنج ات
تاريخ
پر حوصله
زايش
دوباره ی
استوره را
تخم
می گذارد.
ققنوسی
مگر
که
از خزانه ی
گنج هايت
پری
در آتش می
افتد
و
نسيم
مهربان
خاکسترش
را
از
پنجره
بر
آسمان دق
مرگی های پر
انتظار
می
ريزد.
آنگاه
از
هر ذره ی
خاکستر
پرنده
ای تنها
جوانه می
زند
و
بر فراز برج
ميلاد
سرود
مرموز و
سرخوش رشد
با
موسيقی
دلنواز باد
و ياد و داد
در
هم می آشوبد.
پس
نامت
زمزمه ای می
شود
در
گلوی ابرها
که
سيمرغ را
ندا می دهند
و
بر سراپرده
ی کويري
که
گذرگاه
راهزنان را
به
سخره نشسته
نسيم
شيرينکار
آسمان
را
به
نام تو
چراغان
کند.
گنجور
کوچک ميلاد!
در
روشنای تب
زده ی انزوا
ببين
که
هر قله
بدرودی
ست
با
گذشته ی
رغبت کش
و
درودي
به
آن مبهم مه
گرفته
که
در گريبان
خورشيدهای
نيامده
پنهان
است.
و
تو
چنان
فرا رفته ای
که
جز
ققنوس های
آتش زاد
ديگرت
رفيقی نيست.
دوشنبه
٢۴ مرداد 1384