Iran National Front, USA

Home Page

Site Map

Return to Document Page

 Views : A Few Words With Democrat Leftist , An Article 
By Dr. Ali Raskh Afshar, Iran National Front, Frankfort

[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز
 
(بخش دوم از باز تاب انتقادی در تضاد با ارتجاع)
سخنی با چپهای دموكرات در رابطه با "بازتاب انتقادی"

دكتر علی راسخ افشار
از جبهه ملی ايران
جمعه ۱۲ دی ۱۳۸۲

در اين شصت سالی كه از عمر سياسی‌ام ميگذرد امكان آنرا داشته‌ام كه هم روند حركتهای سياسی - اجتماعی ايران را ناظر باشم و هم شاهد زندگی سياسی – اجتماعی جوامع اروپای پس از پايان جنگ جهانی دوم باشم. در جوامع غربی آنچه هر ساله و فصل بفصل تغيير ميكند مد لباس است و آنچه ثابت ميماند روند دموكراتيك جامعه و شيوه حاكم بر جامعه مدنی و تجلی حقوق شهروندی است. يا آنكه در فرانسه و در ايتاليا احزاب كمونيست تابع كمينترن و تا حد زيادی اتحاد شوروی بودند، اما چه در اين دو كشور و چه در كشورهای ديگر اروپا، انگليس، هلند، بلژيك، و كشورهای اسكانديناوی، روابط دموكراتيك ميان احزاب و توده های مردم با عقايد و مسلكهای سياسی گوناگون حكمفرما بود و ميباشد و انسانهای متمدن، به استثنای عده‌ای محدود و بی اهميت، پايبند به حقوق شهروندی بوده ، رعايت آزادی عقيده و مسلك و گفتار و رفتار و نوشتار يكديگر را كرده و ميكنند. حكومتها از اين حزب به آن حزب منتقل ميشوند، علم و صنعت و تكنيك و هنر و ادبيات آزادانه در مظاهر زندگی مردم منعكس ميگردند و با سرعت در حركت ميباشند و تغيير ميكنند اما شيوه و روش و منش زندگی چنان بر پايه روابط دموكراتيك شهروندی متقابل انسانها استوار است و مناسبات جامعه مدنی چنان جا افتاده و مستحكم است كه حتی احزاب كمونيست معتقد به انقلاب كارگری هم تسليم همين روابط و مناسبات ميباشند و ديديم كه دست آخر و رفته رفته در آن هضم شدند. جوانان و دانشجويان آلمان و فرانسه كه در نيمه دوم سالهای شصت معترضان جامعه بودند و هيجانات آن در ماه می 1968 به اوج خود رسيد، پرانتزی بيش نبود كه چون تب تند زود عرق كرد و نتوانست در متن جوامع اروپائی بازتاب يابد و ايجاد حركت كند و در سالهای هفتاد ميلادی بگونه‌ای چشمگير فروكش نمود. اما در ايران تو گوئی حركتهای سياسی – اجتماعی مانند مد لباس خانمها ميماند كه منطق و ريشه و اصل و نسبی ندارد و بر اساس " هر لحظه به رنگی بت عيار در آيد" بسيار سطحی و بی پايه است. پس از شهريور بيست و فرار رضا شاه با ايجاد و پا گرفتن حزب توده در صحنه سياسي- اجتماعی ايران نه فقط هر چه شاعر و نويسنده و هنر مند و روشنفكر و دانشجو و دانشگاهی بود جذب حزب توده شد بلكه كارگران و سنديكاههای كارگری و بخش وسيعی از نيروهای نظامی و انتظامی را هم حزب توده تسخير كرد و در سطح شهرها بصورت نيروئی عظيم در آمد و "مد روز" شد. اما طولی نكشيد كه دكتر مصدق وارد ميدان شد و با ايستادگی و مقاومت در مقابل كافتارادزه و فشار اتحاد شوروی و كارگزارانش، حزب توده، آن ماده واحده را از مجلس گذرانيد و نشان داد چيزی هم به نام منافع و مصالح ملی و ملت ايران وجود دارد و بالاخره سخنرانيهايش در مجلس و روشنگريهايش در زمينه های استبداد داخلی و استعمار انگليس و عوامل داخلی آن حال و هوای ديگری در فضای سياسی ايران مطرح كرد. دكتر مصدق در مبارزه صادقانه و قاطعانه اش با استبداد داخلی درخدمت استبداد و با استعمار خارجی چه انگليسی و چه روسی و عوامل و كارگزاران آنان چنان كار زاری به راه انداخت كه نه فقط توده های عظيم مردم كه به حزب توده جذب نشده بودند را بر محور خود جمع كرد بلكه در حزب توده هم شكاف ايجاد نمود و شخصيتی چون خليل ملكی كه در بالاترين مقام حزبی قرار داشت و عضو هيأت اجرائی حزب توده بود با انبوهی از همفكران و يارانش از آن حزب جدا شدند و با گذشت سالی چند به اردوگاه جبهه مصدق پيوستند.رفته رفته با بالاگرفتن مبارزات ملی بر محور مصدق و جبهه ملی و جنبش ملی شدن صنعت نفت " مد سياست" عوض شد و ملی گرائی سراسر كشور را فرا گرفت و " مد روز " شد كه قيام سی‌ام تيروگسترش فراگير قرضه ملی و بالاخره همه پرسی برای انحلال مجلس شورايملی، كه همه اينها با پشتيبانی اكثريت نزديك به اتفاق سراسر مردم مملكت همراه بود، شاهد های چشمگير آن می باشند. در اين دوره است كه از سطح دانشگاه و دانشجو و استاد و جوانان و دانش آموزان گرفته تا بخشهای ديگر روشنفكری ايران، كفه ترازو به نفع ملی گرايان مصدقی ميچربد و حتی در بدنه حزب توده طرفداران مصدق بيشمارند و در مبارزات ملی حضور دارند و مخالفت رهبران خود را با جريان ملی نميفهمند و نمی پذيرند. با كودتای بيست و هشت مرداد 1332 شمسی و بگير و به بندها و اعدامها و زندان و شكنجه های دوران پس از آن و حضور فراگير ساواك در صحنه سياسی – اجتماعی ايران از سوئی و پيداشدن فيدل كاسترو و چه گوارا در امريكای لاتين و مطرح شدن مائو و هوشی مين و ژنرال جيياپ در آسيای دور و تئوريها و راه های عملی جنگهای رهائی بخش كه در الجزيره هم بكار گرفته شد و نوشته های فانون ، از سوئی ديگر، نغمه‌ای تازه برای رهائی مردم گرفتار در جهان ساز ميشود. در اروپا هم بخصوص در آلمان و فرانسه شاهد حركتهای جوانان و دانشجويان در سالهای شصت ميلادی هستيم كه اوج آن را همانگونه كه آورديم در ماه می 1968 در فرانسه می بينيم.

در ايران نيز بهمن قشقائی و برادران كشكولی با قيام خود نخستين طراحان مد سياسی اجتماعی جديدی ميشوند و حركت مسلحانه را هم در ايران مطرح ميكنند. از سوئی ديگر آقای خمينی با حركت خود قيام پانزدهم خرداد 1342 را بوجود می آورد. محمد رضاشاه نيز با طرح انقلاب سفيد و پول و مقام و احزاب " مردم و ايران نوين و رستاخيز" در صحنه روشنفكری ايران رخنه ميكند. در اين سالها با سه جريان در كشور روبرو هستيم. بخشی از روشنفكری ايران با الهام از مكتب ماركسيسم در اردوگاه جنگ مسلحانه متشكل ميشود كه تئوريسين های خود را چون بيژن جزنی و احمد زاده ها و مائو و جيياپ و چه گوارا دارد- بخش ديگری با الهام از نظريه پردازانی از فدائيان اسلام گرفته تا مهندس مهدی بازرگان و سيد محمود طالقانی و دكتر علی شريعتی و جلال آل احمد و ابوالحسن بنی صدر و اخوان المسلمين حسن بنا در مصر خواهان تغيير نظام شاهنشاهی به حاكميت اسلامی و جريان مسلحانه مجاهدين خلق سازمان می يابد كه بسياری از روشنفكران و دانشجويان را در اين بخش بسيج ميكند. شمار بسيار از سرخوردگان روشنفكری سالهای بيست و سی هم كه از همه جا رانده و مانده شده اند برای آنكه به نان و آبی برسند در خدمت نظام ساواك آريا مهری در آمده و در احزاب شاه فرموده و مجلس انتصابی كمر به خدمت می بندند. از اين سه جريان اما جريان مسلحانه چه ماركسيستی و فدائی خلق آن و چه مذهبی و مجاهدين خلق آن با توجه به زمينه های اجتماعی آن در سراسر كشور كه تا حد چشمگيری از طرفدارای و پشتيبانی جوانان برخوردارست بصورت " مد روز " در می آيد.

شخصيت آقای خمينی و شيوه كار سياسی ايشان از سوئی و طرح حقوق بشر كارتر و پافشاری شاه بر بالا بردن هرچه بيشتر قيمت نفت و چاره جوئی جهانخواران نفتی از سوئی ديگر، دست به دست هم داد و بالاخره آقای خمينی دررأس حركت ضد سلطنتی قرار ميگيرد. ايشان را به پاريس، چهارراه دنيا می برند و رسانه های عمده جهان چون بی بی سی، صدای امريكا و راديوی آلمان بلندگوهای خودرا دراختيار ايشان قرار ميدهند و فشار و تبليغات عليه شاه رااز هرجهت سروسامان ميدهند و " شاه برود هر چه جای او بيايد از آن بهتر است " "مد روز" ميشود و از ملی و توده‌ای و مذهبی گرفته تا چريك فدائی و مجاهد خلق و بازاری ودانشگاهی وشهری وروستائی و ترك و فارس و همه و همه ، حتی ارتش شاهنشاهی و نيروهای انتظامی، يك دل و يك صدا به رنگ "مد روز " در می آيند. و بهنگامی كه درروزعاشورا تاسوعا بی سر و صدا شعار "استقلال"، آزادی، عدالت اجتماعي" به استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی تغيير مييابد كسی بروی خود نمی آورد كه چرا و به چه دليل و با كدام هدف اين تغيير روی داده است ؟ و حالا با تجربياتی كه در طول اين مدت از حاكميت جمهوری اسلامی ولايت فقيه به دست آمده است شعار آزادی و دمكراسی، چپ ماركسيست و راست مذهبی را هم فرا گرفته است و مردم جان به لب آمده كشور از روشنفكری مملكت، خواهان راه و چاره اند تا از اين بن بست نجات يابند و روشنفكران و بخصوص چپها، عنوان چپ دمكرات را بر خود گذاشته و به دنبال يكديگر در اردوگاه های گوناگون فكری ميگردند تا بر اين محور تشكلی وسيع بوجود آورند و بالا خره دستيابی به آزادی و دمكراسی "مد روز" شده است.

***
تا به اينجا اينها را آوردم كه نشان بدهم كه تحقق جامعه مدنی و جا افتادن حقوق شهروندی در مقام لنگرگاه سنگينی است كه ثبات اجتماعی را تضمين ميكند و فقدان آن ، چه مصيبنتی به بار می آورد. در سالهای بيست شاهد درگيريهای ملی ها و توده ايها در ايران بودم در دوران حكومت ملی و پس از آن چه زد و خوردها كه ميان توده ايها و ملی ها در سطح دانشگاه ها و خيابانهای كشور روی نميداد! و پس از كودتای بيست و هشت مرداد، حمله به دانشگاه و كشتار شانزدهم آذر و اول بهمن و اعدامها و شكنجه ها و حتی اعدامهای تشكيلاتی چريكها و مجاهدين از خودشان، نمونه هائی از عدم تحقق حقوق شهروندی ميباشد. درگيريهای رژيم ولايت فقيه كه جای خود دارد. اما در همان آغاز انقلاب 22بهمن چه درگيريها كه ميان جريانهای گوناگون با كشتار و زخم و جرح افراد همراه نبود ! بهم زدن سخنرانيها و راه پيمائی ها و جلسات، از سوی حزب الله ، و نه فقط اين در ايران كه در همين اروپا هم چه بسيار شاهد آن بوده ايم كه ايرانيان وابسته به جريانهای گوناگون سياسی در راهروهای دانشگاه ها ميزهای كتاب و انتشارات يكديگر را به هم ريخته اند و جلسات سخنرانيها با آرامش و نزاكت سياسی برگزار نميشد كه آخرينش جلسات سخنرانيهای برلين بود كه شماری چند حتی با حركات ناشايستی مانع سخنرانی مهمانان آمده از ايران شدند.

در اينجا و در اروپا نظری است كه بعضی آنرا از چرچيل و بعضی از ادنائر نقل ميكنند كه كسيكه در جوانی ماركسيست و كمونيست، در ميانسالی ليبرال و دموكرات و در پيری محافظه كار و كنزرواتيونيست رانبايد يك انسان عادی تلقی كرد. در عين حال كه با همه اين تغييرات حقوق شهروندی و حد و مرز آن رعا يت ميشود. اينكه يك انسان در طول زندگی خود ممكن است عقايد سياسيش تغيير كند امر شگفت انگيزی نيست اما وقتی جمع روشنفكران و به دنبال آنان جهت فكری جامعه از منظر موضع سياسی از جا كنده ميشود و گاه به اين سو و گاه به آن سو پر تاب ميگردد و با تعصب و فناتيسم از آن موضعی كه در آن قرار دارد از اصل همه يا هيچ پيروی ميكند، نشان آن است كه جامعه و بويژه روشنفكران و افكار و معتقداتشان دارای ريشه‌ای محكم و اصلی پابرجا واستوار نميباشد و چون پر كاهی هر از گاه به اين طرف و آن طرف كشيده ميشود. و اين هم تنها مشكل روشنفكران ايران نيست بلكه گرفتاری اكثر كشورهای جهان سوم است، چيزيكه در كشورهای پيشرفته اروپائی كه جامعه، جامعه‌ای مدنی است كه در آن حقوق شهروندی جا افتاده است واز ريشه‌ای عميق برخوردار است و ثبات اجتماعی را تضمين ميكند، نمی بينيم.

***
روشنفكران ايرانی تا آنجا كه من در اين عمر سياسی خود ديده‌ام بهترين شاهد گفته مولانا ست كه"چون كشتی بی لنگر كج ميشد و مج ميشد" و بهترين سمبل و نمونه آن جلال آل احمد است كه از خانواده‌ای روحانی و فرزند امام جماعت مسجد پاچنار ، روانشاد، حاج سيد احمد آقا آل احمد بودن، كارش به عضويت در حزب توده ميكشد. بعد سوسياليست طرفدار دكتر مصدق ميشود و با خليل ملكی حزب نيروی سوم را راه می اندازد و تا خليل ملكی زنده است بايستی او را از پيروان خليل ملكی بشمار آورد. اما با مطرح شدن آقای خمينی در صحنه سياست ايران عوض ميشود و دنباله روی خمينی ميگردد و خواهان دخالت دين در سياست گشته و يكپارچگی فيضيه و دانشگاه را مطرح ميكند.به مكه ميرود و " سعی در ميقات " را می نويسد و بالاخره اقدام به نوشتن آثاری گمراه كننده چون "غرب زدگی و درخدمت وخيانت روشنفكران" می نمايد. هر كدام از ما تعداد بيشماری روشنفكر ايرانی را می شناسيم كه يك روز چپ هستند بعد ملی شده اند و چه بسا بعد بخدمت دستگاه محمد رضا شاهی در آمده اند و با ظهور خمينی ريش و پشم گذاشته و به نظام جمهوری اسلامی ولايت فقيه پيوسته اند كه اينجا از باب مثال آقای دكتر احسان نراقی را داريم. پيش از اينها نيز تقی زاده ها، حسين علاء ها، سيديعقوب و تدين ها را داشته ايم كه به اينها اهل حزب باد می گويند.

برای ما جبهه ملی ها اما جای بسی افتخار است كه دكتر مصدق ما و ياران صديقش چون دكتر صديقی و دكتر سنجابی و مهندس حسيبی و دكتر معظمی و محمود نريمان و الهيار صالح و علی اردلان و داريوش و پروانه فروهر و بسياری ديگر، همه عمر با در يافتی ريشه‌ای و اصولی كه از آزادی و دموكراسی و حقوق شهر وندی و ليبراليسم داشتند به آن وفادار ماندند و دستخوش تحولات زمان و "مد روز" نشدند و در مبارزه با استبداد، حالا آن استبداد بهر نوع كه بوده باشد و استعمار حالا استعمارگر هر قدرت خارجی كه باشد و استيفای منافع و مصالح ملت ايران و خدمت به ميهن عزيز ثابت قدم و استوار بوده از هيچگونه كوششی فرو گزار نكردند.

***
سئوالی كه برای ما ملی – مصدقيها از روشنفكران چپ دموكرات ايران مطرح ميشود اين است كه با تجربه ايكه در ايران از رژيم پهلوی و نظام جمهوری اسلامی داريم و از دست آوردهائيكه رويدادهای جهان بما ميدهد و از آنچه ازاتحاد جماهير شوروی و اقمارش در شرق اروپا يا كوبا، ويتنام، افغانستان، آنگولا، نيكاراگوئه و با لا خره چين دستگيرمان ميشود، آيا هنوز به دنبال آن هستيد كه ماركسيسم- لنينيسم را در ايران پياده كنيد يا به اين نتيجه رسيده ايد كه برای ما و ملت ما، آزادی و دموكراسی و امنيت و رفاه و خودكفائی و صنعتی كردن كشوروبالاخره دستيابی به استقلال بمعنای وسيع كلمه، حياتی ترين و مبرمترين و حاد ترين نياز جامعه بلازده ايران ميباشد؟

روی سخن من در اين نوشته با چپهای ايدئولوژيك و كمونيستهای ارتدكس ايرانی نيست . چرا كه كسی كه حاكميت و اقتدار حكومتی را، حتی اگر برای يك دوران گذزا هم كه باشد، با ديكتاتوری همراه ميداند و حق حاكميت را در انحصار يك طبقه محدود ميكند نميتواند دموكرات باشد، چرا كه دموكراسی ، دادن حق برابر به يكايك شهروندان يك كشور است و برای انسان از آنجا كه انسان است ارزش قائل است و او را صاحب حق و حقوق ميداند چرا چون وابستگی به طبقه خاصی برای او نه حقی ايجاد ميكند و نه از او نفی و سلب حق و حقوقی می نمايد.برعكس كمونيستها كه همه حق و حقوق را برای زحمتكشان، به تعريف خودشان ، قائلند و برای انسانهائيكه در خارج از محدوده ايكه آنها برای زحمتكش تعريف ميكنند قرار دارند، نه فقط هيچگونه حق و حقوقی قائل نيستند بلكه حتی فتوا به كشتن و معدوم كردن و زندان و شكنجه و آزار و اسارت آنان هم ميدهند. كه ديروز و امروز در كشورهای كمونيستی شاهد عملی آن بوده و هستيم. و از همين جاست كه ميگوئيم اظهار پذيرفتن سی ماده حقوق بشر از سوی كمونيستها چيزی جز دروغ و ريا نيست چرا كه سی ماده حقوق بشر در مورد انسان اطلاق دارد و آنرا برای هر فرد انسان دارای هر گونه اصل و نسب و نژاد و دين و مذهب و جنسيت و ميزان ثروت و قدرت كه باشد معتبر ميداند و انسانی را به انسان ديگربرتری نميدهد و دارای امتياز نميداند. فاشيستها، راسيستها، فمنيستها، پاترياشيستها، فالانژها، فوندامنتاليستهای دينی و مذهبی از هر دين و مذهبی كه باشند و كمونيستها، كه هر كدامشان به تفاوت نژاد و اصل و نسب و تفاوتهای جنسی زن بودن و مرد بودن و اعتقادات دين و مذهب و از اين طبقه يا آن طبقه بودن را ملاك تمايز ميان اين انسان و آن انسان قرار ميدهند و انسان درجه يك و انسان درجه دو ميسازند، خود را خارج از دائره آنهائی قرار ميدهند كه برای انسان تنها و تنها از آنجا كه انسان است معتقد به اعتبار سی ماده حقوق بشر هستند و به كرامت انسانی برای مطلق انسان قائل ميباشند. بنا بر اين در بر خورداری از حقوق دموكراتيك شهروندی برای يكايك افراد كشور ، هيچگونه تمايز نژادی، جنسی، دينی و شغلی و طبقاتی وجود ندارد و همه و همه از حقوق برابر برخوردارند چرا كه دموكراسی آن نظامی است كه در آن همه قدرت از اراده ملت نشأت ميگيرد و نه از يك طبقه و يا يك زبان و فرهنگ ويژه و يا زنان يا مردان يا كارگران و كشاورزان و يا نخبگان و روشنفكران و يا سرمايه داران و كارفرمايان.

***
روی سخن من با آن بخش از چپهائی است كه حالا با هر گذشته‌ای كه داشته اند و با هر توجيه و انگيزه‌ای كه مطرح ميكنند به اين نتيجه رسيده اند كه آزادی بمعنای حق تعيين سرنوشت خويشتن خويش در كشور ، چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی و دموكراسی بمعنای نظام اداره كشور با رأی آزاد يكايك افراد مملكت كه در نمايندگان آنان تجلی يافته است كه در پارلمان بصورت مجمع قانونگزاری در می آيد، پابه پای عدالت اجتماعی بمعنای تحريم استثمار انسان از انسان بگونه‌ای گام بگام تا آنجا كه شرائط حاكم بر اقتصاد كشور اجازه ميدهد و بالا خره پذيرش سی ماده حقوق بشر و ميثاق های بين المللی ضمائم آن، بايستی در ايران تحقق يابد. آنهائيكه معتقدند كه تحقق آنچه در بالا آمد ابتدائی ترين، ضروريترين و مبرمترين خواست ملت ايران است كه بايستی در يك نظام جمهوری لائيك و سكولار بطريق مسالمت آميز به آن دست يافت. در عين حال كه جريانات سياسی ديگر حق دارند كه آزادانه از حقوق شهروندی خود بر خوردار باشند و در بازی سياسی و دموكراتيك تبادل قوا و جابجائی اكثريت و اقليت، مشاركت نمايند. شعار ما ملت در آستانه انقلاب 22 بهمن 1357 هم همين بود كه در واژه های " استقلال، آزادی، عدالت اجتماعي" بيان ميشد كه متأسفانه در جمهوری اسلامی ولايت فقيه منحرف گرديد.

***
به نظر می آيد كه نياز به طرح اين مسئله است كه ما دو نوع مبارزه داريم يكی مبارزه ملی و ديگری مبارزه اجتماعي. مبارزه ملی وقتی است كه كليه منافع و مصالح ملی بخطر افتاده باشد و استقلال كشور رسمآ و يا در عمل مورد تجاوز قرار گرفته باشد. مبارزه اجتماعی اما وقتی است كه در درون كشور نيروهای گوناگون اجتماعی و سياسی و سنديكائی در يك نظام دموكراتيك برای به دست آوردن قدرت حكومتی با يكديگر بمبارزه سياسي- تبليغاتی بپردازند تا اكثريت آراء را بدست آورند و برای مدتی محدود اداره كشور را بدست گيرند. بنا براين عرصه مبارزه ملی ميان نيروها و توان يك كشور در مقابل يك و يا چند قدرت خارجی است. در حاليكه عرصه مبارزه اجتماعی، داخلی و ميان نيروهای گوناگون درون يك كشور است. از باب مثال بهنگام جنگ جهانی دوم كه كشور فرانسه مورد اشغال آلمان نازی قرار گرفت برای فرانسويان و ملت فرانسه يك مبارزه ملی مطرح شد كه در يك طرف تمام نيروها و جناحهای گوناگون سياسی كشور در جبهه مقاوت Front Resistens متشكل شدند و بمبارزه عليه نيروی اشغالگر نازی و كارگزاران فرانسوی آنها پرداختند. و پس از اخراج آلمانها و سرنگونی رژيم ويشی ژنرال پتن، كار مبارزه ملی و جبهه مقاومت پايان يافت و بار دگر نيروهای گوناگون داخلی در مقابل هم صف آرائی كردند و دگليستها، سوسياليستها، كمونيستهاو ليبرالها بر سر دست آوردن قدرت حكومتی با يكديگر بمبارزه دموكراتيك در برابر هم برخاستند. و اين چنين بود در جنگهای استقلال آمريكا مقابل استعمار انگليس و اين چنين بود مبارزه گاندی و نهرو و ... عليه قدرت متجاوز انگليسها و يا در الجزاير در مقابل فرانسويها و نظائر آنها در آسيا و افريقا.

در اين نزديك به دوقرن اخير و پس از شكست ايران در دوجنگ با روسها و حضور قدرتمند انگليس در شرق ايران ، كشور ما عملآ زير سلطه روس و انگليس قرار گرفت و در پنجاه سال اخير و پس از پايان جنگ دوم جهانی با حضور و نفوذ قدرت روز افزون آمريكا روبرو هستيم كه در شرائط فعلی قلدری در جهان بنام امريكا پيدا شده كه حتی اطاعت از سازمان ملل هم نميكند و مدعی است كه در سراسر جهان منافع دارد و بگونه‌ای لجام گسيخته نيروی نظامی خود را پشتوانه ادعا های خود قرار داده و ما را در محاصره نظامی خود گرفته است. بنا بر اين حدود دو قرن است كه منافع و مصالح ملی و استقلال ما مورد تهاجم نيروهای بيگانه و يا قدرت نظامی و اقتصادی و سياسی و دانش خود، كشور ما را در شرائطی قرار داده اند كه نتيجه آن حاكميت استبدادی در خدمت استعمار و عقب ماندگی است. مدتها است كه سرنوشت ما ملت در مسكو و لندن و واشنگتن رقم ميخورد. بنا بر اين برای ما ايرانيان مدت دو قرن است كه اين سئوال مطرح است كه در گيرو دار مسائلی كه گريبانگير ما می باشد كه بايستی برای رهائی از آنها و حل مشكلات خود چاره انديشی كنيم اولويتها در كدام بخش قرار دارند؟ و سرمنشاء گرفتاريهاچيست؟مابايستی تشخيص دهيم كه اولويت برای ما با كداميك است، مبارزه ملی يا مبارزه اجتماعي؟ بعبارت ديگر فرق است مابين استبداد نادرشاه و شاپور ذوالاكتاف كه شاهان و مستبدانی مستقل بودند كه مركز ثقل قدرتشان در خودشان بود با استبداد قاجارها و پهلويها كه كارگزاران خارجی بودند و مركز ثقل قدرت در لندن و مسكو و واشنگتن بود. و همين جمهوری اسلامی هم كه ميگويد امريكا هيچ غلطی نميتواند بكند را ديديم كه وقتی اجازه ندادند در جهت به دست آوردن بمب اتمی فعال باشد، دمش را جمع كرد و تسليم شد.و ميدانيم كه يك پای افرادی مانند مهدوی كنی و لاريجانی از باب مثال در تهران است و پای ديگر شان در لندن و بالاخره ساده انديشی است اگر به پذيريم كه حضور سه وزير امور خارجه انگليس و فرانسه و آلمان در تهران صرفآ بخاطر همين مسئله فعاليت های اتمی بوده است! بنظر می آيد كه اصل قضيه اين بود كه به جمهوری اسلامی اطمينان بدهند كه ازهارت وپورت های امريكا نترس، ماپشتيبان توهستيم و هيچ طوری هم نميشود.مسائلی كه به آن اشاره ميشود پيچيده تر از آنستكه در اين مختصر بيان شود، مسئله جهانی شدن، مسئله مولتی ها و غولهای سرمايه داری، مسئله نفت و انرژی، مسئله توليد اضافی سرسام آور فراورده های صنعتی و بازاريابی برای آنها و بسياری مسائل ديگر كه محتوای درگيريهای شمال و جنوب را ميسازد ما ملت و بويژه روشنفكران و نخبگان ايرانی را با مسئوليتی بسيار بزرگ وسرنوشت ساز روبرو ميسازد كه صرفا در سرفصلها و كلی گوئی هائی چون چپ بودن و ملی بودن و جمهوريخواهی و سلطنت طلبی و مقوله های كلی ديگری از اين دست نميتوان به آنها پاسخ داد.ولی بهر حال و آنچه در كليت و عموميت خود به چشم ميخورد و پشتوانه تجربی تاريخی دارد اينستكه ده ها سا ل است كه اين قدرتهای خارجی هستند كه با كمك كارگزاران داخلی خود، چه با تاج و چكمه و چه با عمامه و نعلين برای ما ملت تعيين تكليف ميكنند كه چه كسی ميتواند شاه و رئيس مملكت باشد و به چه قيمتی و به چه مقدار اجازه داريد نفت خود را بفروشيد و بالاخره استبداد و استعمار و عقب ماندگی ما ملت واقعيت تلخی است كه ريشه كن كردن آن وظيفه يكايك ما ملت است كه محتوای مبارزه ملی ما را ميسازد. اين به آن معنا نيست كه ما مسائل درون كشوری و اجتماعی نداريم بلكه ميخواهيم بگوئيم در عين حال كه نبابستی از مسائل درون كشوری غافل ماند اما اولويت با مسائلی هست كه هستی ملی ما را تهديد ميكند و منافع و مصالح ملی و استقلال و تماميت ارضی ما را بخطر انداخته و چون نگينی ما را با قدرت نظامی و سياسی و اقتصادی خود در ميان گرفته است.ميخواهيم بگوئيم اولويت در چيست؟ حالا موقع مبارزه اجتماعی و تقسيم نيروها وصف آرائی اين طبقه و اين جريان سياسی در مقابل آن طبقه و آن جريان سياسی ديگر و اين حزب و دسته در مقابل آن حزب و دسته نيست.بلكه ما در مرحله نخست بايستی استعمار خارجی و استبداد در خدمت آنرا كه هر دو باعث عقب ماندگی ما هم ميباشند در يك بسيج عمومی و مبارزه‌ای ملی از بيخ و بن ريشه كن سازيم و آنگاه كه كشور ما از اين نظر در مقابل بازگشت استبداد و استعمار ضد ضربه شد كه اين خود پروسه ايست گام بگام كه از امروز بفردا به دست نخواهد آمد و نياز به درايت سياسی و پشتكار و مقاومت و برنامه و سازمان و هزار و يك چيز ديگر دارد، نوبت به مبارزه اجتماعی نيز خواهد رسيد. فرق نگذاشتن ميان مبارزه ملی و مبارزه اجتماعی و عدم درك اولويتها كه حالا ما ملت در كدام مقطع از حيات تاريخی خود قرار داريم باعث شده است كه در طول اين بيش از يك سد سال كه از مبارزات مشروطيت ميگذرد، ما بيشتر بجان يكديگر افتاده ايم و دچار تفرقه و تشتت هستيم. هنوز كشتگان آن انقلاب بخاك سپرده نشده بود كه با دعوای اعتدالی و اجتماعی و دموكرات روبرو هستيم. درگيراگير قرارداد1907ويا1919 ديديم كه روسها و انگليسها چه آشی برای ما پختند.اما باز هم پس از يك وحدت زود گذر ملی باهم گلاويز شديم تا بالاخره رضا شاه آمد و همه را طومار كرد. در سالهای بيست گرفتار حزب توده بوديم كه شكاف عميقی ميان نيروهای كشور بوجود آورد و شانس بزرگی كه با بحكومت رسيدن جبهه ملی و دكتر مصدق به دست آمده بود به تباهی كشيد و نيروهای ملت در مبارزه‌ای حياتی در مقابل استعمار كهنه كار انگليس و تازه بميدان آمده امريكا بخاطر توده بازيهای بيجا و خائنانه حزب توده به زانو درآمد.بعد هم با پيدا شدن آقای خمينی در صحنه سياسی ايران و قيام پانزدهم خرداد1342 شمسی و انشعاب در جبهه ملی و ايجاد نهضت آزادی به رهبری روانشاد مهندس مهدی بازرگان، باچند دستگی تازه‌ای روبرو هستيم. بالاخره اسلحه در مبارزات ملت ايران بصحنه آمدو با پيدايش سازمانهای مسلحانه چريكهای فدائی خلق و مجاهدين خلق و بعد هم پاگرفتن جريانهای گوناگون چپ كمونيستی و گسترش روز افزون آن ها در داخل و خارج كشور، از هم پاشيدگی و عدم انسجام نيروهای روشنفكری ايران به اوج خود رسيد.در اين حال پابميان كشيدن مسئله حقوق بشر بوسيله جيمی كارتر در صحنه سياسی ايران در سالهای 56و57 شمسی مبارزه ضد سلطنتی فراگير شد و آقای خمينی برگرده آن نشست و بار دگر وحدتی بوجود آمد كه زود گذر بود.رژيم ملايان روز به روز ماهيت انحصارگر و همه يا هيچ خود را بيشتر و بيشتر نمايان ساخت و خط مرز های خودی و غير خودی راهرچه روشنتر شفاف نمود كه اوج آن در سالهای 1367 شمسی با كشتار وسيع نيروهای روشنفكری و مترقی ايران همراه بود.

با پيدا شدن آقای خاتمی در مبارزات رياست جمهوری و جنبش اصلاحات بار دگر اميدی ميان توده های مردم تجلی يافت كه با شركت وسيع آنان در انتخابات و آن آرای يكپارچه و فراگير انعكاس چشمگير يافت كه متأسفانه با گذشت زمان معلوم شد كه آنهم سرآبی بيش نبود.ورشكستگی نظام جمهوری اسلامی ولايت فقيه در تمام زمينه های ملی و بين المللی كه همراه با بيكاری، فقروگرانی، فساد و رشوه و فحشا و ناامنی و نا اميدی و بی هدفی جوانان و فرار مغزها ميباشدباردگر"اين را نميخواهيم"را همه گير كرده است.بازهم مشكل"چه نميخواهيم" نيست ، بلكه مشكل" چه ميخواهيم "است؟ خوشبختانه آنچه به چشم ميخورد يك وحدت وسيع ديگری ميرود پا به عرصه وجود گذارد و مبارزه‌ای ملی برای برقراری آزادی و دموكراسی و حاكميت قانون شكل گيرد. وحدتيكه در آن تحقق استقلال بمعنای وسيع كلمه، يعنی استقلال سياسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و امنيت و تثبيت حقوق شهروندی يكايك افراد كشور و ايجاد يك نظام جمهوری سكولار و لائيك بجای نظام جمهوری اسلامی ولايت فقيه و تمركز زدائی و امكان شكوفائی فرهنگهای گوناگون مردم ايران و رعايت و احترام و التزام به سی ماده حقوق بشر و ميثاقهای بين المللی و ضمائم آن ضروری ترين اهداف آن را ميسازد كه روشنفكری ايران عنصر پيشتاز و پيشاهنگ آن خواهد بود. وحدتی كه طيف وسيع آن از چپ مستقل دموكرات كه خواهان ديكتاتوری پرلتاريا نيست و جنگ طبقاتی و بقدرت رسيدن يك طبقه را در متن مبارزات اين مرحله ايران نمی بيند تا آن مذهبی ايكه دين و مذهب را امر شخصی و خصوصی خود تلقی ميكند رادركنارمليون و جريانهای ليبرال در بر ميگيرد. ما بايستی به آن اتحادی برسيم كه در آن ، آن چپ و آن مذهبی ايكه معتقد باشند دين و ايدئولوژی از سياست و اداره مملكت و ساختار حكومتی جداست در كنار نيروهای ملی و ليبرال بمبارزه‌ای فرا گير ملی برای براندازی استبداد، حالا از هر نوع كه باشد و استعمار، حالااز سوی هر قدرت خارجی كه اعمال گردد و عقب ماندگی كه حاصل اين دو است با هم و مشتركآ، صميمانه و صادقانه كمر بندند.

آری روی سخن من با چپهای دموكرات است كه جايشان در كنار ما جبهه ملی ها است كه پابه پای هم جريان مترقی و دموكراتيك ايران را برای جابجائی قدرت از نظام جمهوری اسلامی ولايت فقيه به نظام جمهوری سكولار و لائيك سروسامان دهيم و ايرانی آباد و آزاد كه در آن حقوق شهروندی در امنيت و آسايش و رفاه استقرار يابد و قانون حاكميت داشته باشد و توده های مردم از روستا تا سطح استان خود بحل مشكلات محلی و استانی خويش بپردازند دست يابيم.امروز و در شرائط حاكم بر كشور چه بسا انسان ايرانی كه به اين وحدت چشم اميد دوخته اند و روزشماری ميكنند. بيائيد خليل ملكی های زمان شويد و اعتقاد خود را به سوسياليسم و عدالت اجتماعی با آزادی و دموكراسی و حاكميت ملی پيوند دهيد و از كجرويها و لجام گسيختگی ليبراليسم آنهم از نوع امريكائيش جلوگيری كنيد.توده های رنج كشيده و تحقير شده ملت ايران در شرائط فعلی نياز مبرم و حياتی به پيشاهنگی و پيشگامی روشنفكران خود دارد تا در متن مبارزه قرار گيرند و رهگشا و راهنما باشند.

شما چپهای دموكرات ايرانی بمانند خليل ملكی هستيد كه مسئله اش مانند شما ايران بود و نه سوسياليزم و يا كمونيسم جهاني. من جبهه ملی بارها در نشستهای متعدد ناظر آن بوده‌ام كه شما هم چون من مسئله‌ای جز ايران نداريد با اين تفاوت كه بيانات و نظرات شما بيشتر با رنگ و چاشنی عدالت اجتماعی همراه است و ما جبهه ملی ها بيشتر عبارات و جملاتی را بكار ميبريم كه در آن ملی گرائی چشمگير تراست. اما مگرميشود يك ملی مدافع منافع ده درصد ملت ايران باشد؟نه، بهيچوجه! ما هم خواهان تحقق عدالت اجتماعی و احقاق حقوق آن نود در صد هستيم.همانگونه كه شما هم در عين حال كه خواهان تحقق عدالت اجتماعی ميباشيد استيفای منافع و مصالح ملی را هم در نظر داريد.

دكتر مصدق به روز بيست و هشتم آذرماه 1323شمسی در مجلس چهاردهم گفت:
"من به تمام مقرراتی كه حمايت از رنجبر ميكند معتقدم.من غير از حمايت از اين طبقه مرامی ندارم و نميخواهم كه كارگری بنفع سرمايه دار بيچاره و زبون شود ايراد من به شما اين است كه مرام را از سياست تفكيك نمی نمائيد در هر مملكت احزابی هستند كه هر يك پيرو يك مرامند.اشتراك مرامی هر يك از اين احزاب با احزاب ساير ممالك سبب اشتراك سياست نميشود.مثل اينكه مرام حزب دموكرات در هر مملكت يكی است ولی سياست حزب دموكرات درهرمملكت فرق ميكند، پس هيچ مانعی نيست كه از نظرمرامی چند مملكت از طبقه رنجبر حمايت كنند ولی از نظر سياست شئون ملی خود را حفظ نمايند. تا روزيكه تمام ملل خود را عضو جامعه بشر نميدانند وتا روزيكه تمام ملل مرام واحدی ندارند و تا وقتيكه خرج و دخل عالم يكی نشده است، هر مملكت بايد از سياست خاص خود پيروی نمايد." ( انتشارات مصدق شماره 11 صفحه 230)

دكتر مصدق در اين بخش از سخنان خود پاسخ آقای جعفر پيشه وری را ميدهد كه در روزنامه اش بنام آژير حملاتی به دكتر مصدق كرده است. در ضمن اين پاسخ دكتر مصدق ميگويد" من به تن پروری عادت ننموده‌ام و از مردمان مفتخوار تنفر دارم"و كمی بعد خطاب به آقای پيشه وری ميگويد"اگر دنيا وطن همگی است پس اين جنگها و آدم كشيها برای چيست؟و اگرهر ملتی برای خود وطن دارد پس چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرام است."

دكتر مصدق نخست در پاريس رشته اقتصاد را در دانشگاه به پايان رسانيده است.سپس برای بار دوم به اروپا رفته و در شهر نيوشاتل سوئيس رشته حقوق را با اخذ درجه دكترا به پايان برده است.واين بهنگامی است كه لنين هم در اين شهر اقامت دارد.چه بهنگام اقامت در پاريس و چه در سوئيس مسائل سوسياليزم و ماركسيسم ولنينيسم در متن جامعه و جريانهای سياسی و كارگری و بويژه روشنفكری آن روز اروپا مطرح بوده است كه نميتواند از ديدگاه سياسی و اقتصادی مصدق بی توجه مانده و با او برخوردی نداشته باشد.

اما با آشنائی مصدق به شرائط حاكم برجامعه ايران و رشد صنعتی و اقتصادی و سياسی كشور، دكتر مصدق در تمام دوران حيات سياسی خود هيچگونه بيانی تئوريك با زبان علمی ماركسيسم ندارد و اگر جملاتی در حمايت از زحمتكشان كشور داردبا زبانی ساده است كه اوستا حسن بنا هم آنرا ميفهمد.زمان را زمان تئوريهای جهانشمولی نميداند و همه جا دستيابی به استقلال و آزادی را حادترين و اساسی ترين مسئله ايران و ايرانی ميداند و تا پايان عمر دست از مبارزه در راه تحقق آن برنميدارد.

روی سخن من با شما چپهای دموكرات است كه شما هم شرائط امروز ايران و جهان را در نظر گيريدوبا توجه به آن اهداف بلاواسطه ملی و سياسی خود را مشخص نمائيد.

من بر اين باورم كه شما هم بهمان نتيجه‌ای ميرسيد كه خليل ملكی رسيد. او پس از اشراف به واقعيتهای زمان خود از حزب توده و كارگزار بودن شورويها بريد و به مليون و به مصدق پيوست و تا پايان عمر به راه خود وفادار ماند.اكنون نوبت شماست كه با تجربه ايكه به ويژه در اين ربع قرن حاكميت جمهوری اسلامی به دست آورده ايد و با توجه به قدرتهای جهانی و غولهای بزرگ اقتصادی و فشار همه جانبه جهانخواران به ملك و ملت ما در اين مبارزه ی همه جانبه ی ملی در كنار هم قرار گيريم و در جبهه وسيع جمهوری خواهان برای جابجائی هر چه سريعتر حاكميت ولايت فقيه و جمهوری اسلامی به يك نظام سكولار و لائيك، كه آزادی دموكراسی و برابری كليه حقوق شهر وندی و امنيت و رفاه و خودكفائی و شكوفائی فرهنگهای محلی و تمركز زدائی و جدائی دين و ايدئولوژی از ساختار حكومتی را در سايه استقلال و تماميت ارضی برای تمام ايرانيان متحقق سازد، متشكل شويم. قدرت ما در تشكل وسيع ما است.تجربه تلخ اختلاف روشنفكران ايران را در آستانه انقلاب بهمن 1357 پيش رو داريم كه يك ربع قرن است ملتی چوب آنرا ميخورد.ايران نه نيازی به چريك فدائی خلق دارد و نه به مجاهد خلق، ما ملت نياز به انبوه زنان و مردان آزاديخواه و دمكرات و ميهن پرستی داريم كه با آگاهی سياسی و اجتماعی و اقتصادی از اوضاع ايران و جهان ملك و ملت ما را از اين بن بست استبداد و استعمار و عقب ماندگی نجات دهند.

آيا برای چپهای ايرانی موقع آن نرسيده است كه به مواضع و رفتار سياسی خود با يك بازتاب انتقادی برخورد كنند و به تجربه و تحليل عميق و همه جانبه شرائط حاكم بركشور بپردازند و نقش روشنفكر ايرانی را مشخصا در اين مقطع تاريخی كه ملت ما در آن قرار گرفته است روشن نمايند؟ بازتاب انتقادی بيان ديگری از همان ديالكتيك است كه در متن تعاليم چپ قرار دارد. سئوال اين است كه سانتز شما چيست؟ بيائيد حالا كه كشور ما ميرود در آستانه رويدادهای تازه‌ای قرار گيرد در اتحادی وسيع برای ايرانی آباد و آزاد متشكل شويم تا بتوانيم با كمك ديگر هموطنانمان به اهداف و آرزوهای ديرين ملت ايران دست يابيم و آنها را متحقق سازيم.

به اميد آن روز پاينده ايران
دكتر علی راسخ افشار
31/12/2003
فرانكفورت






 
[iran emrooz © 1998 - 2004]         editor@iran-emrooz.de

 

2
3
4

 

بازگشت به صفحه اول

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright  Iran National Front USA, all rights reserved.